می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان

پسره با دوست دوست دخترش ، ریخته رو هم ، باهاش هر جوره و از هر نوعی تونسته حال کرده ، بعد به هر دوتاشون گفته من اون یکیو نمی خوام و اون دنبالمه:| و وقتی از هر دوتاشون خوووووب کشید و حالشو برد جفتشونو ول کرده 

بعد تو پیج فیس بوکش پس ازکلی عرض اندام های مردانه کردن (که اصلا به هیکلشم نمی خوره چه برسه به شخصیتش) و مرد مرد کردن ( که به نر بودنشم نمی خوره چه برسه مرد بودنش) نوشته سلامتی هر چی مرد با غیرته!

د اخه سگ مصب! بوزینه! می دونی غیرتو چه جوری می نویسن؟ بکش بیرون باو

و پیشاپیش برای اون دسته از افرادی که می خوان بگن حق بعضی از دخترا اینه و ربطی به غیرت پسره مزبور نداره و می خوان بگن که به این میگن "مـــــرد"... اظهار تاسف نموده و باس بگم از نظر من همچین ادمایی نه غیرت حالیشونه نه مردونگی هر چقدرم که طرفشون ته جندگی بوده باشه 
 و اینکه جدا از این جریانی که من گفتم اینو بفهمین لطفا ، که میزان جندگی دختر از میزان هرزگی پسر یک ابسیلون هم کم نمی کنه و کلا هیچ رابطه ای بین این دو تا برقرار نیست. در این جور مواقع الکی صورت مسئله پاک نکنین واسه خودتون. والسلام



طبقه بندی: روز نوشت،
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 07:11 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

چند روزه بدجور افتادم رو دور بدشانسی، دست به هر چی می زنم خراب میشه!

 

 




طبقه بندی: روز نوشت،
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ نگار بانو ]

 

اصطلاح انقلاب هنری توی دایره المعارف من این شده : خودنمایی یه مشت عقده ای




طبقه بندی: دل نوشت،
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
داشتم ویدیو های گیتار رو توی آپارات نگاه می کردم که به یکی از ویدیو کلیپ های رضایا رسیدم که با تو ای اف ام اهنگ بهونه رو فکر کنم با گیتار می خوندن . همون که میگه : می دونم همه ش بهونه است / یه دروغ تازه داری... ویدیوش قدیمی بود . پیراهن هاشون ست بود! ههه چقدر آرمین اوسکول به نظر میومد   

آهنگ غیر مستقیمشون رو هم گوش کردم دوباره ... تتلو خداییش تازگی ها خیلی بهتر می خونه! اصلا طرز خوندنش الان با طرز خوندنش توی اون آهنگ زمین تا آسمون فرق داره. خیلی صداش پخته شده . اصلا تو اون اهنگه رو اعصابه صداش. جیغ جیغوئه! 

آرمین و طعمه هم که خیییییییییییییییییلی آدم شدن جدیدا! ادم کلیپ های قدیمی شون رو که می بینه قشنگ تفاوت رو احساس می کنه!

اما... رضایا :( آخیییییییییی...:( دیگه نه صداش به دلم می شینه و نه آهنگاش. هنوزم عاشق اون صداش و احساسی ام که توی آهنگای قدیمیش هست اما... الان اصلا دیگه اون رضایا نیست. انگار حس نداره! دیگه آهنگاش به دلم نمی شینه!


وقتی کلیپ نازگل یا کوچه و تو مال من بودی و اون کارای قدیمی شون رو نگاه می کردم احساساتی رو که با آهنگ هاشون تجربه کرده بودم برام زنده می شد... دونه دونه اش! دقیقا نمی دونم از اینکه احساسات قدیمی ام زنده میشن لذت می برم یا اذیت میشم! خیلی مسخره است! فکر کنم هر دوتاش با همه! الان دقیقا توی همین لحظه دلم خیلی می خواد برگردم به همون احساسا! به همون سال ها و همون بچگی ها و همون خیالات بامزه و ... یادشون به خیر! چقدر با الهام توی سرویس مدرسه آهنگ تو مال من بودی رو خوندیم. اون موقع تازه بیرون اومده بود . فکر کنم دوم راهنمایی بودم. اون موقع فکر می کردم دوستی من و الهام هیچ وقت تموم نمیشه. اون موقع فکر نمی کردم اون جوری از هم دور شیم! همه چیمون شبیه هم بود در حدی که توی مدرسه فکر می کردن ما خواهریم! از طرز لباس پوشیدن تا حرکات و حتی رقص و حرف زدن و ... همه چی مون شبیه هم شده بود . ما دو تا همیشه با هم بودیم و غیر از خودمون با کسی نبودیم . یعنی با بقیه می گفتیم ، می خندیدیم اما باهاشون زیاد جور نمی شدیم . وقتی توی جمع نشسته بودیم و می خواستیم چیزی رو بگیم که بقیه نفهمن و ضایع بازی هم در نیاریم با کفش به پای هم ضریه می زدیم خیلی اروم و متوجه حرف همدیگه هم می شدیم! چقدر این جوری تو دلمون به مردم خندیدیم و اونا هم نفهمیدن این عادتمون باعث شده بود که بعد ها هر موقع پای دوستام بهم می خورد بر می گشتم دنبال یه سوژه ای می گشتم که مایه ی خنده و مسخره کردن باشه و وقتی چیزی پیدا نمی کردم برمیگشتم با کنجکاوی به چشمای متعجبشون خیره می شدم و تازه یادم میومد که اینا الهام نیستن و این عادت بین من و اون بود فقط! دلم براش خیلی تنگ می شد و میشه. نه خود الهام. الهامی که باهاش دوست بودم . بهترین دوستم در طول زندگیم! تنها دوستی که هیچ وقت با کسی مثل اون نیستم و نخواهم بود. کسی که از خیلی نظرها "من" بود و من "اون" . کسی بود که لازم نبود همه چی رو براش توضیح بدی. می فهمید! کاش بود... کاش بودش... چون ... 


یه اعترافی هم که بخوام بکنم اینه که عاشق رضایا بودم یعنی راهنمایی که بودم خودم خفه کرده بودم بس که دنبال عکس ها و کلیپ هاش و اهنگ هاش بودم . ولی دبیرستان دیگه نه! کلا دبیرستان سبک موسیقی هایی هم که گوش دادم تغییر کرد . اصلا همه چی تغییر کرد... ولی یادش به خیر! آخییی... عشقم!



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: موسیقی،
[ شنبه 19 بهمن 1392 ] [ 02:24 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

انار دون کردن رو دوست دارم

دون های انار و سردیش توی دستم و انگشتام بهم احساس آرامش دلچسبی رو میده...



طبقه بندی: روز نوشت،
[ شنبه 19 بهمن 1392 ] [ 02:21 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
جونم برات بگه خواااهر که یکی از موانع درس خوندن من ننه امه! نمیذاره من پله های ترقی رو طی کنم! 

بعضی روزا هست که ایشون حس مادرانه اش به اوج میرسه و هی میاد به من میرسه و شیرینی و شیر و چایی و میوه و ... هی میاره تو اتاقم میذاره جلوم و میره

دوباره نیم ساعت دیگه برمیگرده و می بینه ته ظرف لیسیده شده میره پرش می کنه برمیگرده!

و همپنان این روند تکرار میشه!

شما بگین! این ظلم نیست؟ جفای مادرانه نیست؟ دوستی خاله خرسه نیست؟ 

خب ننه ی من فکر کرده من تو اون نیم ساعت چه جوری اون همه خوراکی را بلعیدم؟! غیر از اینه که من کل پتانسل فکری و جسمی رو معطوف کردم به خوردن اون همه خومزه خومزه ها!!


لابد تصور مهربان مادر از لحظاتی که من در اتاقم در کنار خوراکی ها سپری می کنم این هست ---->   


در صورتی که حوادث پشت پرده ایناست :

در لحظه ی ورود ننه به اتاقم : 


وقتی با مهربانی و افتخار در من می نگرد : 


وقتی از اتاق میره بیرون :       



قسمت دوست داشتنی "حمله کنان" : 



پس از به پایان رساندن فرآیند "بخور نوش جونت گوشت رونت" :  



و هنگام ورود بعدی ننه : 


و قص علی هذا!


بعله! تو این خونه به من ظلم میشه! من تا اینجام به هیچ جایی نمی رسم! خودم می دونم!





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

اگنس به گرو : کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟

گرو : نه

اگنس : کاری هست که خودت بتونی برای خودت انجام بدی؟!

سکوت.....


------------

"بزرگترین کمک های زندگیمون رو خودمون به خودمون می کنیم! "











طبقه بندی: روز نوشت،
[ یکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
.

don't you ever say , i just walked away

.... i will always want you


for you... aMLr



پ.ن : این دو خط از آهنگ wrecking ball  مایلی هست!






طبقه بندی: عاشقانه هایم برای تو...،
[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
اگر یه روزی یه هم خونه ای پیدا کردین که :

لباساش رو هیچ وقت مرتب نمی ذاشت و اتاقش مثل بازار شام بود ولی کشوی سی دی هاشو هر روز مرتب کرد و ترتیب گذاشتنشون رو هم از حفظ بود!

دمای اتاقش چه در تابستان و چه در زمستان با دمای قطب! برابری می کرد

اگر بی اجازه دست به وسایلش زدید عین جن فهمید و شده انگشت نگاری کنه و اثر انگشتتون رو با اثر انگشت روی وسیله اش تطبیق بده تهش ثابت می کنه بی اجازه رفتین سر وسایلش

اگر حرفی که به نظرتون چندان هم بد نیست رو به شوخی بهش گفتین و اون مثل موشک از جا در رفت و توپید بهتون

اگر همون موقعی که اصلا انتظارش رو ندارین یهویی مهربون شد و اصلا یکی باید کمکتون می کرد که آبشار احساساتش رو تبدیل به چشمه کنه!!!

اگر موقع حرف زدن با ننه اش از الفاظی مثل عشقم ، عزیزم ، قربونت برم و... دوست داشتید سرشو بگیرین بین دو تا دستاتون و ته مونده ی موهاشو از ته بکنین!

اگر فیلم های خارجی ای رو که تازه دو سه روزه اکران شده رو توی لب تاب کوفتیش داشت

اگر چپ رفت و راست اومد یکی خوابوند پس گردنتون و گفت : عوضی!


بدونین و آگاه باشین که با داداش من هم خونه شدین:|






طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
انتظار یه بعد قدرتمند و پیچیده از تمام احساسات ادماست!

وقتی منتظر یه خبر خوبی... شاید تولد ، شاید قبول شدن توی امتحان ، برنده شدن تو مسابقه ای که برات مهمه ، شاید یه جمله از طرف اونی که دوسش داری حتی شاید انتظار برای زدن اولین اهنگی که دوس داری با سازت اونو بزنی و خودت رو با تک تک نت هاش فریاد بزنی...

وقتی منتظر یه خبر ناخوشایندی ، از اون خبرایی که دوس داری همیشه توی انتظارشون بمونی و هیچ وقت بهت نگنش... مثل مرگ ، مثل رفتنش... مثل...

وقتی انتظارت با ترس آمیخته شده و ثانیه ها مثل یه نگهبان روحت رو به غل و زنجیر می کشن و شکنجه میدن

وقتی انتظار بوی بی حوصلگی و بی تفاوتی غریبی رو بده و انگار داری با چشمای خسته ات به تمام دنیا پوزخند تلخی می زنی.. مثل زندانی محکوم به حبس ابدی که به آخرین بازی های روزگار ، به آخرین زخم ها ، به آخرین ضربه ها فقط نگاه می کنه... بدون اینکه صدای شکسته شدنش رو بشنوه چون اون خود شکسته!


وقتی که انتظارت پر از امید باشه و با چاشنی غم و ترس و یه کم بی حسی ای که هدیه ی شکست های سنگینته! مثل اون روزایی از زندگیت که دفتر خاطراتت تنها یک جمله داخلش نقش می بنده : امروز هم گذشت... فقط می گذرونیشون به امید اینکه فردا روز بهتری خواهد بود!


وقتی که پر از عشق و احساس باشی و منتظر اون باشی... شاید واسه دیدنش ، شاید دعواتون شده و منتظر یه تماس و یا حتی یه اس از طرفشی تا کل عشقی رو که پشت سردی و ابروهای در هم رفته ات قایم کردی یک جا تقدیمش کنی و بعدش بترسی که شاید با اون همه احساس کادو شده ات ترسونده باشیش یا شاید اون نتونه هم پای این همه احساست شه و جا بزنه... مثل وقتی که روز خوبی داشته و منتظر یه فرصتی تا کل خنده هات رو باهاش شریک شی.. مثل وقتی که پر از غمی و جملاتت سانسور شده میشه دقیقا مثل وقت هایی که میگم : الان نمی خوام کسی پیشم باشه.... "جز اون "  و این "جز اون" در نطفه خفه میشه و توی انتظار بودنش می مونی... مثل وقتی که ازت بپرسن حالا چیکار می خوای بکنی و جواب بدی : هیچی! منتظرش می مونم تا برگرده!

وقتی به هر یک از این "وقتی" های من دچار شی ، می بینی که انتظار فقط یه جس نیست!

انتظار شاید بچه ی نامشروع و گه شیرین و گه تلخ، احساساتی ان که، همبستر شدنشون تو رو ثانیه به ثانیه از ریشه خشک می کنه و زنده می کنه!

اره ... انتظار یه حس نیست! یه حصاره.. حصاری از تو ، آینده و تقدیر... و تو تسلیم این حصاری... تا آزادی!







طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 09:50 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
وقتی بوی قهوه بپیچه توی خونه ...

صدای آواز خوندن بیاد و آرامش و صداقت توی صداش حالتو خوب کنه و دیگه واست مهم نباشه چقدر روزت مزخرف بوده

حرف نزنه و همیشه اروم باشه اما وقتی ناراحت باشی با یه جمله اش تا نیم ساعت پهنت کنه رو زمین

همه اش صدای بی بی سی توی خونه باشه یا شبکه هایی که اهنگ های و ویدیو کلیپ های قدیمی رو بازپخش کنن

و وقتی دمپایی در مرکز دست شویی باشه و واسه پوشیدنش باید چون کانگرویی بپرم!

یعنی اینکه...

احسان اومده :)


پ.ن : پسرخالمه . الان رفته و خونه نیست



طبقه بندی: دل نوشت،
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

آدم خیلی با احساسی نیستم اما همیشه ته ته دلم اون قدری احساس هست که...

آدم مغروری هم نیستم اما همیشه ته ته وجودم اون اندازه ای غرور هست که....

....که کسی رو با چنگ و دندون نگه ندارم!

وقتی واسه بودن کنار کسی مجبور شدی دنبالش بدوی.... وقتی طرفت به همچین انتظار مضحکی ازت رسید.... وقتی برای شونه به شونه اش ایستادن به نفس نفس افتادی... یعنی داری واسه "نگه داشتنش" نفستو میدی!

اما عشق این نیست... عشق اون اندازه قوی هست که تنها دلیل کنار هم ایستادن باشه بدون توقع های بیجا بدون قربانی شدن ، بدون قربانی کردن...

وقتی پای قربانی شدن رسید باید به بعضی چیزا شک کرد!



طبقه بندی: دل نوشت،
[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 12:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

و اون قدری که من با پیاز داغ خر شدم سلطان سلیمان به وسیله ی خرم خر نشد!!!!!!!!





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
!

من سیگارم رو کبریت می زدم و پک می زدم... اما خیلی ها منو!

شما بگین! ریه های کدوممون کثیف تره؟!

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 02:35 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
نه از روزایی که بغض خفه ام می کنه می ترسم....

نه از اون موقع که سر هندزفری تو گوشم و حریم شخصی اتاقم که هیچ وقت نفهمیدم مشکلشون باهاش چیه ، باهاشون دعوام میشه

نه از اون موقع که اس میدن و سر اس هر کدومشون ممکنه به اندازه ی یه سیلی تو گوششون حرص بخورم ولی چیزی بهشون نگم و هی من لعنتیم رو بذارم جای شخص گوه و گاوشون

نه از شبایی که تا صبح اهنگ ها رو نصفه نیمه رد می کنم ببینم کدومشون جون می کنن و حرف دلم رو می زنن

نه حتی از وقتی که یادشون میره منم هم دل دارم هم غرور!

و نه حتی از اون موقعی که منو از اتاق بیرون کرد و گفت همه ی این بدبختی ها تقصیر منه و من تا صبح روی مبل به این فکر می کردم که... چی تقصیر منه؟!


نه! از اینا نمی ترسم! اما ...

خیلی می ترسم از اون روزی که نه بغض کنم نه بخندم

دیگه صدای غر غرهاشون... یا شایدم قربون صدقه هاشون و خنده هاشون رو نشنوم

اون موقعی که دیگه سر هیچ کدوم از اس هاشون حرص نخورم و بذارم هر چی می خوان بگن ، بذارم هر چی می خواد بشه و یا حتی بذارم هر کی می خواد بره...

اون شبایی که بذارم هر خری هر کوفتی می خواد بخونه فقط دلم بخواد یه صدایی اتاقمو پر کنه

می ترسم از اون موقعی که دیگه برام دلشون مهم نباشه

می ترسم از اون روزایی که تلخی حرفا رو می چشه دلم اما حتی بر نمی گردم یه نگاه پر از کینه بندازم!

من خیلی می ترسم از اون روزایی که نباشم و نباشن و ککم هم نگزه!






[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 17 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic