می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
سلام کردن به بعضی آدما مثل سلام کردن به گذشته هاست و من متنفرم که به گذشته ها برگردم!

به اندازه ی ثانیه به ثانیه ی فاصله ها حرف های نگفته توی آدم جمع میشه... فاصله از یه حد که بیشتر شه این قدر این حرفای نگفته زیاد میشه که نمی دونم از کجا شروع کنم

به اندازه ی کلمه به کلمه ی حرفایی که زده نمیشه روح ادم ، حس آدم ، حتی خود آدم تغییر می کنه و وقتی حرفام زیاد باشه این قدر تغییر می کنم که نمی دونم خودمو از کدوم فصل از کدوم ماه از کدوم روز برات توصیف کنم!

من از پسش بر نمیام... از پس اون همه فاصله ... اون همه حرف.... من از پس برداشتن گذشته ها بر نمیام!

هنوزم عزیزی رفیق ولی... تو مال گذشته هایی! و من به گذشته ها برنمیگردم!




طبقه بندی: دل نوشت،
[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 09:49 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
دو بار کوکش می کنم ... یه بار ساعت 6:30 و یه بار دیگه ساعت 7:30
6:35 بیدار میشم ، حس می کنم شدت نور ورودی اتاقم از روزای قبل بیشتره، نکنه خواب موندم و زمان رو از دست داده باشم... نکنه رفته باشه... یه نگاه می اندازم به گوشیم و خیالم راحت میشه.

دوباره صبح به خیر... اصلا صبح ها وقتی به خیر میشه که چشمام تو خماری خواب اول به تو سلام بدن و ...

7:30 ... گوشیم داره می لرزه! مثل من!!! کرخی و لرزش خفیف پاهامو حس می کنم. بازم خواب های بی سر و ته! بازم بیدار شدن با وحشت... حکایتش چیه؟ چرا باید این قدر خواب های مزخرف ببینم؟ ناخودآگاه میرم سمت گوشیم و انگار صفحه کلیدش هم می دونه چی می خوام بنویسم و باهام همکاری می کنه : خواب بد دیدم :(
سندش کنم.... ولی.. ساعت 7:35 است و تو نیستی...

یه کم جا به جا میشم... inbox .. اس ساعت 6:47 تو : سیلام خوش باشی + کلی بووووس

می گیرمش تو دستم و می خونمش... نه یه بار بلکه ده ها بار... اون قدر که حس کنم همین جایی! اون قدر که آخرین حروف تو ذهنم نقش می بنده و ...

چشمام داره گرم میشه... تو ذهنم تداعی میشه : "ب" مثل برگ! آره مثل برگ های پاییزی که میشه روشون قدم زد با تو و از خش خش شون خرکیف شد!

"و" مثل ویرایش! مثل همون کاری که حضورت با لحظه های من می کنه، قسمت های بد رو پاک می کنه و فقط من می مونم و تو و .. خوبی ها!

"س" مثل سومین حرف "دوست دارم" !   "س" مثل دومین حرف رستاک که از آهنگ دریاش متنفری! "س" مثل اولین حرف  "سلام" !


و صبح ها وقتی به خیر میشه که .... با سلام تو شروع شه!



چشمام رو باز می کنم... گوشیمو نگاه می کنم. دیگه نه اون می لرزه نه من! خودمو کش میدم رو تخت و یه لبخند...

صبح به خیر عزیزم :)



طبقه بندی: عاشقانه هایم برای تو...،
[ سه شنبه 30 مهر 1392 ] [ 08:48 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
جونم بگه برات ننه! دارم میرم شمال! خوش بگذرانیم ، دریا را زیارت بنماییم! جای همه تون هم خالی...

فک کنم چند ساعت دیگه راهی بشیم...

فقط اومدم خبر داده باشم

برگشتم از خجالتتون در میام!

فعلا:))



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ شنبه 23 شهریور 1392 ] [ 07:26 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
خب... اول اینکه خیلی وقته اپ نکردم و مرسی که با این حال بعضی از بچه ها میومدن و سر می زدن . خیلی روحیه می داد نظراتتون! خیلی نوکرما...


این پست هم راجع به خودم نیست. راجع به یه دوست هنرمنده! فریبرز با اسم مستعار دژوان (dozhvan ) . راستش یه آهنگی خونده به سبک رپ که خیییییییلی خوبه! من که خودم خوشم اومد گفتم تو وبم هم بذارم



دانلود آهنگ راه تازه از دژوان
 

خب این ادرس دانلودی که گذاشتم دانلود از سرور پرشین گیگ هست اما تو وب خود دژوان لینک دانلود از مدیا فایر هم گذاشته شده به همراه کاور اهنگ که به دلیل تنبلی اینجانب در وبم وجود نداره...

این ادرس پستی هست که درباره ی اهنگشه و لینک ها رو اونجا گذاشته


اینم آدرس وبش که تضمین می کنم از خوندنش پشیمون نمیشین



طبقه بندی: روز نوشت،
[ چهارشنبه 20 شهریور 1392 ] [ 01:45 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
واسه گفتن بعضی حرفا حنجره ات پاره میشه! بس که عظیمه حرفه به عظمت کل وجودت!

میگی چون فک می کنی محارمت می تونن بشنونش می تونن بفهمنش!

بعضی حرفا تا هنوز رو لبت نیومدن پر از صدان... پر از معنان...

اما وقتی میگیشون فقط یک مشت وازه ی لالند!

و وقتی یک بار حنجره ات پاره شد... وقتی یک بار لال شدی می فهمی واسه بعضی حرفا هیچ محرم رازی نیست... بعضی حرفا فقط به گوش خودت نوا داره!

یه سری حرفا یعنی تو! یعنی وجودت یعنی روحت! و تو نمی تونی وجودت رو فریاد بزنی... 



طبقه بندی: دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 03:24 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
لازم بود باشی تا بفهمم اوضاع اون جوری که من فکر می کنم نیست

لازم بود این طوری بیای ، این طوری باشی ، این طوری بشکنی تا ...

تا نتونم این "تا" رو کامل کنم و با یه لبخند تمسخر آمیز به خودت اینجا بشینم و تایپ کنم و دلم فقط یه نخ بخواد!

نه از سر ناراحتی...واسه درد این تمسخر میگم ، واسه هجوم حرفایی میگم که نمیشه بگمشون!

می فهمی؟ باید می بودی... تو لازم بودی!



طبقه بندی: دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 03:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
همیشه خوب نمیگرده ، قبول دارم! روزگارو می گم! اما خیلی وقتا دوس دارم فک کنم داره خوب میگرذه اون جوری که باید زندگی رو پیش می بره!

به قضا بلا اعتقاد دارم؟! نمی دونم! ولی دوس دارم فک کنم اتفاقات خیلی بدتری ممکن بوده بیفته ولی الان نیفتاده!

چهار اس توضیح میده! درباره ی یه جمله! یه تیکه ی سرد ، تلخ! و فک می کنه هنوز نفهمیدم جریان چیه وگرنه رفتارم تغییر می کرد ، ناراحت میشدم یا حداقل واکنش نشون می دادم ولی دوس دارم نشنوم بعضی حرفا رو ، دوس دارم نفهمم بعضی جملات رو!  خوبیش این بود که تهش خوش حال بود که من تیکه شو نگرفتم که از دستش ناراحت نشم! بازم به نفهم فرض شدنش می ارزه! روزای بدی رو میگذرونه دلم نمی خواد نگران نوع لحنش با من باشه!


دروغن! سه تا پاراگراف بالا نمونه هایی از دروغ هایی ان که گاهی خودآگاه به خودم تحویل میدم! اما یه بار به دنیا میام و اگر قرار باشه با چشم بستن روی بعضی واقعیت ها زندگی آسون تر باشه خیلی راحت چشمامو می بندم و تلخی واقعیت را کمتر می کنم...

+ واسه همه ی واقعیت های زندگیم این کارو نمی کنم اما بعضی موقع ها دوس دارم خودمو گول بزنم! دلم میخواد :)



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
من : مامان آینه افتاد رو دستم!

مامان : چییی؟؟؟!!!! آینه شکست؟!

الهه :
نه خاله آینه سالمه فقط استخوان دستش ورم کرده!

مامان : نچ آخی! آینهه جاش بد بود! حالا آینه هیچیش نشد؟ چه جور افتاد؟!

من :|

یعنی استخوان مچم ورم کرده ، آرنجمو نمی تونم درست تکون بدم ، کل دستم درد موکونه بعد باز گیر میده به آینه!

و در این شرایط بود که جایز دیدیم یادی بکنیم از این اس ام اس حکیمانه و نغز که می گوید :

گفتم مادر ، گفت جانم ، گفتم درد دارم ، گفت بجانم! گفتم گرسنه ام ، گفت بخور از سهم نانم! گفتم کجا بخوابم؟! گفت روی چشمانم! گفتم : لیوان چای برگشت رو فرش ، گفت : ای خدا ذلیلت کنه بیشعور بمیری راحت شم!

بعععله! این مامان ها روی تنها چیزایی که کوتاه نمیان و به شدت حساسن وسایل خونه شونه!

ما یه مورد داشتیم مامانه پسرشو تهدید کرده بود که اگه باز تو خونه فوتبال بازی کرد و دکوری های مورد علاقه شو شکست عاقش می کنه


دوستان توجه کنند قضیه در این جدیه!


البته پسر مذبور از این عامل بعدها به عنوان تهدید استفاده می کرد که اگه مجبورم کنی درس بخونم دکور خونه رو میارم پایین :|

جاتون خالی! ما امشب کلی به این صفت مادران عزیز خندیدیم و خوش گذشت :))



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 01:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
آراد امروز اومده دست گذاشته رو عکس مندلیف روی کتاب شیمی مبتکرانم و میگه : گوه دگ! (گوه سگ) *

اشک تو چشام جمع شد... با تمام وجودم به این سطح درک و شعورش افتخار کردم! مرگ من انسان شناسی بچه رو دارین؟!

یعنی یادم نمیره که چقدر من شبا بیدار نشستم تا جدول این بی ناموس رو حفظ کنم!!! نچ نچ....

البته نور به قبرش بباره ها ولی خب از قدیمم گفتن حرف راست رو از بچه بشنو! بد گفتن؟!


* دوستان باور بفرمایید بنده و سایر خانواده در نوع ادبیات این کودک کاملا بی تقصیر بوده ایم و تا وقتی این وروجک پیش ما بود مودب بود به شیر مادرش اما از وقتی پدر بزرگوارشان شیفت های کاریشان کم شده و در خانه حضور موثرتری دارند... حضور موثرشان ریده به ادبیات بچه! :|



طبقه بندی: روز نوشت، آراد،
برچسب ها: طنز،
[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 02:32 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
نمی دونم چرا هر موقع این راستین رو می بینم یه حس قوی ای بم میگه : سرشو بکن!

کاملا مشخصه همه ش داره ادای ابی رو داره . فرم نگاهاش ، حالت های سرش موقع خوندن و حتی طرز آهنگ خوندنش همه ش مثل ابی ه! یه کم ابتکار نداره بوزینه ی دریایی بوگندو بی ذوق زشت!!!

گفتم ابی... عاخا! به جان شما که می خوام دنیا باشه شما نباشین
این آخرین مزخرفی که با شادمهر خونده به من حس بدبخت بودن رو منتقل می کنه... آهنگشون یک درصد هم با جو حاکم جامعه ایران هم خونی نداره . آخه مگه مجبورن؟؟ بابا اون ور داری حالتو می کنی بردار مثل همیشه عاشقانه بخون بره دیگه . این قدر از این اعلام وجود های چرند این خواننده ها بدم میاد!



طبقه بندی: روز نوشت،
[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
ترافیک شدید بود و هوا هم که گرم ، ماشین ها سعی می کردن سبقت های بیجا بگیرن

بین صدای بوق و آهنگ و ... یه عزیز دل خواهری با صدای دلنشینش داد زد : گووووووساااااااله! :)
نمی دونم کدوم گوساله ی گورخری دقت نکرده بود که لیدیز فرست و سبقت بدی از بانوی مذبور گرفته بود که خشمش را برانگیخته بود!

ای جانم ..... ای جانم.....
اگه پسر بودم همونجا ازش خواستگاری می کردم!

ارادتم به این فوش در این حد بیده


طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
دارم شعر یادت نره نگاه می کنم . خب وقتی این برنامه تموم شه ساعت میشه 11

ساعت 11 و نیم یه نگاه می اندازم به ساعت . نیم ساعت دیگه ... یادم نمیره!

الان دارم پست میذارم نگاه ساعت می کنم 44 : 1 بامداد! قرص ساعت 12 ام رو نخوردم . خیلی هم خوب. با این وضعی که من دارم این روزا قرصمو می خورم ... هعی! کاش میشد قبل ورود به وبلاگ یه سنسور سن و جنسیت بذارن واسه بعضی پست ها خیلی خوب می شد . ادم راحت از کلمات مورد نظرش استفاده می کرد .

بیا! جمله ام ناقص موند . اووومممم .... بذا فک کنم .... بذا فک کنم.... داشتم می فرمودم که با این وضعی که من دارم این قرصه رو می خورم بدتر نشم شانس اوردم . خیر سرم باید سر ساعت بخورم . الان از دست خویش عصبانی ام! بعله!



طبقه بندی: روز نوشت،
[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
یکی از همین دوستان ، همینایی که واسه اش نظر می ذاشتم و همینایی که لینکش کردم ، همینایی که پست هاشو حس می کردم ، که به نظرم دید خودش رو داشت از نوع تلخش ، از نوع دردناکش یکی از همینایی که وقتی حرفاشو می خوندی شبیه این آدمای شوخ میومد که دنیا رو با یه خنده ی تلخ رد می کنه و به خیلی از مزخرفاتی که امروزه شده ارزش های نانوشته توجهی نداشت . یکی از همینا ... دلم می خواد بش بگم ای کاش هیچ وقت توی یاهوم اددت نکرده بودم و باهات نمی حرفیدم چون به طرز عجیبی شبیه نوشته هات نیستی!


یکی از همینایی که اونم لینک بود و نظر میذاشتم واسش و از همون اول چندان همدیگه رو نمی فهمیدیم چون اعتقاداتمون فرق داشت . یکی از همینایی که ادعای خدا و پیغمبرشون میشد . یکی از همونایی که به نظرش من ذاتا دختر خوبی میومدم و حیف بود که اسم وبم اینه و زیاد معتقد نیستم و می خواست منو با نصیحت هاش به راه راست هدایت کنه . یکی از همینا ... دلم می خواد به اونم بگم : تف تو خودت و اعتقاداتت! خاک بر سر! گمشو خودتو درست کن!



و در نهایت اینکه... نخیر عاقا جان! خودمم یکی گوه تر بقیه!

اگه ادم بودم اینا رو تو روی خودشون می گفتم!
البته دومی رو توی روش گفتم نه با این لحن . محترمانه .



دلیل نوشتن اینا هم این بود که داشتم لینک هامو چک می کردم و یاداوری شدن برام .


اما.... مخلص پنج نفرتون هم هستن خفن! چونکه همیشه خودتون بودید! قدر خودتونو بدونید!

الانم یه نیشخند رو لبمه چون دارم نظرات رو تصور می کنم . قصدم توهین نیستاااا ... یه سری واقعیت های مجازیه دیگه!




طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 12:02 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
من می تونم ساعتها بی وقفه آهنگ گوش کنم و با هر آهنگ طعم دیگه ای از زندگی رو بچشم!

عشرت نمیذاره کلاس گیتار برم . باور کنید یا نه اما دلم برای گیتارم تنگ شده! خیییلی... البته دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده
چیزایی هم هستن که اگر دستمو دراز کنم می تونم با دستام بگیرمشون اما حق داشتنشون رو ندام .

دیدن بعضی چیزا منو متقاعد می کنه که دنیا زیباست . مثل آسمون ، دریا ، خنده ی بچه ها ... یه چند تا عکس هم هوینجوری خوشم اومد گذاشتم تو ادامه مطلب که نتیجه ی نت گردی های هوینجوریه


ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،
[ جمعه 14 تیر 1392 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
وقتی راهنمایی بودم الهه (دختر خاله ام ) مار و خفه کرد با یه دکلمه! اون اوایل که می ذاشتش گوش می کرد زیاد باش حال نمی کردم مخصوصا موسیقی متنش به دلم نمی نشست چون این موسیقی رو بیشتر با دکلمه های دفاع مقدس شنیده بودم و توی ذهنم به عنوان یه موسیقی دفاع مقدس نقش بسته بود و تطبیق این آهنگ با یه دکلمه ی عاشقانه سخت بود برام و اولش زیاد خوشم نیومد ازش! ولی رفته رفته به دلم نشست و باید بگم که خیلی با احساس دکلمه شده!

خب حالا که به اندازه ی کافی توضیح دادم .
برید به این آدرس و متن دکلمه رو بخونید و اگر دوست داشتید دانلودش کنید



طبقه بندی: روز نوشت،
[ چهارشنبه 12 تیر 1392 ] [ 03:04 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 17 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic