می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
من که میگم دنیا روی 7 نت موسیقی بنا شده!


طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ یکشنبه 12 خرداد 1392 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
فیلم black swan رو نگاه کردم . داستان دختر 28 ساله ایه که کل زندگیش رقص باله است و می خواد نقش قوی ملکه رو بگیره و بره روی صحنه . اما موقع انتخاب رقاص کنار گذاشته میشه و تقریبا باخته بوده . وقتی بر می گرده خونه خیلی ناراحته اولش یه فصل تو بغل مامانش گریه می کنه بعدش میره تو تختش!

مامانش میره پیشش می خوابه و موهاشو نوازش می کنه و بهش میگه که بخوابه و وقتی فردا صبح خورشید دوباره طلوع کنه می بینه همه چیز درست شده!

درسته که نمیشه شب خوابید و صبح دید همه چیز درست شده اما تجربه کردم شب هایی رو که اون قدر خسته و داغونی که فک می کنی قراره طولانی ترنی شب زندگیت رو بگذرونی و اصلن قرار نیست این شب سحر بشه ... انگار تا همیشه گرفتار تاریکی مداوم شب و غمی هستی که تو دلت داری اما این جوری نیست . صبح میشه و وقتی صبح بشه و خورشید طلوع کنه شاید اون غمه هنوز به همون قوت پا بر جا باشه اما بازم قابل تحمل تر شده! صبح می بینی که هنوزم می تونی رو پات بایستی حتی اگر خسته باشی و این خودش جای امید داره...

واسه همین حرفش به دلم نشست

بعضی شبا رو فقط باید صبح کرد!


+ عنوان مطلب مال یکی از آهنگای نجفیه!

+ فیلم black swan یه فیلم روانشناسانه است و اونایی که با این جور فیلما حال نمی کنن اصلن سراغش نرن!



طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ چهارشنبه 8 خرداد 1392 ] [ 03:56 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
1- دنبال آهنگ های آروم و خوشمل می گردم جدید و قدیمی بودنشون هم مهم نیست . با گیتارم باشه که چه بهتره. ایرانی هم باشه!

اگه پیشنهادی ، آهنگی تو ذهنتون هست بهم بگین لفطا


2- حس فرار اون قدر توی من قویه که می تونم همین الان از همه چیز و همه کس فرار کنم ...

از همه چیز و همه کس به جز تو! فرار کردن از تو حتی از فرار کردن از خودمم غیر ممکن تره! چطور ممکنه همچین چیزی؟!


3- لعنت به همه شون! لعنتی ها...



طبقه بندی: عاشقانه هایم برای تو...، دل نوشت، روز نوشت،
[ چهارشنبه 8 خرداد 1392 ] [ 03:28 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
شاید من اشتباه بکنم اما به نظرم بعضی عادت های بد این قدر توی شخصیتت ثابتن که یه جورایی به نظر ذاتی میان!

من آدم صلح طلبیم! هیچ وقت دوس ندارم آرامش کسی رو بهم بزنم و ناراحتش کنم و حتی در مقابل خیلی از حرفا و حرکت ها موضع سکوت رو در پیش می گیرم البته وقتی پای خودم وسط باشه اما وقتی پای کسایی که دوس دارم وسط باشه اون وقت....

اون وقت از این حالت صلح طلبم خارج میشه و چشممو روی همه چی می بندم و طرفو با خاک یکی می کنم!

امشب صبا اومد پیشم و خیلی ناراحت بود . عادت نداره جلوم گریه کنه ، اما امشب مثل ابر بهار اشک می ریخت . خیلی حالش بد بود و فردا هم امتحان شیمی داره و یه کلمه نخونده بود . توی این هاگیر واگیر یه دختر بی شعور نفهم دو رو برداشته رو زخمش نمک می پاشه.

صبا دیگه از فرط ناراحتی نمی تونست جوابشو بده گوشیشو داد دست من و گفت جوابشو بده! دختره به موضوع ناراحتی صبا مربوط بود و حرفاش خیلی تلخ بود .

اولش حرفاش رو با چند تا شوخی رد می کردم به دلیل آشنایی که داشتیم ... اما دیدم نه تنها کوتاه نمیاد بلکه پررو تر هم میشه

هر اس اش صبا رو بیشتر ناراحت می کرد و منم اصلن تحمل گریه شو نداشتم و اون دختره ی نفهمم هی داشت ** می گفت!

دیگه منم .....

در یک کلام : به فاک بردمش!

اولش می ذاشتم حرفاشو بگه و بعدش از موضع خودش بهش حمله می کردم و دهنشو می بستم هر بار اس هاش عصبی تر و ناشیانه تر ار قبل می شد منم هر بار آرامش و بی تفاوتی بیشتری تو اس هام موج می زد و حرفام گزنده تر می شد و اونو هیستریک تر می کرد و در نهایت.... تقصیر خودش بود نباید پا رو دمم می ذاشت

اینایی که گفتم داستان پیروزی من نیستن در اصل داستان شکستمن . شکست من در برابر عادت بدم! به خدا دست خودم نیست خودمم از این رفتارم خوشم نمیاد اما وقتی ناراحت یا عصبانی میشم به منتهای درجه ی بی تفاوتی و سرد مزاجیم می رسم و دریغ از یه کم رحم!

اس آخرش رو که صبا خوند برام معلوم بود خییییلی ناراحته و کلی بش برخورده! ولی خب اول اون جنگو شروع کرد و منم از تو دستم در رفت :(

ناگفته نماند که دختره کم حقش نبود به شدت دوروئه و با همین دوروییش باعث ضریه دیدن صبا و یه دختره دیگه و یه بنده خدای دیگه شده ولی بازم فک کنم من تند رفتم! نمی دونم! نه... حقش بود! ناراحت شد که شد

+ این  عادت بدم مربوط به وقتی میشه که کسی عزیزامو اذیت کنه وگرنه در مقابل اونایی که خودمو ناراحت می کنن برخوردم کنترل شده تره . انگار ناراحتی خودمو راحت تر از ناراحتی کسایی که دوسشون دارم تحمل می کنم!


+ این پست فقط یه درد و دل بود جدی نگیرینش . بفرمایین سراغ بقیه ی پست ها :)



طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ چهارشنبه 8 خرداد 1392 ] [ 02:29 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
- واسه اش دبیر گرفتم! جلسه ای 50 تومن میگیره به نظرم زیاده

- واسه کی؟

- واسه آراد دیگه

- آراااد؟؟؟
آراد دبیر واسه چیشه؟ میاد چیکار می کنه زنه؟

- بهاره گفت آراد خیلی با استعداد و دبیر واسه ش بگیرین استعداد هاشو کشف کنه!

- سوفیاا بی خیااال آخه بچه ی یه ساله جز خوردن و خوابیدن و ریدن و بازی کردن چه استعداد دیگه ای می تونه از خودش بروز بده؟ بذارین یکی دو سال دیگه!

حالا چی کار می کنه این خانوم معلم؟

- میاد رنگ ها رو ازش می پرسه ، باهاش بازی های مختلف می کنه و ...

- سوفی ببین عزیزم! این وروجک دو استعداد داره : یکی رقصش خوبه و تمایل زیادی به آهنگ نشون میده یکی عشق رانندگی و ددریه که جفتشم زیر سر خودته! بس که بالا سر این بچه آهنگ خوندی و قر دادی اون کمر چهار فنرو ... و هی موقع رانندگی نشوندیش تو بغلت! بابا ول کنین این لوس بازیا رو بچه رو راحت بذارین!

- حالا بذار ببینیم نتجیه داره یا نه!


+ بعله دوستان! این بود مکالمه ی اسف بار و من خاله ام! من نمی دونم کشف استعداد بچه ی یه ساله دیگه چه ضیغه ایه؟ من با این قد هیکل و سن و سال هنوز نمی تونم دو تا از استعدادامو نام ببرم و کک خودم و خانواده ام و کل بشریت هم نمی گزه و کلا آب از آب تکون نخورده اون وقت خاله ی ما هول کرده استعداد شازده کوچولو دیر کشف بشه! مصیبت تک فرزنده بودن و تولد فرزند بعد سالیان دراز همینه! خدا به آراد رحم کنه... کسی که گوشش به حرفای من بدهکار نیست! می دونم تهش این بچه رو لوس بار میارن



طبقه بندی: روز نوشت، آراد،
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 04:18 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
به دهانم خیره نشو ...

کلمه ای از لب هایم نخواهد چکید!

می دانی ، قصه گوی خوبی نیستم

چرا باشم؟!

گوشت هایت برای شنیدن داستان های کوتاه روزانه ام خسته بود و بسته

اکنون از من ، این قصه گوی خاموش ،

چگونه می خواهی که قصه ی هفت ساله ام را برایت بگویم...

شاید تمامش همین باشد :

یکی بود ، شاید هم نبود ... اما یقین دارم خدا بود گرچه گاهی حس می کردم کنارم نبود ...

قصه را که نمی دانم از کجا شروع شد...

اما هر روز در نگفتن هایم و نشنیده شدن هایش خاموش می شد

و با خاموشی به عقدی خونین نشست

و قصه دگیر گفته نخواهد شد...

اینگونه قصه ی ما به سر رسید... کلاغ را هم بروید دنبالش ببنید به کدام گوری رسید!



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 03:57 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
دو سال پیش بود فکر کنم یکی از دوستای دوران راهنماییم به مامانم زنگ زد و بهش گفت دارن دوستانه میرن شمال و از منم خواستن باهاشون برم!

من مخالف بوذم چون چند تا از دختراشون سه نقطه بودن و خوشم نمی اومد از اکیپشون! اون موقع مامان اصرار روی اصرار که نه تو باید بری و چرا این قدر حس استقلالت کمه ، برو با دوستات خوش باش ، مسافرت دوستانه اش یه چیز دیگه است خاطره میشه برات و ...

هی از اون اصرار از من انکار ، تهشم نرفتم و از این بابت بسیار راضی و خشنودم!

یه هفته پیش اومدم خونه و با هیجان زیادی که داشتم بهش گفتم : مامان می خوایم با بچه ها بریم مسافرت دوستانه!

- بچه ها کین؟ کجا می خواین برین؟

- مهناز و مهدیه و بیتا و نیلو و هستی و یه چن تا اسم دیگه... با تور میرم کیش یا مشهد! شمال که نمیشه ، دوره ، فکر نکنم خانواده ها اجازه بدن

- هوممم

قیافه ی خاصی به خودش گرفت که خوب می شناختم اون قیافه رو! تفسیر اون چهره این می شد که : نمی خوام تو ذوقت یزنم اما فک نکنم کار درستی باشه و انجام شدنی باشه!

چند روز بعدش دوباره موضوع رو مطرح کردم که گفت : به نظرم مشهد خوبه مکان اسکانتون هم با من!

- واقعا؟؟؟ عاااالی میشه مرسی

- آره از همین الان جا می گیرم که بعد کنکور با هم بریم

- بعد کنکور با هم "بریم" ؟!

- آره دیگه منم باهاتون میام

- یعنی چی باهامون میای؟ دارم میگم می خوایم دوستانه بریم

- خب دوستانه با هم برین بیرون خوش باشین منکه کاریتون ندارم ولی نمیشه که بدون بزرگتر پاشین برین! من اصلا کاری به شماها ندارم ، خودم دلم هوای حرمو کرده!

- نه ، مامان این طوری نمیشه!



پیش میاد بهش میگم مامان بیا بریم بیرون من خرید دارم و می دونی که بدم میاد تنهایی برم بیرون! میگه : پاشو خودت برو دیگه! خجالت بکش بزرگ شدی ، دختر تو این دور و زمونه باید مستقل باشه!

و بعد بازم پیش میاد که آماده شدم برم بیرون که یه دفعه میگه : خب می گفتی صبا یا شیما باهات بیان دیگه! دوستات نمی تونستن بات بیان؟ میگم اگه می خوای برو هااا ولی اگه عجله نداری ، وایسی خودم باهات میام!



رفتارای دوگانه ای داره که درکش می کنم! از یه طرف می خواد بهم آزادی بده و منو مستقل و قوی بار بیاره و رفتاراش و شعارهاش مثل یه مادر متجدد و امروزی میشه که دخترشو درک می کنه و بهش اعتماد داره و به نظرش دخترش آماده است که وارد دهن شیر (جامعه ی کوفتیمون ) بشه ولی از طرف دیگه هم موقع دادن این آزادی دقیقا جایی که باید دستمو ول کنه تا روی پای خودم بایستم یه دفعه اون مادر همیشه نگران و سنتی بروز می کنه و نه تنها دستمو ول نمی کنه بلکه اونو محکم تر هم میگیره!
البته نه تنها مامان من ، که کل جامعه ی ما بین این مدرنیته و سنت موندن و نمی دونن کدوم طرفین و این باعث رفتارای دوگانه ای از سمتشون میشه...

در هر صورت خدا آخر عاقبتمون رو به خیر کنه!



طبقه بندی: روز نوشت،
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 03:22 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
سگولک! مشتق شده از واژه ی " سگ "

اسمی که مامانم روی من گذاشته
( فک کنم من درآوردی باشه )

حالا چرا؟ چون من همه چی رو بو می کشم! خیلیا میگن هندونه بو نداره ولی به نظر من که بو داره بوشم قویه و من از تو اتاقم حسش می کنم و نمیذارم کسی توی خونه تک خوری کنه

البته الان این تمایل شدیدم به بو کشیدن رو کنترل کردم و قضیه دو سال پیش خیلی جدی بود که حتی آب رو هم بو می کردم و از اون موقع بود که ملقب به این لقب شریف! شدم!

حالا چیزی که جالبه ننه امه! سرگرمی جدیدش شده اینکه توی چایی زعفرون و گلاب و دارچین و ... می ریزه و میاد با کلی ذوق و هیجان می گیره جلوی بینیم میگه بو کن بگو چی ریختم داخلش؟!



یا مثلا ادویه مرغ رو عوض می کنه بعد با شوهر محترمشون شرط بندی هم می کنن که من متوجهش میشم یا نه!


اینم از خانواده ی ما...

من رفتم معتاد شم خدافس!



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 02:17 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
دیشب همین حدودا بود داشتم با امیر راجع به زندگی رویاییم حرف می زدم و دوس دارم یه قسمت هاییش رو هم با شما در میون بذارم
البته به شرطی که شما هم در مورد رویاها و فانتزی هاتون برام بنویسین ( قول میدم زیاد بهتون نخندم
)

-------------------------------------------


هیچ وقت یه زندگی بی نقص و عالی و بدون درد نخواستم و نمی خوام! یه زندگی معمولی می خوام چون به نظرم معنای واقعی زندگی بین طلوع خورشید و دردسر های روزمره ، شوخی های همیشگی و معنی دارت با دوستات ، معنای زندگی بین تمام خستگی ها و سردرگمی ها و اشک ها و خنده ها پنهان شده....

دوس دارم حتی بی اهمیت ترین بخش های زندگی رو با تمام وجودم نفس بکشم ... دوس دارم داوطلب قفل کردن در حیاط باشم و یه قفل کردن ساده که 2 دقیقه هم نمیشه رو ربع ساعت طولش بدم و وقتی چراغای حیاطو خاموش کردم بی هوا قدم بردارم و سرمو بالا بگیرم و آسمون و ستاره هاشو یه جا هورت بکشم!


دوس دارم وقتی بارون میاد هندزفریمو کیپ کنم تو گوشم و توی کوچه های سبز که گل و درخت دارم قدم بزنم و غرق بشم توی پاکی بارون... که حس کنم در ورای همه ی بدی ها در انتهای این کثافت بازاری که ادما راه انداختن بازم خدا حواسش هست که بدون این قطره های ریز ملوسش من یکی که می میرم! روحمو تازه می کنن این "هاش دو اٌ " های کوشولو موچولو! اوممم... تازه شم خعلی دوس دارم وقتی نصفه شبا بارون تند میشه و با صداش از خواب بیدار میشم ... توی رخت خوابم قلت (غلت) می خورم و به نوای عاشقانه شون گوش میدم و آخخخ خر کیف میشم!



فسنجون رو هم دوس دارم! زهر مار به خودت بخند! بعله خب.. اعتراف می کنم من از غذا خوردن لذت می برم کلا چیزای خوش مزه رو دوس  دارم فسنجون هم که.... به قول اون : واااااااای پـســـر!



منجم بودن رو هم دوس دارم اینکه بردارم برم وسط کویر.... کویرم بد خفنه نه؟!


به نظرم حس "امید " و " زندگی" رو خدا دم سحر و قبل طلوع آفتاب آفریده.... چون تو این موقع من پر از حس امید و آرامش میشم!


فانتزیام زیادن ولی فک کنم همین قدر کافی باشه فعلا! خب حالا شوما بوگویین!






طبقه بندی: یه همیچین چیزی دلم می خواد...، دل نوشت،
[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 01:47 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

خوبی مطلق کشنده تر و خطرناک تر از بدی مطلقه...

بعدا اگه لازم دیدم راجع بهش توضیح میدم و منظورمو واضح تر می رسونم



طبقه بندی: روز نوشت،
[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 01:30 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
این کاغذ ها را دور می اندازم ، باور کن!

چک نویسی بیش نیستند از هذلولی و هندسی و چندی فرمول چرت!

آخر میان این همه اعداد چه می کنی؟

تویی که با نامت میان یک قلب جا گرفته ای و

مغرورانه به تمامی قوانین ریاضی ام پوزخند می زنی....

خاطرت بر زیر بنای وجودم لنگر انداخته ،

پس تو را چه نیازی به این چک نویس ها لعنتی؟؟؟!!!!

حضور بی غل و غش ات را با چه قانونی توجیه کنم

تویی که بر جان و روح و قلبم رخنه کرده ای

و نامت حتی بر پوشالی ترین نوشته هایم

و حتی بر کاغذ های کاهی چک نویسم نقش بسته است؟

چشمانم ، آغوشم ، حنجره ام هیچ! چگونه "دست هایم" به ناخودآگاه تو را می خوانند؟!

آخر حضور غافلگیر کننده ات را میان این همه قوانین خسته کننده

با چه قانونی توجیه کنم

جز قانون انکار ناپذیر ... ع ش ق !



+خب ... خب ... فوشم ندین الان میگم جریان چیه! عاقا در نظر بگیر داری مقاطع مخروطی می خونی با اون همه فرمول مزخرف و گوهی که همه شون مثه همن و پشت سر هم هی دری وری می نویسی رو کاغذ و مثال حل می کنی که بالاخره گوش شیطون کر درسنامه ی اولش تموم میشه! خوش حال خوش حال بدنتو کش میدی و یه نگاه ظفرمندانه به برگه ی چک نویست می اندازی....
 یعنی چی؟ آخه اسمت بین این همه عدد و فرمول چی کار می کنه؟ اصن من کی اسمتو نوشتم که یادم نمیاد؟! نه واقعا؟؟! یادم نمیاداااا ولی نوشتم گویا اونم نه یه بار!!! بعله.... البته همون اسمت هم آرامش بخشه ... خوبه که سر و کله ات همه جا پیدا میشه ... حس خوبیه... :)



طبقه بندی: عاشقانه هایم برای تو...،
[ جمعه 3 خرداد 1392 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
                                آورده است چشم سیاهت یقین به
                                هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

                               من ناگزیر سوختنم چونکه زل زده است
                               خورشید تیز چشم تو با ذره بین به من

                               ای قبــله گـــاه ناز ! نمــازت دراز بـــاد
                               سجاده ات شدم که بسابی جبین به من

                               بر سینه ام گذارم سرت را که حس کنم
                               نازل شده است سوره ای از کفر و دین به من

                                یــــاران راسـتــیــن مــرا می دهد نـشـان
                                این مــــار های ســـر زده از آســتــیــن من

                                تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
                                انگار داده است سلیمان نــگیــن به من

                                محدوده ی قلمرو من چین زلف توست
                                از عرش تا به فرش رسیده است این به من 

                                جغرافیای کوچک من بازوان توست
                                ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من 




خب... من توی پست قبل بیت آخر شعر این آخای "علیرضا بدیع" رو دزدیده بودم! وقتی دیدم باش کیف کردید شعر کاملشو گذاشتم تا کیف و کوکتون کامل شه و حالشو ببرین!






طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ شنبه 14 اردیبهشت 1392 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ نگار بانو ]

1- دوشنبه امتحان زیست داشتیم و خوب ندادم که مهم هم نیست تقصیر خودمه از ترم دوم به بعد لاشو باز نکرده بودم و این فصل های اخرم پر اسم باکتری و ویروس و جک و جوونور!!! اونم همچین اسم هایی : استرپتوکوکوس نومونیا  ، استرپتومایسز ، استافیلوکوکوس...
یعنی اگه من بدونم کدوم از خدا بی خبر سادیسمی ای ، همچین اسم های زاقارت و فسیلی رو گذاشته شرف واسه عمه اش نمیذارم




2- آخ آخ .... فاجعه ی دیشب هم که ضربه ی روحی بدی بود! دیدین رئال حذف شد؟؟؟؟ ای خدااااااااااا ... شرط رو هم باختم ، باید بابکو ببرم پیتزا متری! تا اخر شب کشت منو رسما... هعی...

خدواندا ، تو کریمی ، تو رحیمی ، تو نماینده ی فضلی ، تو سزاوار سنایی...

تو از دل بیچارگاه آگه! تو که دانی گر بایر برد بازی امشب را .... آلمان به فاک برد اسپانیا را...

قربونت برم یه کاری کن بارسا ببره! از خجالتت در میام! قول میدم یه ماه به نیلوفر فوش ندم
( آخه بدبخت میگه ارزو به دل موندم تو یه بار به من اس بدی توش بم فوش ندی خخخخ)


3- طبق معمول همیشه خیلی چیزا توی زندگیم سر جاش نیست . شایدم فقط من نیستم که این طوریم دنیای همه این طوریه که با اونی که باید باشه فرق داره ... اما بر خلاف همیشه عالیم! که دلیلش رو هم بعدا بهتون میگم

4- توی پست بعدی می خوام یه کم از رویاهام بنویسم و شما هم بنویسین توی قسمت نظرات تا بعد همه ی رویاهامون رو توی یه پست جداگانه بنویسم یادگاری بمونه!


5- روز زن و مادر مبارک


6- جغرافیای کوچک من بازوان توست.... ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من







طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت، من و مدرسه،
[ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
مامان خانوم عزیز دل ، در حیاط رو قفل که می کنه هیچ در حال رو هم به همچنین! یه قفل از این قفل های بزرگ هستا اسمشونو نمی دونم می زنه پای در حال بازم قابل تحمله!

صبح بیدار شدم می خوام در ها رو باز کنم می بینم هیج کدوم از کلید ها نیست میرم می پرسم مامان کلیدا کجاست؟ می بینم دست می کنه زیر بالشتش کلید ها رو میده دستم


خو اینو کجای دلم بذارم؟؟؟؟ کی می خواد اون کلیدا برداره آخه؟!

البته تمام این بند و بساط ها به خاطر اینه که بابا خونه نیست . هر شب هم میاد تو اتاقم می خوابه! عزیزم می ترسه تنها بخوابه خخخخ بعد هر بار بهش میگم اشی می ترسی؟ میگه نه فقط از تنها خوابیدن بدم میاد!!!


بابک هم کپی مامانه! حسااااااس.... وقتی تو خونه تنهاست در ها رو قفل می کنه! اون سری هم از خواب بیدار شدم دیدم رفته بیرون در رو هم روی من قفل کرده از پشت بعد یه کلید برام گذاشته رو اپن
!!!!


و اما خودم.... خودم عین خیالم نمیاد . یه شب رفته بودن بهبهان پیش عموم اینا می خواستن شب رو اونجا بمونن به من زنگ زدن گفتن به احسان بگم بیاد پیشم بخوابه درا رو هم قفل کنم و هزار و یک توصیه ی ایمنی دیگه...


منم گفته باااوووشه!!! (این باوشه ی من معروفه وقتی یه نفر نمی خواد یه کاری رو انجام بده و الکی میگه باوشه میگن از کدوم باوشه ها؟ باوشه های نگاری؟! )

تا ساعت دو سه نشستم فیلم نگاه کردم بعدشم رفتم خوابیدم . احسانم روحش خبر دار نشد که باید بیاد پیشم ، صبح هم که بیدار شدم یادم اومد در ها رو قفل نکردم



از این رو من فرد بی مسئولیت و خجسته ی خانواده محسوب میشم!

ولی به خودم نمی گیرم این حرفا ر و.... من جراتم بالاست وگرنه اصــــلن بی خیال نیستم اصـــــــلن







طبقه بندی: روز نوشت،
[ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است

                                                ای کاش عشق را
                                                زبان سخن بود


هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من


                                                عشق را ای کاش
                                                زبان سخن بود


آنکه می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید

 
                                                 ای کاش عشق را
                                                 زبان سخن بود


هزار آفتاب خندان در خرم توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من


                                                 عشق را
                                                 ای کاش زبان سخن بود 



شاملو

نمی دونم چرا شعر های شاملو برام یه رنگ و بوی دیگه ای داره... با این که شاعرای دیگه اشعار عاشقانه ی مشهور تری دارن اما من عاشقانه هاش رو هم بیشتر از بقیه دوست دارم ....


+ و اما
این پست الی رو بخونین! از این آدما دارین تو زندگیتون نه؟! همه مون داریم! این ادمایی که اگر نباشن زندگی طعمی نداره ، اینایی که هی دلت می خواد بهشون بگی که چقدر بودنشون خوبه ، همونایی که جلوشون کم میاری همونایی که .. فک کنم الی به اندازه ی کافی خوب حق مطلب رو ادا کرده باشه که به توصیفات ابتدایی من نیازی نباشه... پستش که حرف دل من بود دیگه شما رو نمی دونم ولی به شدت توضیه می کنم تا آخر بخونین پستش رو

+ بانوی خوش صدا ... می دونی که واقعا دوست دارم نه؟ خوب شد که برگشتی...

+ می گوما... شماها خو هیچ کمکی توی پیدا کردن قالب بهم نکردیم حداقل کمک کنین یه آهنگ بی کلام خوشمل واسه وبم بیابم! ترجیحا با گیتار باشه :)))





طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 ] [ 01:40 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 17 :: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic