می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
کاش یه دیکشنری بود سکوت رو معنی می کرد  مجبور نمی شدی واسه اینکه حرف دلتو بزنی ، خودتو خالی کنی ، دنبال کلمات بدوی و اونا هم تیز پا تر از تو فرار کنن...

خیلی حرف دارم ولی امروز خیلی خستمه! امروز خیلی نگرانم، امروز.... یه بغضی بیخ گلومو چسبیده و مداما بهم میگه فعلا با من و تو با همیم! چه صابخونه شده لعنتی....

می دونی یه ساعته اینحا نشستم و خیره شدم به این صفحه ی ارسال پست! انگار منتظرم این صفحه ی سفید با اشکام سیاه شه ... انگار قراره این حرف منو معنی کنه... هه... چه مسخره است!

بین اینکه بنویسم یا نه مونده بودم یه جورایی دلم نمی خواست چیزی بنویسم اولش ولی باید بنویسم . واسه همین اینجا رو زدم که حرفامو بزنم ... حالا می خواد هر چی باشه!

می خواستم بیشتر از اینا بنویسم می خواستم به حجم این سکوتی که تو دلم جا گرفته حرف بزنم اما ....

بمونه واسه بعد....

امروز نه اما قول میدم یه روزی همه شو بنویسم!




طبقه بندی: دل نوشت،
[ شنبه 31 فروردین 1392 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
داشتم نوشته هایی رو که روی لب تابم سیو کرده بودم می خوندم که مربوط میشد به وبلاگ قبلیم که به سرم زد این یکیش رو بذارم اینجا . اون وبم با این یکی زمین تا آسمون فرق داشت ، دنیای دیگه ای داشتم ... هه...



آموخته ایم که :

عقیده مهم است

پایبندی به عقیده مهم تر است

داشتن عقیده ی اسلامی الزامی است

حفظ عقیده اوجب واجبات است

هم عقیده کردن دیگران با خود به هر شکلی مستحب است

سوء استفاده از عقیده مباح است

احترام گذاشتن به عقیده ی دیگران مکروه است

ترک کردن عقیده ی از پیش تعیین شده حرام است


.
.
.
.


و با این همه نمی دانم که چرا ما را متحجر می خوانند!!!



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ جمعه 23 فروردین 1392 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
چقدر روز ها زود سپری میشه....

خخخخ

دولوخ گفتم اصنم زود سپری میشه یعنی اصن برام مهم نیست با چه سرعت سپری میشه ولی از اون جایی که همه ی کنکوری ها این روزا از این جمله استفاده می کنن خواستم فاز گرفته باشم



فردا امتحان دین و زندگی داریم کل کتاب! احتمالا فقط بریم امتحان بدیم و برگردیم!

یه چند تا مورد توی ذهنم بود که فکرمو مشغول کرده بود نمی دونستم چه تصمیمی باید در موردشون بگیرم! ولشون کردم تا زمان بگذره و ببینم چی پیش میاد! فعلا چیزی که مهمه اینه که از همین چند ماه خوب استفاده کنم . البته قصد خفه کردن خودمو نداره چون می دونم بی فایده است ولی تلاش خویش رو موکونیم! بوگو باریک!

ای تف توی شب بیداری که به فاک برده ما رو . دیشب ساعت 3 رفتم توی تختم . واقعا هم خسته بودم و خوابم میومد هر کاری می کردم که خوابم ببره ولی مگه خوابم برد؟ تا خود ساعت 5 و نیم بیدار بودم! ظهرم ساعت 11 و ربع بیدار شدم و هی دارم چرت می زنم! جرات هم نمی کنم بخوابم ... دست به دامان کافی میکس ها شدیم!

اوس کریم دستم به دامان طبیعتت! چشمم به بارگاه ملکوتیت! جای شب و روز رو عوض کنی من ممنونت میشم! نصف مشکلاتم حل میشه



شما گوه (حالا نبات) می خورین منو فراموش کنین!!!

گفتم که در جریان باشین اگه کم آپ کردم .....


+ توی قسمت نظرات پست " جواب یه نامه ی بدون عنوان "  جوابش رو واست نوشتم!

[ یکشنبه 18 فروردین 1392 ] [ 05:46 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
فک کنم سه سال پیش بود دور هم نشسته بودیم داشتیم فیلم دایره ی زنگی رو نگاه می کردیم و بساط چیپس و پفک و دلستر و هله هوله به راه بود . اون روز کلی مهمون داشتیم ، همه لیوان ها کثیف شده بودن ما هم خو گشاد هیچ کدوممون غیرت شستنشون رو نداشتیم . دیگه من رفتم لیوان های تازه ای رو که مامان خریده بود و تو جعبه بود در اوردم .

لیوان های شفاف و خوشگل و خیلی ظریفی بودن! برای بابک داخل یکی شون دلستر ریختم و دادم دستش . صبا همین که لیوان رو دید گفت : اییییه وااای چه خوشگله!

به ثانیه نکشید که لیوانی که نه سرد و گرم شده بود نه ضربه خورده نه چیزی همین جوری تو دست بابک ترک برداشت و شکست!!!!

ما تا چند روز تو شوکش بودیم اصن .....

چشم نیست ، دریاچه ی ارومیه است


طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 18 فروردین 1392 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
رمزش : ماه و سال تولدت
[ شنبه 17 فروردین 1392 ] [ 03:25 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ شنبه 17 فروردین 1392 ] [ 01:27 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
اون موقع که آهنگ فروغی رو گذاشتم برای دانلود خیلی دوست داشتم بذارمش برای آهنگ وبلاگم اما راستش بلد نبودم که چطوری یه اهنگ رو از توی کامپیوتر بذاریم به عنوان اهنگ وب! رفتم تو گوگل سرچ کردم روشش رو نوشته بود امتحان کردم ولی نشد :|

امروز گشتم کدشو پیدا کردم و گذاشتمش .....

الان هپی ام بابت یافتنش :)

خیلی دوسش دارم....

انگار دستات سرده سردن...

انگار چشمات شب تارن....

صداش واقعا گرم و خسته است نه؟! خیلی لذت بخشه شنیدنش .

فقط یه مشکلی هست اینه که هی پخش میشه . چی کار میشه کرد که بعد از یه بار پخش دیگه استپ شه و پخش نشه؟!

دوستانی که بدشون میاد با موزیک پست بخونن و اهنگ رو اصابشونه پایین پیج علامت پلی و استپ هست می تونین خفه کنین اهنگ رو و با خیال راحت وب رو بخونین!



طبقه بندی: روز نوشت،
[ دوشنبه 12 فروردین 1392 ] [ 07:37 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

هرم تن داغ خورشید قربانی دست هایت
اگر کمی سردشان باشد.....

اسمان سیاه با همه ی ابر های سوگوارش قربانی چشم هایت
اگر اشک الود باشند.....

کوه با عظمت خیره کننده  و با آن غرور نامی اش ، قربانی غرورت
اگر خراشی خورده باشد....

غربت دریاها و سکوت دلگیر شب و آرامش نسیم بهاری قربانی احساست
اگر زخمی بر آن باشد ....

پاکی سپیده دم قربانی روح بزرگوارت
اگر خستگی بر آن چیره باشد .....


و عشق .....
عشق قربانی قلبت اگر بر ان داغی نهاده باشد.....


و من....

تمام من قربانی توست......

چه آن هنگام که می خندی و می خندم و

آن هنگام که می گریی و می میرم و

آن گاه که خسته ای و عاجز می شوم از هر چه که هست و نیست ....

و با هر نفس ....

تمام من قربانی توست....

هر جا که هستی باش....

با هر که هستی باش....

این صدا همیشه هم آواز توست

این چشمان همیشه نگران توست

و این آغوش همیشه پناهگاه توست .....






طبقه بندی: دل نوشت،
[ دوشنبه 12 فروردین 1392 ] [ 06:55 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
من فقط این طوریم یا همه گیره ، وقتی ناراحت و بی حوصله میشم احساس می کنم با تمام قوا دارم بقیه رو اذیت می کنم بعد حالا ناراحتی خودم یه طرف اینکه حس می کنم بقیه رو هم اذیت می کنم یه طرف....
به شدت شرایط کوفتی میشه....
ترجیحا گورمان را گم کردیم تا حالمان خوب شود .... این احوالات بد منم داره زیاد میشه شاید مال کنکوره(جک گفتم رسما) شایدم باید خودمو درست کنم!
بهتره شماها خوش حال نشین گفتم "گورمان را کردیم" ، منظورم از وبم نبود شماها همچنان باید منو تحمل کنید!
با سپاس قبلی از صبر و شکیبایی شما :)

راستی اهنگ چشم من داریوش هم بد قشنگه بد مصب! خواستم براتون آپلودش کنم که اگر خواستین راحت دانلودش کنین منتها نمی دونم این پیکو فایل چه مرگش بود امشب نتونستم اپلودش کنم

اگه نتونستین دانلودش کنین بگین تا بذارمش تو وب



طبقه بندی: روز نوشت،
[ شنبه 10 فروردین 1392 ] [ 06:54 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
1 . بابت دوباره محکوم شدن به همون اتهام های قبلی گله ای ندارم . خودمو بابتشون اماده کردم ولی جان من خودتون یه نگاه بندازین ببینین چه تو چه وضعی هستیم! خیلی چیزا دست و پامو بسته . چرا نوبت به من که میرسه همه تون انتظار دارین خودمو با شرایط وفق بدم و بهترین کار رو انجام بدم؟ شماها خودتونم می تونین یه سری کارها رو یه جور دیگه انجام بدین اما چرا انجام نمیدین؟ چرا همه اش منو متهم می کنین؟! بازم اخر این داستان که برسه همه تون خودتونو می کشین کنار و بازم منم و من..... مجازات هاتون که تکراریه و پوست منم کلفت شده واسه شون! از تنها چیزی که می ترسم و تنها چیزی که می دونم دردش اذیتم می کنه اینه که تنهام میذارین... اونم جایی که نباید بذارین!

2 . دقیقا نمی دونم از زندگیم چی می خوام؟! فقط دارم روزا رو می گذرونم....

3 . نمره ی گوه بودن امروز از ده ، نه و نیمه! کارت طلایی بسیار گوه رو بهشون میدیم . براش یه دست بزنین!

4 . یه چیزی رو درک نمی کنم چرا تو با همه ی دیوونه بازی هات خوب مطلق شدی؟ با همه ی خوبی ها و بدی هات... چرا حتی اگر بدونم اشتباهه بازم تو رو از همه چیز تبرئه می کنم؟.... مسخره است!

5 . این مورد خیلی حرف داره ولی نمی دونم چرا دلم نمی خواد بنویسمشون! به جاش این اهنگ فروغی رو گوش کنید


اهنگ فریدون فروغی


اینم بگم ، مزه پرونی نکنین! از اینکه مخاطب این پست هام کیا هستن نپرسین چون خدا شاهده حذف می کنم بعد شاکی نشین. حرفی ندارین بزنین نظر ندین . اصن پست رو نخونده رو رد کنید ولی اذیت نکنین که حوصله ندارم .




طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ شنبه 10 فروردین 1392 ] [ 02:14 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
دو شب پیش رفتیم روستای کلگه ، زادگاه و محل زندگی عمو حشمت تا سن 7 سالگی . روستای زیبایی بود و هواشم سرد بود . ساعت نه و نیم رسیدیم . ویلایی رو که به ما دادن تقریبا روی دامنه ی کوه بود . اولین کاری که کردیم این بود که شام خوردیم . پلو باقلا با مرغ و سیر ماست! خیلی چسبید جاتون خالی....

بعدشم که رفتیم تو حیاطش و قمست اواز خوانی ها شروع شد . اکاردئون و تار و سه تار و ضرب . فک کنم حدودا تا ساعت دو و خورده ای داشتن می زدن داییم اینا و می خوندن! تقریا ساعت نزدیک به سه بود اگه اشتباه نکنم که بزرگترا و پسرخاله هام رفتن خوابیدن . من و بابک و شایان و امیر و سام و حجبر و محمد و حمید تا 6 صبح دور اتیش بیدار موندیم . وقتی اونا رفتن بخوابن گیتار امیرو از داخل ویلا اوردیم بیرون و امیر هم تا ساعت 5 داشت برامون می زد

عمو حشمت ساعت چهار و نیم از ویلای پایین اومد پیش ما . منم که شیکمووووو همین که چشمم بش افتاد گفتم عمو گشنمه!
اونم نامردی نکرد رفت تخم و مرغ و گوجه اورد روی اتیش حیاط املت درست کرد برامون . ای چسبیییییید .... بعدشم کلی ما رو خندوند

حجبر هم هر ساعت می رفت یکی رو بیدار می کرد . این قدر صحنه های مسخره ای بود .

ساعت 6 رفتم خوابیدم ساعت هفت و نیم از شدت سرما بیدار شدم و رفتم با مامان توی روستا قدم زدم وقتی برگشتیم دیدم بابا اینا تخم مرغ محلی گرفتن درست کردن دوباره نشستم یه سری هم پیش اونا خوردم


+ نزدیک بود بی نگار شید . در همان اثنا که اینجانب کپه ی مرگ خویش را نهاده بودم یک فقره انسان مست و از دنیا بی خبر در قسمت بیت رهبری ( دست شویی ) سیگار کشیده و ته سیگار خود را در سطل زباله رهانیده بود و با دلی خوش و مغزی پوک رفته بود دوباره تمرگیده بود . ما که از ان همه سر و صدا ککمان هم نگزید و اصلن نفهمید چه شد و چه نشد و فقط حکایاتش به گوشمان رسید اما گویند که همان هنگام که اینجانب ، عزیز دلتان ، هم چنان خواب بودم سطل زباله اتش بگرفته و دودش تمام خانه را برداشته بود به گونه ای که چشم ، چشم را نمی دید! پدران گرام همه را از خانه بیرون کرده بودندی ولی اینجانب تو اتاق اخری خسبیده بودم!!! هیش کی مونو بیدار نکرد و نرهانید! البته چیزیم نشد چون در و پنجره ها رو باز کرده بودن و هوای خونه سریع عوض شد ولی خدا رحم کرد!

+ گفتم که خیلی سرد بود . خاله سوفیا قبل خوابشون بچه ها رو فرستاد ویلای پایین که هیتر برقی بیارن . بعد خب بچه ها وقتی برگشتن شروع کردن گیتار و .... خاله سوفیا در اومد به امیر گفت : می بینم رفتین پایین دختر خوشگلا رو دیدین سر حال شدین

- نه عمه به جان خودم فقط از عمو حشمت پرسیدیم که هیتر هست یا نه

- اره جون خودتون از قیافه های سر حالتون مشخصه

- از خوشگلی که دختراشون بد خوشگل بودن ولی متاسفانه نشد که بشه!

- ههههه حالا می خوای دوباره برو شاید شد...

- نه حالا گفتن ویلای پایین جا کمه شاید بیان اینجا بخوابن من اتیش رو روشن نگه می دارم تا بیان!

- تا کجا هم پیش رفتی! امار جای خوابشونم در اوردی؟

- پ عمه امار چیزای دیگه شون به چه دردم می خوره همون امار جای خوابشون مهمه! به هر حال من منتظر می مونم چراغ خونه رو روشن نگه می دارم تا بیان! ببین دارم به عشقشون چه می کنم(اشاره به گیتار زدن)

اینم از خاله و پسردایی ما :|


اینم یه عکس از
اتیشمون

اینم یه عکس دیگه باز از اتیش منتهاش اینجا اون زغال های زیرش مورد نظره که بدجور به زن داییم فاز داده بود و زن داییم هی قلیون چاق می کرد و هی از این زغال ها روش می ذاشت

اینم از املت روی هیزما و در حال درست شدن

اینجا هم که
املتمون اماده شده بود


خیلی اتفاقای جالب و خنده داری افتاد و شب خوبی بود منتهاش این جور خاطره ها تعریف کردنشون مزه ی تجربه کردنشون رو نداره . اون لذت و با نمکی ماجراها توی تعریف کردنشون مشخص نیست . همینایی هم که نوشتم فقط نوشتم که خاطره ای از لحظات خوبی رو که داشتم براتون گفته باشم. امیدوارم شما هم لحظه های خوبی داشته باشین :)





طبقه بندی: یه همیچین چیزی دلم می خواد...، دل نوشت، روز نوشت،
[ چهارشنبه 7 فروردین 1392 ] [ 01:46 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
تقریبا دو ساعته که بی خواب شدم

فک کنم بیشتر به خاطر اینه که به شب بیداری عادت کردم ولی خب مهم نیست

می خوام امروز یه روز مفید باشه ، کار های متفاوت انجام بدم ، محکم باشم

احتمالا دیگه نخوابم تا ساعت خوابم تنظیم شه و شبا زوذ بخوابم و درس بخونم

دیشب به یه ویژگی خودم واقعا مطمئن شدم که شاید از نظر بقیه خوب نباشه اما اخ خودم باهاش حال کردم!!! دیشب یه اتفاقی افتاد که بدون اغراق هر دختر دیگه ای جام بود اشکش در اومده بود ، راستش اولش عصبی شدم احساس ناتوانی کردم ولی بعدش ...

بذارین مکالمه ی خودم با خودم رو براتون بنویسم :

حالا که چی؟ می خوای بزنی زیر گریه؟ ننه من غریبم بازی در بیاری؟ بر فرضم که الان گریه کردی .... اصن دل بشریت برات سوخت تهش که جی؟ بازم خودتی و خودت! جمع کن خودتو.... حالم ازت به هم می خوره وقتی احساساتت گل می کنن و ** شعرای دخترونه ات می گیره! ادای ماتم زده ها رو به خودت نگیر . ملت با چه مشکلاتی رو به رو ان ککشونم نمی گزه خانوم تیتیش بازیش گرفته . احساس همون جور که اومده همون جورم گورشو گم می کنه میره نذار روی عمکرد و زندگیت تاثیر بذاره . پس فردا که تو اینه خودتو نگاه کردی از خودت نمی پرسی که هی نگار فلان روز چه احساسی داشتی و چقدر ناراحت و تنها و بیچاره و هر کوفت دیگه ای بودی؟ می پرسه اون روز چی کار کردی؟ چقدر از خودت و زندگیت و کارهات لذت بردی؟ نمی پرسه چقدر لوس بازی در اوردی و گریه کردی؟ می پرسه چقدر قوی بودی و تونستی خودتو سر پا نگه داری! خودتو جمع کن دختره ی لوس!

بعدش زرتی رفتم روی دنده ی تخسم ، هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و با صدای بلند اواز خوندم و رقصیدم و کارایی رو که باید انجام دادم

خودمم می دونم این چیزی که نوشتم بد نبوده و خیلی هم خوب بوده که تونستم احساساتم رو کنترل کنم و از پس شرایط بر بیام آما همیشه هم این طوری نیست . منظورم اینه که من گاهی اوقات دیگه بیش از حد احساساتم رو کنترل می کنم و در اصل سرکوبشون می کنم و به یه عوضی بی احساس تمام عیار تبدیل میشم که گاها خودم از خودم می ترسم چه برسه به بقیه :|

همون نگاری که اون نطق های بالا رو ادا فرمود می تونه با من کاری کنه که اشک های دوستمو نادیده بگیرم و با بی تفاوتی تمام از کنار همه چیزایی که باعث ازارم میشن ،حتی اگر عاشقانه دوسشون داشته باشم، بگذرم! واسه همینه که همه از این نگار یه جورایی می ترسن . البته خداییش کم سرو کله اش پیدا میشه ولی خدا نکنه که پیدا شه وگرنه فاتحه ی اونی یا چیزی که باعث شده بیفتم رو این دنده ام رو باید خوند!

خودم بهش میگم شخصیت محافظ! دوسش دارم با تمام بی احساسیش و غد بازیاش با اینی که هتسم فرق موکونه :)

+ حالا ما یه بار بی خواب شدیم اومدیم صبح پست بذاریمااا ببین.... همه از دم واسه دست شویی و اب و ... بیدار میشن به پر و پای ما می پیچن! شانس ندارم بوخودا!!!



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ دوشنبه 5 فروردین 1392 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
راسش از تبریک سال نو خوشم نمیاد با اینکه به اکثریتتون تبریک گفتم . قصدم نداشتم پستی براش بذارم ولی پست قبلی یه کم حال و هواش غمگین بود . این تبریک رو از هم طرف قبول کنید

سالی پر از شادی و خنده و سلامتی براتون ارزو می کنم

مهم نیست کجا زندگی می کنید چقدر با منی که دارم اینا رو می نویسم فرق می کنید یا به هم شبیهیم ، فرقی نمی کنه رشته و شغلتون چیه ، درامدتون چقدره و ... مهم اینه که هر کی که هستید و هر جایی که هستید با هر سظح زندگی ای ، احساس خوش بختی کنید

احساس خوش بختی کردن رو با هیج جیز نمیشه خرید و فقط به خودمون بستگی داره که خوش بخت باشیم یا نباشیم . به نوع نگاهمون به زندگی ، به ادما ، به دنیا ، به خدا ، به عشق ، به پول و .....

بیایید خوش بخت باشیم هر چقدرم به نظر سخت بیاد . یه بار که بیشتر متولد نمیشم ... بیاین بخندیم به هر چیزی که بخواد اشکمونو در بیاره!

به سلامتی سال نو و تمام زیبایی های فراموش شده ی زندگی...

و به سلامتی شماهایی که دوستون دارم


                    






طبقه بندی: روز نوشت،
[ شنبه 3 فروردین 1392 ] [ 06:20 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
راسیاتش .... جونم واستون بگه ..... عزیزان دل خواهر....

ما موندیم واسه قالب این وب چه بوکونیم؟!

پاشین پاشین آستیناتونو بالا بزنین یه قالب خوشجل واسه وبم بیابین که محتاجیم به قالبتون!

قالب پیشنهادی هر کی بهتر بود اونو بر می گزینیم!

فقط اینکه لفط کنید قالبی که انتخاب می کنید با سبک نوشتن و عنوان وبم هم خونی داشته باشه! به قول مهناز : تشکرگزارم!!!!


+ آدرس پیج قالب رو بذارین تو قسمت نظرات میرم نگاه می کنم :)



طبقه بندی: روز نوشت،
[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 03:31 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 17 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic