می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
این پست نه انتقاده نه توهین نه تیکه انداختن یه سوال بی جوابه واسم!

من اینایی رو که با عشقشون یه وب دو تایی می زنن بعد میان از شدت عشق و علاقه شون بهم می نویسن و خاطراتشونو تعریف می کنن رو درک نمی کنم!

قصدتون چیه؟ خب دفترچه خاطرات رو واسه همین موقع ها گذاشتن . چه حسی بهتون دست میده با نوشتن اینا ؟ آخه خیلی ها دوس دارن عاشقانه هاشون بین خودشون محفوظ بمونه نه اینکه مثل یه فیلمنامه ی اولترا احساسیک (!) و تکراری و خسته کننده حتی، کف دست مردم باشه!


جان من! این تن بمیره! هدفتون چیه؟ بگید ما هم بفهمیم!







طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 03:26 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
من نمی دانم که چرا می گویند، چشمان اهو زیباست

و چرا بر روی هیچ تابلویی عکس خر نیست

چشم خر چه کم از چشمان اهو دارد؟!

حالا تو هر چه می خواهد دل تنگت بگو

مهم نیست....








طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 03:08 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
همیشه با چت روم محالف بودم . می گفتم می شینن دور هم شر و ور می گن که چی بشه اما خب به واسطه ی دختر داییم پای منم به یکی شون باز شد . چت روم خوبی بود خداییش بعد از اون چند تا چت روم دیگه رفتم ولی اصلا بهم فاز نداد . ولی اونجا جوش با بقیه ی جت روم ها فرق می کرد .

الان هارد بابک رو ازش گرفتم که فیلم نگاه کنم یاد تابستون افتادم که بازم هاردش رو به همین قصد ازش قرض گرفته بودم که زرتی هاردش از روی مبل افتاد رو زمین! یه صدای بدی هم داد . برش داشتم دوباره وصلش کردم به لب تاپ بام بالا نیومد . منو بگی یخ کرده بودم . آخه بابک خیلی رو وسایلش حساسه گفته بودم که هاردش حکم ناموسشو داره . قشنگ صدای ضربان قلبمو می شنیدم!!!

همون موقع هم تو فان (اسم چت روم ) بودم و تعداد افراد ان لاین هم کم بود . تو اون هاگیر واگیر یه هکر اومده بود بالا می خواست بازم کرم بریزه . وقتی دید خیلی ترسیدم و ناراحتم بی خیال شد کلی راهنماییم کرد که این کارو بکن اون کارو بکن ببین درست میشه خودش که زیاد امیدی به درست شدنش نداشت می گفت این هارد ها خیلی به ضربه و یه دفعه کشیده شدن کابلشون حساسن . اگه هم درست شه احتمالا کل حافظه اش پریده!

خلاصه که من هاردو به بابک پس دادم و هیچی هم نگفتم . هر بار که بابک صدام می کرد منتظر بودم منو بکشه! ولی خب به هر حال ب خیر گذشت . راهنمایی های هکرمون جواب داد و هارد سالم بود! خدا خیرش بده .... البته خیلی می رید به اعصابمون ولی خب اون روز ناجی ما شد!

هه... یادش به خیر... تا چند روز بعدش پام که به چت روم باز می شد همه از هارد می پرسیدن مخصوصا آبجیم! خیلی نگران بود ....

یه چیزی رو بگم . پشیمون نیستم از اینکه وقتمو تو فان گذروندم اما همچینا هم خوش حال و رضایت مند نیستم چون بعدش خیلی سختم بود تا کنارش گذاشتم و بش معتاد شده بودم و کلا از اینا گذشته به یه جور بی خیالی خاص مبتلا شده بودم . سعی کنید نرید! خودم که بر عکس ادعام عمل کردم دارم میگم کلا چیز زیاد خوبی نیست :)



طبقه بندی: روز نوشت،
[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 02:52 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
می شناسینش ولی نمی شناسینش!

این دوست داشتنی ترین ویژگی شخصیتشه! فک می کنی می دونی کیه ولی هر چقدر بهش نزدیک میشی می بینی نه با اون چیزی که تو ذهنته فرق می کنه!

مهربونه ، با اینکه به روش نمیاره اما هوای رفقا و دور و بری هاشو حسااابی داره ، گاهی خودشو به نفهمی می زنه اما نباید گولشو بخورین چون تیز تر از این حرفاست .

زبونش آب و آتیشه . کافیه بخواد هم می تونه داغت کنه هم اینکه می تونه آرومت کنه و بخندونت!

قابل اعتماده و کمی هم مرموز! اما خب راستشو بخواین غد هم هست خفن!

آقا توی یه کلام ، دور نماش افتضاحه اما از نزدیک .... دوست داشتنیه ، در نوع خودش بی نظیره :)))

خب دیگه فک کنم مشخص شد . کیه؟؟؟؟

جایزه اش به انتخاب خودتون!



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ سه شنبه 22 اسفند 1391 ] [ 02:07 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
یک سال گذشت و وبلاگم یک ساله شد . راستش اولین بار که اومدم بنویسم خواستم صبر کنم تا 25 که با تولد خودم یکی باشه تولدش! ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اولین پستمو دوشنبه 22 اسفند 90 نوشتم!

حالا تولدش با تولد یکی دیگه همزمان شده! اگه گفتین با تولد کی یکی شده؟؟؟؟؟!!!!!

توی پست بعدی راهنمایی می کنم . جایزه هم میدم هر کی جواب درست رو داد :))))





[ سه شنبه 22 اسفند 1391 ] [ 01:59 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

یه داروی گیاهی می زنم به صورتم که باید با ابلمیو با هر نوع آبمیوه ی ترش تازه قاطیش کنی بزنی به صورتت! این داروئه از اون جایی که گیاهی ه بوی گندم و گیا های خوراکی آشنا میده . وقتی دارم می مالونمش به صورتم به دور لبم که می رسم نا خود آگاه دهنم باز میشه که دستمو لیس بزنه....

دست خودم نیست به جون بچه ام





+ بی معرفت نشدمااااا .... چن روزیه که حس و حال وب گردی و نظر گذاشتن و تایید نظرات رو ندارم . یه کمم برنامه هام سنگین شده ولی بعدا از خجالتتون در میام




طبقه بندی: روز نوشت،
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 06:12 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
حدودا یه هفته پیش یه مشاور واسه مون اورده بودن که مثلا ما رو آروم کنه چون میگن که قبل از عید فکر بچه های کنکوری خیلی بهم ریخته میشه .

ایشون دکترای مشاوره داشتن و توی سه تا از بهترین دانشگاه های تهران با نمره های عالی فارغ التحصیل شدن از جمله : دانشگاه تهران و تربیت معلم و یه قبرستون دیگه!

که من همه اش داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب می شد توی این دانشگاه ها یه سری کلاس های اجباری خود ارایی هم می ذاشتن و بهشون یاد می دادن که خوب نیست یه خانوم دکتر مشاور با این کبکبه و دبدبه که ما رو جر دادن با مدرکاشون ، سیبیلشون تو دهنشون باشه و بچه ها هوس کنن گیسش کنن!

اولا که وقتی وارد شدن پشت چشمی نازک کردن و فرمودن : من وقتی وارد کلاستون شدم احساس کردم وارد مهد کودک شدم! این چه وضعشه هی تو سر و کله ی هم می زنین؟ ( حالا کلاس ما به آرومی معروفه ، درسته شیطنت های خودمونو داریم اما وحشی بازی و غربت بازی در نمیاریم )

بعد شروع کرد دونه دونه بچه ها رو نگاه کرد . ما ردیف اول بودیم و اول از ما ها شروع کرد . مهناز یه برگه در اورده بود داشت خط خطی می کرد . بهش گفت جمعش کنه . مهنازم برش داشت . بعد حوصله اش سر رفت رو میز با خودکار می کشید . در اومد گفت که : این حرکت نشونه ی اینه که شما شعور و فرهنگ اجتماعی ندارین . این چیزا از خانواده نشئت می گیره و من الان دارم با زبون خوش (!) بهتون تذکر میدم که اگه پس فردا رفتین دانشگاه استاد جلو یه جماعت کنفتون نکنه!

زسید به من . زل زده بودم تو چشماش و بر حسب عادت پاهامو تکون می دادم . خیلی شیک با همون حالت خیره افاضه کردن که : این حرکت پای شما یک نوع بیماری روانی تلقی میشه!!!

خلاصه اینکه چشمتون روز بد نبینه ایشون به هر کی یه وصله می چسبوندو فقط از خودش تعریف می کرد . سرشو انداخته بود پایین و هی عرض کلاسو طی می کرد و واسه خودش شر و ور می گفت . مثه دانش آموزی که داره درسشو از حفظ میگه . منم خسته ام شده بود و اعصاب هم نداشتم وسط حرفاش آروم تیکه می انداختم و دو ردیف جلو رو میز پهن می شدن! تهش از دستم عاصی شد و گفت : من به اصرار و خواهش مدیرتون اینجا هستم . اگه وقت شما بی ارزشه وقت من با ارزشه . من شاگرد فلان دانشگاه بودم . استاد این دانشگاه و اون دانشگاهم . به هر کسی وقت نمیدم . من این طور .. من اون طور .... من اجازه نمیدم کسی کلاس منو به مسخره بگیره . من خیلی با جنبه ام اما نمی ذارم کسی سوارم بشه . هر کس مشکل داره بره بیرون .....

منم مثه یه مرد پا شدم رفتم بیرون! رفتم سر کلاس آقای دارابی نشستم! وقتی گفتم خانوم دکتر فلانی اوردن برامون ، خندید گفت اوه اوه این زن روانیه :|

ساعت بعدش هم آقای خلیلی اومد سر کلاس . از مشاوره ازمون پرسید که مفید بود یا نه ؟ وقتی بهش گفتیم جریانو آمپر چسبوند و گفت چرا نیومدین بم بگین؟ بهش می گفتم خانوم شما که فک می کنی کلاس ما بچه هاش مشکل روانی دارن بیا برو بیرون ماها با این روانی ها می سازیم . شما لازم نکرده تز بدی!

بعدشم رفت به خانوم پردال گفت این مشاور رو دیگه واسه کلاس من نمیارین! وگرنه این این دفعه خودم میرم سر کلاس دونه دونه شاگردامو از سر کلاسش میارم بیرون . افسرده کرد بچه های مردمو! (واسه همین چیزاشه که میگم نظیر نداره این استاد )


شبیه آدمای عقده ای بود . این مشاور ها آدمای نرمالی نیستن به مرگ خودم .... یه چیزی کم دارن و اشتباها توهم باهوش بودن و درک بالا می زنن!



طبقه بندی: من و مدرسه، روز نوشت،
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
صندلی جلو را خوابانده بود و چشمهایش هم بسته. به معنی قهر...

تلنگر می زنم به شیشه . رو بر می گرداند . دوباره تقه می زنم . تکان نمی خورد .

روی شیشه ضرب می گیرم انقدر که چشم هایش را باز کند .

باز کرد ... برگشت طرفم. حالا می خواهم تمام تلاشم را بکنم که صدام خالی از احساس نباشد

- چایی داریم؟!

این قدر این جمله را عجیب و غریب بیان کردم که ابرو هایش رفت بالا


او همه بی هیچ تلاشی صدایش پر از احساس بود :

- خیس عرق شدی ، بشین!

نمی دانم چطور می توانست با ابتدایی ترین کلمات احساس جملات را ادا کند .

هنوزم یادم است. هنوز هم دشوار....






--------------------

اینم یه پست از طرف
آرمین ! سرباز وطن.... دوست عزیزم :)





طبقه بندی: دل نوشت،
[ جمعه 11 اسفند 1391 ] [ 09:34 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
بین غرورتون و دوستتون کدوم رو انتخاب می کنین؟

جوگیر نشین یه دفعه بگین دوستم رو . منظورم از غرور اون غروری نیست که حس برتری و .. داشته باشی . منظورم اون غروریه که محافظ شخصیتت باشه و بهت ابهت بده غروری که اگه مجبور شی زیر پاش بذاری در اصل مجبور میشی شخصیتت رو زیر پا بذاری!

کدومو انتخاب می کنین؟ صادقانه جواب بدین حتی می تونین اسمی چیزی نذارین ولی لطفا جواباتون صادقانه باشه چون بهش نیاز دارم . خیلی زیاد....



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 02:21 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
ورودمون رو به ماه میمون و مبارک اسفند تبریک می گم . چه ماه خوبی .... به به!

البته شروعش واسه من که با یه کابوس وحشتناک بود . صبح که بیدار شدم بدنم واسه چند ثانیه حسی نداشت ، شوک شده بودم . در این حد ترسیده بودم!

ولی خب.... ماه خوبی بید :)))

امروزم تولد اشی بیده


واااای دیدین یادم رفت به بابا بگم؟! گفت یادم بیار! نچ نچ....

راستی به نظرتون کادو واسه مهناز چی بخرم؟




طبقه بندی: روز نوشت،
[ سه شنبه 1 اسفند 1391 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
مخالفم با اونایی که همیشه منتظرن حرفای عاشقانه و احساسات طرفشون رو توی الفاظ و حرف هاش ببینن!

عشق رو باید توی عمل دید نه حرف! به حرف همه عاشقن و دوست دارن و برات می میرن ولی پای عمل که برسه ....

اگه می دونین طرف عاشقتونه جون به لبش نکنین که هی اینو به زبون بیاره اگه به رفتاراش دقت کنین هر دقیقه و ثانیه بهتون ثابت میشه که عاشقتونه! اگر هم که نباشه حالا هر چقدر هم براتون مصدق شه و حرفای عاشقانه اش ببرتون تو آسمونا ، تهش یه دروغ شیرین بیشتر نیست!



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ دوشنبه 30 بهمن 1391 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
این جوجو رو بنگرین

توی یه کلام....

عـــــشــــخ منه!!!

ادامه مطلب

طبقه بندی: آراد، روز نوشت،
[ دوشنبه 30 بهمن 1391 ] [ 02:02 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
می خواستم به بچه ها پیشنهاد بدم واسه تولد مهناز پولامونو رو هم بذاریم یه گیتار واسه اش بخریم . واسه همین یه اماری از قیمت گیتار گرفتم

واسه مبتدی ها و تازه کار ها گیتار yamaha c-70 یه گیتار خوب محسوب میشه . من گیتارمو 4 سال پیش 120 خریدم که رنج قیمت یاماها بین 100 تا 150 بود الان همون گیتار شده بین 320 تا 400 تومن!!!

حساب که کردم حتی اگه بخوایم با قیمت 320 هم بخریم باید نفری 80 تومن بدیم!!! اخه خیلیه! من رو همون صد و خورده ای حساب کرده بودم که پامون ارزون تر در میومد!!

حالا با این اوضاع باید تو فکر یه کادوی دیگه باشم براش....

ولی خیلی دوست داشتم بش گیتار کادو بدم نه که خودشم علاقه داره....

هعی......

[ یکشنبه 29 بهمن 1391 ] [ 03:50 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
اگه ماهی از سال بودم : مشخصا اسفند اصن سرور همه ی ماهاست

اگه یه روز در هفته بودم : پنج شنبه

اگه یه عدد بودم : 2

اگه یه همراه بودم : موبایل


اگه یه نوشیدنی بودم : آب میوه ی طبیعی

اگه یه گناه بودم : نمی دونم خداییش

اگه یه درخت بودم : درخت گل کاغذی

اگه یه گل بودم : گل سنگ

اگه آب و هوا بودم : بارونی

اگه یه رنگ بودم : آبی

اگه یه پرنده بودم : عقاب

اگه یه صدا بودم : صدای بارون

اگه یه پنجره بودم : پنجره ی اتاق یه زندانی

اگه یه فعل بودم : رفتن

اگه تاریخ بودم : روز اول جهان

اگه پزشک بودم : متخصص غدد

اگه یه وسیله ی آشپرخونه بودم : ماکروفر

اگه یه ساز بودم : گیتار

اگه یه کتاب بودم : چه می دونم شاید کتاب دخترک کبریت فروش! یادمه 9 یا 10 سالم بود وقتی خوندمش برای دختره گریه کردم وقتی خودمو جاش گذاشتم تمام اون حس تنهایی و ... حس کردم و هیچ کتابی به اندازه ی اون روی من تاثیر نذاشت

اگه شعر بودم : شاملو

اگه طبیعت بودم : ستاره بارون کویر

اگه یه حس بودم : تنها نبودن ، عشق

اگه یه بازی بودم : تخته نرد یا پاسور (بیاین وسط)


اگه یه بیماری بودم : تب :|

اگه یه ناسزا بودم : من به قصد و نیت مخترع این بازی مشکوکم ولی خب میگم ، به تخمم


اگه یه حیوون بودم : گرگ

اگه حکم دادگاه بودم : متهم پرونده از اتهام خود مبرا شناخته می شود . ختم جلسه!

اگه یه میوه بودم : نمیشه همه ی میوه ها باشم؟؟!
پرتقال

اگه یه هنر بودم : رقص

اگه یه جاده بودم : جاده ی بهشت گمشده! طبیعتش مثه بهشته اما چون مسیر بدی داره کمتر کسی میره اون قسمتا واسه همین بهش میگن بهشت گمشده







طبقه بندی: روز نوشت،
[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 02:51 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 17 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic