تبلیغات
می خانه ی درون
می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
حدودا یه هفته پیش یه مشاور واسه مون اورده بودن که مثلا ما رو آروم کنه چون میگن که قبل از عید فکر بچه های کنکوری خیلی بهم ریخته میشه .

ایشون دکترای مشاوره داشتن و توی سه تا از بهترین دانشگاه های تهران با نمره های عالی فارغ التحصیل شدن از جمله : دانشگاه تهران و تربیت معلم و یه قبرستون دیگه!

که من همه اش داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب می شد توی این دانشگاه ها یه سری کلاس های اجباری خود ارایی هم می ذاشتن و بهشون یاد می دادن که خوب نیست یه خانوم دکتر مشاور با این کبکبه و دبدبه که ما رو جر دادن با مدرکاشون ، سیبیلشون تو دهنشون باشه و بچه ها هوس کنن گیسش کنن!

اولا که وقتی وارد شدن پشت چشمی نازک کردن و فرمودن : من وقتی وارد کلاستون شدم احساس کردم وارد مهد کودک شدم! این چه وضعشه هی تو سر و کله ی هم می زنین؟ ( حالا کلاس ما به آرومی معروفه ، درسته شیطنت های خودمونو داریم اما وحشی بازی و غربت بازی در نمیاریم )

بعد شروع کرد دونه دونه بچه ها رو نگاه کرد . ما ردیف اول بودیم و اول از ما ها شروع کرد . مهناز یه برگه در اورده بود داشت خط خطی می کرد . بهش گفت جمعش کنه . مهنازم برش داشت . بعد حوصله اش سر رفت رو میز با خودکار می کشید . در اومد گفت که : این حرکت نشونه ی اینه که شما شعور و فرهنگ اجتماعی ندارین . این چیزا از خانواده نشئت می گیره و من الان دارم با زبون خوش (!) بهتون تذکر میدم که اگه پس فردا رفتین دانشگاه استاد جلو یه جماعت کنفتون نکنه!

زسید به من . زل زده بودم تو چشماش و بر حسب عادت پاهامو تکون می دادم . خیلی شیک با همون حالت خیره افاضه کردن که : این حرکت پای شما یک نوع بیماری روانی تلقی میشه!!!

خلاصه اینکه چشمتون روز بد نبینه ایشون به هر کی یه وصله می چسبوندو فقط از خودش تعریف می کرد . سرشو انداخته بود پایین و هی عرض کلاسو طی می کرد و واسه خودش شر و ور می گفت . مثه دانش آموزی که داره درسشو از حفظ میگه . منم خسته ام شده بود و اعصاب هم نداشتم وسط حرفاش آروم تیکه می انداختم و دو ردیف جلو رو میز پهن می شدن! تهش از دستم عاصی شد و گفت : من به اصرار و خواهش مدیرتون اینجا هستم . اگه وقت شما بی ارزشه وقت من با ارزشه . من شاگرد فلان دانشگاه بودم . استاد این دانشگاه و اون دانشگاهم . به هر کسی وقت نمیدم . من این طور .. من اون طور .... من اجازه نمیدم کسی کلاس منو به مسخره بگیره . من خیلی با جنبه ام اما نمی ذارم کسی سوارم بشه . هر کس مشکل داره بره بیرون .....

منم مثه یه مرد پا شدم رفتم بیرون! رفتم سر کلاس آقای دارابی نشستم! وقتی گفتم خانوم دکتر فلانی اوردن برامون ، خندید گفت اوه اوه این زن روانیه :|

ساعت بعدش هم آقای خلیلی اومد سر کلاس . از مشاوره ازمون پرسید که مفید بود یا نه ؟ وقتی بهش گفتیم جریانو آمپر چسبوند و گفت چرا نیومدین بم بگین؟ بهش می گفتم خانوم شما که فک می کنی کلاس ما بچه هاش مشکل روانی دارن بیا برو بیرون ماها با این روانی ها می سازیم . شما لازم نکرده تز بدی!

بعدشم رفت به خانوم پردال گفت این مشاور رو دیگه واسه کلاس من نمیارین! وگرنه این این دفعه خودم میرم سر کلاس دونه دونه شاگردامو از سر کلاسش میارم بیرون . افسرده کرد بچه های مردمو! (واسه همین چیزاشه که میگم نظیر نداره این استاد )


شبیه آدمای عقده ای بود . این مشاور ها آدمای نرمالی نیستن به مرگ خودم .... یه چیزی کم دارن و اشتباها توهم باهوش بودن و درک بالا می زنن!



طبقه بندی: من و مدرسه، روز نوشت،
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب