تبلیغات
می خانه ی درون
می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
تقریبا دو ساعته که بی خواب شدم

فک کنم بیشتر به خاطر اینه که به شب بیداری عادت کردم ولی خب مهم نیست

می خوام امروز یه روز مفید باشه ، کار های متفاوت انجام بدم ، محکم باشم

احتمالا دیگه نخوابم تا ساعت خوابم تنظیم شه و شبا زوذ بخوابم و درس بخونم

دیشب به یه ویژگی خودم واقعا مطمئن شدم که شاید از نظر بقیه خوب نباشه اما اخ خودم باهاش حال کردم!!! دیشب یه اتفاقی افتاد که بدون اغراق هر دختر دیگه ای جام بود اشکش در اومده بود ، راستش اولش عصبی شدم احساس ناتوانی کردم ولی بعدش ...

بذارین مکالمه ی خودم با خودم رو براتون بنویسم :

حالا که چی؟ می خوای بزنی زیر گریه؟ ننه من غریبم بازی در بیاری؟ بر فرضم که الان گریه کردی .... اصن دل بشریت برات سوخت تهش که جی؟ بازم خودتی و خودت! جمع کن خودتو.... حالم ازت به هم می خوره وقتی احساساتت گل می کنن و ** شعرای دخترونه ات می گیره! ادای ماتم زده ها رو به خودت نگیر . ملت با چه مشکلاتی رو به رو ان ککشونم نمی گزه خانوم تیتیش بازیش گرفته . احساس همون جور که اومده همون جورم گورشو گم می کنه میره نذار روی عمکرد و زندگیت تاثیر بذاره . پس فردا که تو اینه خودتو نگاه کردی از خودت نمی پرسی که هی نگار فلان روز چه احساسی داشتی و چقدر ناراحت و تنها و بیچاره و هر کوفت دیگه ای بودی؟ می پرسه اون روز چی کار کردی؟ چقدر از خودت و زندگیت و کارهات لذت بردی؟ نمی پرسه چقدر لوس بازی در اوردی و گریه کردی؟ می پرسه چقدر قوی بودی و تونستی خودتو سر پا نگه داری! خودتو جمع کن دختره ی لوس!

بعدش زرتی رفتم روی دنده ی تخسم ، هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و با صدای بلند اواز خوندم و رقصیدم و کارایی رو که باید انجام دادم

خودمم می دونم این چیزی که نوشتم بد نبوده و خیلی هم خوب بوده که تونستم احساساتم رو کنترل کنم و از پس شرایط بر بیام آما همیشه هم این طوری نیست . منظورم اینه که من گاهی اوقات دیگه بیش از حد احساساتم رو کنترل می کنم و در اصل سرکوبشون می کنم و به یه عوضی بی احساس تمام عیار تبدیل میشم که گاها خودم از خودم می ترسم چه برسه به بقیه :|

همون نگاری که اون نطق های بالا رو ادا فرمود می تونه با من کاری کنه که اشک های دوستمو نادیده بگیرم و با بی تفاوتی تمام از کنار همه چیزایی که باعث ازارم میشن ،حتی اگر عاشقانه دوسشون داشته باشم، بگذرم! واسه همینه که همه از این نگار یه جورایی می ترسن . البته خداییش کم سرو کله اش پیدا میشه ولی خدا نکنه که پیدا شه وگرنه فاتحه ی اونی یا چیزی که باعث شده بیفتم رو این دنده ام رو باید خوند!

خودم بهش میگم شخصیت محافظ! دوسش دارم با تمام بی احساسیش و غد بازیاش با اینی که هتسم فرق موکونه :)

+ حالا ما یه بار بی خواب شدیم اومدیم صبح پست بذاریمااا ببین.... همه از دم واسه دست شویی و اب و ... بیدار میشن به پر و پای ما می پیچن! شانس ندارم بوخودا!!!



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ دوشنبه 5 فروردین 1392 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب