تبلیغات
می خانه ی درون
می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
دو شب پیش رفتیم روستای کلگه ، زادگاه و محل زندگی عمو حشمت تا سن 7 سالگی . روستای زیبایی بود و هواشم سرد بود . ساعت نه و نیم رسیدیم . ویلایی رو که به ما دادن تقریبا روی دامنه ی کوه بود . اولین کاری که کردیم این بود که شام خوردیم . پلو باقلا با مرغ و سیر ماست! خیلی چسبید جاتون خالی....

بعدشم که رفتیم تو حیاطش و قمست اواز خوانی ها شروع شد . اکاردئون و تار و سه تار و ضرب . فک کنم حدودا تا ساعت دو و خورده ای داشتن می زدن داییم اینا و می خوندن! تقریا ساعت نزدیک به سه بود اگه اشتباه نکنم که بزرگترا و پسرخاله هام رفتن خوابیدن . من و بابک و شایان و امیر و سام و حجبر و محمد و حمید تا 6 صبح دور اتیش بیدار موندیم . وقتی اونا رفتن بخوابن گیتار امیرو از داخل ویلا اوردیم بیرون و امیر هم تا ساعت 5 داشت برامون می زد

عمو حشمت ساعت چهار و نیم از ویلای پایین اومد پیش ما . منم که شیکمووووو همین که چشمم بش افتاد گفتم عمو گشنمه!
اونم نامردی نکرد رفت تخم و مرغ و گوجه اورد روی اتیش حیاط املت درست کرد برامون . ای چسبیییییید .... بعدشم کلی ما رو خندوند

حجبر هم هر ساعت می رفت یکی رو بیدار می کرد . این قدر صحنه های مسخره ای بود .

ساعت 6 رفتم خوابیدم ساعت هفت و نیم از شدت سرما بیدار شدم و رفتم با مامان توی روستا قدم زدم وقتی برگشتیم دیدم بابا اینا تخم مرغ محلی گرفتن درست کردن دوباره نشستم یه سری هم پیش اونا خوردم


+ نزدیک بود بی نگار شید . در همان اثنا که اینجانب کپه ی مرگ خویش را نهاده بودم یک فقره انسان مست و از دنیا بی خبر در قسمت بیت رهبری ( دست شویی ) سیگار کشیده و ته سیگار خود را در سطل زباله رهانیده بود و با دلی خوش و مغزی پوک رفته بود دوباره تمرگیده بود . ما که از ان همه سر و صدا ککمان هم نگزید و اصلن نفهمید چه شد و چه نشد و فقط حکایاتش به گوشمان رسید اما گویند که همان هنگام که اینجانب ، عزیز دلتان ، هم چنان خواب بودم سطل زباله اتش بگرفته و دودش تمام خانه را برداشته بود به گونه ای که چشم ، چشم را نمی دید! پدران گرام همه را از خانه بیرون کرده بودندی ولی اینجانب تو اتاق اخری خسبیده بودم!!! هیش کی مونو بیدار نکرد و نرهانید! البته چیزیم نشد چون در و پنجره ها رو باز کرده بودن و هوای خونه سریع عوض شد ولی خدا رحم کرد!

+ گفتم که خیلی سرد بود . خاله سوفیا قبل خوابشون بچه ها رو فرستاد ویلای پایین که هیتر برقی بیارن . بعد خب بچه ها وقتی برگشتن شروع کردن گیتار و .... خاله سوفیا در اومد به امیر گفت : می بینم رفتین پایین دختر خوشگلا رو دیدین سر حال شدین

- نه عمه به جان خودم فقط از عمو حشمت پرسیدیم که هیتر هست یا نه

- اره جون خودتون از قیافه های سر حالتون مشخصه

- از خوشگلی که دختراشون بد خوشگل بودن ولی متاسفانه نشد که بشه!

- ههههه حالا می خوای دوباره برو شاید شد...

- نه حالا گفتن ویلای پایین جا کمه شاید بیان اینجا بخوابن من اتیش رو روشن نگه می دارم تا بیان!

- تا کجا هم پیش رفتی! امار جای خوابشونم در اوردی؟

- پ عمه امار چیزای دیگه شون به چه دردم می خوره همون امار جای خوابشون مهمه! به هر حال من منتظر می مونم چراغ خونه رو روشن نگه می دارم تا بیان! ببین دارم به عشقشون چه می کنم(اشاره به گیتار زدن)

اینم از خاله و پسردایی ما :|


اینم یه عکس از
اتیشمون

اینم یه عکس دیگه باز از اتیش منتهاش اینجا اون زغال های زیرش مورد نظره که بدجور به زن داییم فاز داده بود و زن داییم هی قلیون چاق می کرد و هی از این زغال ها روش می ذاشت

اینم از املت روی هیزما و در حال درست شدن

اینجا هم که
املتمون اماده شده بود


خیلی اتفاقای جالب و خنده داری افتاد و شب خوبی بود منتهاش این جور خاطره ها تعریف کردنشون مزه ی تجربه کردنشون رو نداره . اون لذت و با نمکی ماجراها توی تعریف کردنشون مشخص نیست . همینایی هم که نوشتم فقط نوشتم که خاطره ای از لحظات خوبی رو که داشتم براتون گفته باشم. امیدوارم شما هم لحظه های خوبی داشته باشین :)





طبقه بندی: یه همیچین چیزی دلم می خواد...، دل نوشت، روز نوشت،
[ چهارشنبه 7 فروردین 1392 ] [ 01:46 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب