تبلیغات
می خانه ی درون
می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
دو سال پیش بود فکر کنم یکی از دوستای دوران راهنماییم به مامانم زنگ زد و بهش گفت دارن دوستانه میرن شمال و از منم خواستن باهاشون برم!

من مخالف بوذم چون چند تا از دختراشون سه نقطه بودن و خوشم نمی اومد از اکیپشون! اون موقع مامان اصرار روی اصرار که نه تو باید بری و چرا این قدر حس استقلالت کمه ، برو با دوستات خوش باش ، مسافرت دوستانه اش یه چیز دیگه است خاطره میشه برات و ...

هی از اون اصرار از من انکار ، تهشم نرفتم و از این بابت بسیار راضی و خشنودم!

یه هفته پیش اومدم خونه و با هیجان زیادی که داشتم بهش گفتم : مامان می خوایم با بچه ها بریم مسافرت دوستانه!

- بچه ها کین؟ کجا می خواین برین؟

- مهناز و مهدیه و بیتا و نیلو و هستی و یه چن تا اسم دیگه... با تور میرم کیش یا مشهد! شمال که نمیشه ، دوره ، فکر نکنم خانواده ها اجازه بدن

- هوممم

قیافه ی خاصی به خودش گرفت که خوب می شناختم اون قیافه رو! تفسیر اون چهره این می شد که : نمی خوام تو ذوقت یزنم اما فک نکنم کار درستی باشه و انجام شدنی باشه!

چند روز بعدش دوباره موضوع رو مطرح کردم که گفت : به نظرم مشهد خوبه مکان اسکانتون هم با من!

- واقعا؟؟؟ عاااالی میشه مرسی

- آره از همین الان جا می گیرم که بعد کنکور با هم بریم

- بعد کنکور با هم "بریم" ؟!

- آره دیگه منم باهاتون میام

- یعنی چی باهامون میای؟ دارم میگم می خوایم دوستانه بریم

- خب دوستانه با هم برین بیرون خوش باشین منکه کاریتون ندارم ولی نمیشه که بدون بزرگتر پاشین برین! من اصلا کاری به شماها ندارم ، خودم دلم هوای حرمو کرده!

- نه ، مامان این طوری نمیشه!



پیش میاد بهش میگم مامان بیا بریم بیرون من خرید دارم و می دونی که بدم میاد تنهایی برم بیرون! میگه : پاشو خودت برو دیگه! خجالت بکش بزرگ شدی ، دختر تو این دور و زمونه باید مستقل باشه!

و بعد بازم پیش میاد که آماده شدم برم بیرون که یه دفعه میگه : خب می گفتی صبا یا شیما باهات بیان دیگه! دوستات نمی تونستن بات بیان؟ میگم اگه می خوای برو هااا ولی اگه عجله نداری ، وایسی خودم باهات میام!



رفتارای دوگانه ای داره که درکش می کنم! از یه طرف می خواد بهم آزادی بده و منو مستقل و قوی بار بیاره و رفتاراش و شعارهاش مثل یه مادر متجدد و امروزی میشه که دخترشو درک می کنه و بهش اعتماد داره و به نظرش دخترش آماده است که وارد دهن شیر (جامعه ی کوفتیمون ) بشه ولی از طرف دیگه هم موقع دادن این آزادی دقیقا جایی که باید دستمو ول کنه تا روی پای خودم بایستم یه دفعه اون مادر همیشه نگران و سنتی بروز می کنه و نه تنها دستمو ول نمی کنه بلکه اونو محکم تر هم میگیره!
البته نه تنها مامان من ، که کل جامعه ی ما بین این مدرنیته و سنت موندن و نمی دونن کدوم طرفین و این باعث رفتارای دوگانه ای از سمتشون میشه...

در هر صورت خدا آخر عاقبتمون رو به خیر کنه!



طبقه بندی: روز نوشت،
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 02:22 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب