تبلیغات
می خانه ی درون
می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
واسه گفتن بعضی حرفا حنجره ات پاره میشه! بس که عظیمه حرفه به عظمت کل وجودت!

میگی چون فک می کنی محارمت می تونن بشنونش می تونن بفهمنش!

بعضی حرفا تا هنوز رو لبت نیومدن پر از صدان... پر از معنان...

اما وقتی میگیشون فقط یک مشت وازه ی لالند!

و وقتی یک بار حنجره ات پاره شد... وقتی یک بار لال شدی می فهمی واسه بعضی حرفا هیچ محرم رازی نیست... بعضی حرفا فقط به گوش خودت نوا داره!

یه سری حرفا یعنی تو! یعنی وجودت یعنی روحت! و تو نمی تونی وجودت رو فریاد بزنی... 



طبقه بندی: دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 03:24 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
لازم بود باشی تا بفهمم اوضاع اون جوری که من فکر می کنم نیست

لازم بود این طوری بیای ، این طوری باشی ، این طوری بشکنی تا ...

تا نتونم این "تا" رو کامل کنم و با یه لبخند تمسخر آمیز به خودت اینجا بشینم و تایپ کنم و دلم فقط یه نخ بخواد!

نه از سر ناراحتی...واسه درد این تمسخر میگم ، واسه هجوم حرفایی میگم که نمیشه بگمشون!

می فهمی؟ باید می بودی... تو لازم بودی!



طبقه بندی: دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 03:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
همیشه خوب نمیگرده ، قبول دارم! روزگارو می گم! اما خیلی وقتا دوس دارم فک کنم داره خوب میگرذه اون جوری که باید زندگی رو پیش می بره!

به قضا بلا اعتقاد دارم؟! نمی دونم! ولی دوس دارم فک کنم اتفاقات خیلی بدتری ممکن بوده بیفته ولی الان نیفتاده!

چهار اس توضیح میده! درباره ی یه جمله! یه تیکه ی سرد ، تلخ! و فک می کنه هنوز نفهمیدم جریان چیه وگرنه رفتارم تغییر می کرد ، ناراحت میشدم یا حداقل واکنش نشون می دادم ولی دوس دارم نشنوم بعضی حرفا رو ، دوس دارم نفهمم بعضی جملات رو!  خوبیش این بود که تهش خوش حال بود که من تیکه شو نگرفتم که از دستش ناراحت نشم! بازم به نفهم فرض شدنش می ارزه! روزای بدی رو میگذرونه دلم نمی خواد نگران نوع لحنش با من باشه!


دروغن! سه تا پاراگراف بالا نمونه هایی از دروغ هایی ان که گاهی خودآگاه به خودم تحویل میدم! اما یه بار به دنیا میام و اگر قرار باشه با چشم بستن روی بعضی واقعیت ها زندگی آسون تر باشه خیلی راحت چشمامو می بندم و تلخی واقعیت را کمتر می کنم...

+ واسه همه ی واقعیت های زندگیم این کارو نمی کنم اما بعضی موقع ها دوس دارم خودمو گول بزنم! دلم میخواد :)



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
من : مامان آینه افتاد رو دستم!

مامان : چییی؟؟؟!!!! آینه شکست؟!

الهه :
نه خاله آینه سالمه فقط استخوان دستش ورم کرده!

مامان : نچ آخی! آینهه جاش بد بود! حالا آینه هیچیش نشد؟ چه جور افتاد؟!

من :|

یعنی استخوان مچم ورم کرده ، آرنجمو نمی تونم درست تکون بدم ، کل دستم درد موکونه بعد باز گیر میده به آینه!

و در این شرایط بود که جایز دیدیم یادی بکنیم از این اس ام اس حکیمانه و نغز که می گوید :

گفتم مادر ، گفت جانم ، گفتم درد دارم ، گفت بجانم! گفتم گرسنه ام ، گفت بخور از سهم نانم! گفتم کجا بخوابم؟! گفت روی چشمانم! گفتم : لیوان چای برگشت رو فرش ، گفت : ای خدا ذلیلت کنه بیشعور بمیری راحت شم!

بعععله! این مامان ها روی تنها چیزایی که کوتاه نمیان و به شدت حساسن وسایل خونه شونه!

ما یه مورد داشتیم مامانه پسرشو تهدید کرده بود که اگه باز تو خونه فوتبال بازی کرد و دکوری های مورد علاقه شو شکست عاقش می کنه


دوستان توجه کنند قضیه در این جدیه!


البته پسر مذبور از این عامل بعدها به عنوان تهدید استفاده می کرد که اگه مجبورم کنی درس بخونم دکور خونه رو میارم پایین :|

جاتون خالی! ما امشب کلی به این صفت مادران عزیز خندیدیم و خوش گذشت :))



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 01:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
آراد امروز اومده دست گذاشته رو عکس مندلیف روی کتاب شیمی مبتکرانم و میگه : گوه دگ! (گوه سگ) *

اشک تو چشام جمع شد... با تمام وجودم به این سطح درک و شعورش افتخار کردم! مرگ من انسان شناسی بچه رو دارین؟!

یعنی یادم نمیره که چقدر من شبا بیدار نشستم تا جدول این بی ناموس رو حفظ کنم!!! نچ نچ....

البته نور به قبرش بباره ها ولی خب از قدیمم گفتن حرف راست رو از بچه بشنو! بد گفتن؟!


* دوستان باور بفرمایید بنده و سایر خانواده در نوع ادبیات این کودک کاملا بی تقصیر بوده ایم و تا وقتی این وروجک پیش ما بود مودب بود به شیر مادرش اما از وقتی پدر بزرگوارشان شیفت های کاریشان کم شده و در خانه حضور موثرتری دارند... حضور موثرشان ریده به ادبیات بچه! :|



طبقه بندی: روز نوشت، آراد،
برچسب ها: طنز،
[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 02:32 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
نمی دونم چرا هر موقع این راستین رو می بینم یه حس قوی ای بم میگه : سرشو بکن!

کاملا مشخصه همه ش داره ادای ابی رو داره . فرم نگاهاش ، حالت های سرش موقع خوندن و حتی طرز آهنگ خوندنش همه ش مثل ابی ه! یه کم ابتکار نداره بوزینه ی دریایی بوگندو بی ذوق زشت!!!

گفتم ابی... عاخا! به جان شما که می خوام دنیا باشه شما نباشین
این آخرین مزخرفی که با شادمهر خونده به من حس بدبخت بودن رو منتقل می کنه... آهنگشون یک درصد هم با جو حاکم جامعه ایران هم خونی نداره . آخه مگه مجبورن؟؟ بابا اون ور داری حالتو می کنی بردار مثل همیشه عاشقانه بخون بره دیگه . این قدر از این اعلام وجود های چرند این خواننده ها بدم میاد!



طبقه بندی: روز نوشت،
[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 08:17 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
ترافیک شدید بود و هوا هم که گرم ، ماشین ها سعی می کردن سبقت های بیجا بگیرن

بین صدای بوق و آهنگ و ... یه عزیز دل خواهری با صدای دلنشینش داد زد : گووووووساااااااله! :)
نمی دونم کدوم گوساله ی گورخری دقت نکرده بود که لیدیز فرست و سبقت بدی از بانوی مذبور گرفته بود که خشمش را برانگیخته بود!

ای جانم ..... ای جانم.....
اگه پسر بودم همونجا ازش خواستگاری می کردم!

ارادتم به این فوش در این حد بیده


طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
دارم شعر یادت نره نگاه می کنم . خب وقتی این برنامه تموم شه ساعت میشه 11

ساعت 11 و نیم یه نگاه می اندازم به ساعت . نیم ساعت دیگه ... یادم نمیره!

الان دارم پست میذارم نگاه ساعت می کنم 44 : 1 بامداد! قرص ساعت 12 ام رو نخوردم . خیلی هم خوب. با این وضعی که من دارم این روزا قرصمو می خورم ... هعی! کاش میشد قبل ورود به وبلاگ یه سنسور سن و جنسیت بذارن واسه بعضی پست ها خیلی خوب می شد . ادم راحت از کلمات مورد نظرش استفاده می کرد .

بیا! جمله ام ناقص موند . اووومممم .... بذا فک کنم .... بذا فک کنم.... داشتم می فرمودم که با این وضعی که من دارم این قرصه رو می خورم بدتر نشم شانس اوردم . خیر سرم باید سر ساعت بخورم . الان از دست خویش عصبانی ام! بعله!



طبقه بندی: روز نوشت،
[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
یکی از همین دوستان ، همینایی که واسه اش نظر می ذاشتم و همینایی که لینکش کردم ، همینایی که پست هاشو حس می کردم ، که به نظرم دید خودش رو داشت از نوع تلخش ، از نوع دردناکش یکی از همینایی که وقتی حرفاشو می خوندی شبیه این آدمای شوخ میومد که دنیا رو با یه خنده ی تلخ رد می کنه و به خیلی از مزخرفاتی که امروزه شده ارزش های نانوشته توجهی نداشت . یکی از همینا ... دلم می خواد بش بگم ای کاش هیچ وقت توی یاهوم اددت نکرده بودم و باهات نمی حرفیدم چون به طرز عجیبی شبیه نوشته هات نیستی!


یکی از همینایی که اونم لینک بود و نظر میذاشتم واسش و از همون اول چندان همدیگه رو نمی فهمیدیم چون اعتقاداتمون فرق داشت . یکی از همینایی که ادعای خدا و پیغمبرشون میشد . یکی از همونایی که به نظرش من ذاتا دختر خوبی میومدم و حیف بود که اسم وبم اینه و زیاد معتقد نیستم و می خواست منو با نصیحت هاش به راه راست هدایت کنه . یکی از همینا ... دلم می خواد به اونم بگم : تف تو خودت و اعتقاداتت! خاک بر سر! گمشو خودتو درست کن!



و در نهایت اینکه... نخیر عاقا جان! خودمم یکی گوه تر بقیه!

اگه ادم بودم اینا رو تو روی خودشون می گفتم!
البته دومی رو توی روش گفتم نه با این لحن . محترمانه .



دلیل نوشتن اینا هم این بود که داشتم لینک هامو چک می کردم و یاداوری شدن برام .


اما.... مخلص پنج نفرتون هم هستن خفن! چونکه همیشه خودتون بودید! قدر خودتونو بدونید!

الانم یه نیشخند رو لبمه چون دارم نظرات رو تصور می کنم . قصدم توهین نیستاااا ... یه سری واقعیت های مجازیه دیگه!




طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 12:02 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
من می تونم ساعتها بی وقفه آهنگ گوش کنم و با هر آهنگ طعم دیگه ای از زندگی رو بچشم!

عشرت نمیذاره کلاس گیتار برم . باور کنید یا نه اما دلم برای گیتارم تنگ شده! خیییلی... البته دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده
چیزایی هم هستن که اگر دستمو دراز کنم می تونم با دستام بگیرمشون اما حق داشتنشون رو ندام .

دیدن بعضی چیزا منو متقاعد می کنه که دنیا زیباست . مثل آسمون ، دریا ، خنده ی بچه ها ... یه چند تا عکس هم هوینجوری خوشم اومد گذاشتم تو ادامه مطلب که نتیجه ی نت گردی های هوینجوریه


ادامه مطلب

طبقه بندی: روز نوشت،
[ جمعه 14 تیر 1392 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
وقتی راهنمایی بودم الهه (دختر خاله ام ) مار و خفه کرد با یه دکلمه! اون اوایل که می ذاشتش گوش می کرد زیاد باش حال نمی کردم مخصوصا موسیقی متنش به دلم نمی نشست چون این موسیقی رو بیشتر با دکلمه های دفاع مقدس شنیده بودم و توی ذهنم به عنوان یه موسیقی دفاع مقدس نقش بسته بود و تطبیق این آهنگ با یه دکلمه ی عاشقانه سخت بود برام و اولش زیاد خوشم نیومد ازش! ولی رفته رفته به دلم نشست و باید بگم که خیلی با احساس دکلمه شده!

خب حالا که به اندازه ی کافی توضیح دادم .
برید به این آدرس و متن دکلمه رو بخونید و اگر دوست داشتید دانلودش کنید



طبقه بندی: روز نوشت،
[ چهارشنبه 12 تیر 1392 ] [ 03:04 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
چقدر ساده و ظالمانه خیلی چیزا بهت تحمیل میشه! عشق اینکارو می کنه. اصلن قانعت می کنه که خب آره باید این جوری باشه اونا درست میگن حاضری یعنی حاضرم همه چیو اون جوری بپذیرم که اونا می خوان که اونا میگن چون عشقشون قانعم می کنه که حق با اوناست و دلم می خواد حس افتخار رو تو چمشماشون ببینم! کاملا مشخصه که دارم درباره ی عشق بین والدین و فرزند حرف می زنم . حتما اونا هم به واسطه ی عشق و چون فک می کنن به صلاحمه این همه حرف وتصمیم رو بهم تحمیل می کنن.. چه می ذونم . می دونم الان میگین اشکال از خودت بوده باید جلوشون می ایستادی از همون اول تو هم حرفاتو میزدی ولی من اینم . دلم نمی خواد ناراحتشون کنم . گرچه تلاش های مکرر من برای خوش حال کردنشون بی نیتجه بوده و منو... گاهی اوقات نمی فهمم ازم چی می خوان دقیقا. دلم می خواد بهشون بگم برن یه دختر دیگه بیارن و نصف خواسته هاشون رو از اون بخوان! حس می کنم نمی تونم خودم باشم چون منو این جوری که هستم نمی خوان

+ واسه اولین بار روی یه چیزی پافشاری کردم و تلاش کردم که ازم نگیرش! واسه اش جنگیدم! فعلا آتش بس شده امیدوارم که شکست نخورم. دعا کنین واسم

+ خودتونید! هر چی تو دلتون بهم میگید خودتونید!!! خو حسش نیست جواب نظراتو بدم  دیگه



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ یکشنبه 9 تیر 1392 ] [ 05:37 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
میگن امشب هر آرزویی کنی براورده میشه

راس میگن؟

خیلی حرفا دلم میخواد بگم حرفایی که حتی دیگه کمتر بهشون فکر می کنم با اینکه مهمن! خیلی چیزا می خواستم الان نمی دونم می خوامشون یا نه یا اگر حتی بخوامشون لیاقت داشتنشون رو دارم؟ یا واقعا داشتنشون امکان پذیره واسه همیشه؟

شاید بیشتر از هر چیزی تو رو بخوام... هه... می دونستی هیچ کس نمی دونه من تو رو می خوام؟! من تو رو می خوام و خودم و یه عالمه سکوت تا فقط توی حضور معصومت گم بشم .

منو قایم کن بین دست هایی هر موقع خواستم بینشون آروم گرفتم و گاهی با بی رحمی تمام پس شون زدم . می دونی چیه؟ تو تنها کسی هستی که ازم دلگیر نمیشی . آهنگ همای رو دیگه گوش نمیدم چونکه منو یاد تو می اندازه ... چقدر با اون آهنگ تو رو ملتمسانه خواستم ،چقدر دلم گرفته بود . دوسش داشتم چون وقتی می خوندمش هر جا که بودی خودتو می رسوندی و می گفتی گور بابای بقیه! تو نگار خودمی! نگاه من اینجام... آره تو رو می خوام چون فهمیدم هیچ کسی تو نمیشه! هیچ کس این قدر منو تحمل نمی کنه کسی این قدر با من راه نمیاد کسی این قدر پشتمو نمی گیره! هیچ کس دقیقا هیچ کس این قدر نسبت به من بی توقع نیست . فقط تو بودی... فقط تو هستی.. تویی که کسی نمی دونی کی هستی! تویی که تنها پستی که واست نوشتم سرارش یه سوال مبهم بود که درکش نمی کردم . سوالی که یک سال طول کشید تا به جوابش برسم!

تو رو می خوام چون مجبور نیستم باهات حرف بزنم . چطوری می تونستی همیشه باشی؟ چطور تونستم این بودن هات رو نادیده بگیرم؟!

چند وقته منو ندیدی؟ من تو رو ندیدم یا تو منو؟! مهمم نیست . مهم اینه که نمی دونم الان باید برگردم نگاهت کنم یا نه . اصلا نمی دونم ... کاش خودت میومدی! کاش میومدی . دورادور نمی خوام هوامو داشته باشی . بیا کنارم بایست... نذار بترسم!

من سرباز زره پوشی نیستم که برم به جنگ تمام این بدی ها! من احتمالا اون دختر خجسته ای ام که توی جنگل قدم می زنم و دوست ندارم باور کنم کویری هم وجود داره! لعنتی... تو که می دونی من براش ساخته نشدم حالا هر چقدرم اداشو در بیارم تو می دونی من مردش نیستم! چرا اون دور می ایستی؟! می خوای بهت بگم بیا.... خب بیاااااااا . بیا و منو از اینجا ببر... آره اینجا هوای مردمش اذیت می کنه بیا بریم . گناه من نیست که گناه رو باور ندارم . گناه من نیست که این قدر گناهوارانه می خوامت .

بازم بیا تا من هی قهر کنم و تو منت نکشی و منم با صورتی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده برگردم بهت بگم : راستی می دونستی... بعدش حرفای تکراری از رویاهای تکراریمو واست بزنم و لابد تو هم با خنده گوش میدی دیگه نه؟ بعدش چونه مو بدم بالا و منتظر خنده ات بمونم که از لوس بازی های بچه گونه ام رو لبات میاد بعدش پیشونیمو ببوسی! تهش بازم من و تو می مونیم . اینو هر دومون می دونیم . این ترسناکه که می ترسم بلد نباشم تنها با تو باشم .


چقدر همه چیز پیچیده شده نه؟ تو حرفامو می دونی ، آروزهامم می دونی حتی بهتر از خودم! تو منو بهتر از همه می شناسی حتی بهتر از خودم! کاش بیای... کاش بمونی پیشم... کاش تموم شه این کابوس... تو باشی تحملش آسون تر میشه . می دونم که می دونی این پست رو چقدر صادقانه نوشتم و اینم می دونم که معنی حرفامو فقط تو می فهمی!


هه... خوبه مخاطب این پست تویی چون مجبور نیستم بیشتر از این بنویسم خودت همه رو می دونی! چقدر از حرف زدن بدم میاد واسه همینه با تو همه چی خوبه.... چون تو سکوتی هستی پر از درک پر از معنا پر از صداقت مثل بقیه ی سکوت ها نیستی... سکوت تو از یه جنس دیگه است اصلا زمینی نیست!


آرزو هام دست خودت! اونم همین طور!


مهم ترین جمله اش رو نوشتم پاک کردم . اونو در گوشی میگم واسه شنیدنش هم که شده باید بیای پیشم!

[ دوشنبه 3 تیر 1392 ] [ 03:38 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
یه حس تکراری که منتظر اومدنش بودم . باید آروم باشم، بهشون حق بدم و ..... وای از این پروسه ی تکراری که...
در اصل خودمم مقصرم باید محکم برخورد می کردم! هم با بقیه هم با خودم!
چقدر خسته ام از این اوضاع! از خودم بیشتر...
به شدت نگران چند تا موضوعم خدا نکنه بد بشه وگرنه کل زندیگم دگرگون میشه اصلا شایدم باید دگرگون شه.. نه! توی این سال 91 کوفتی به اندازه ی کافی زندگیم بالا و پایین شده
خدایا .... امسال نه! بهم رحم کن! یه سال در میونش کن به جون خودت طاقت نمیارم می مونم رو دستتا! از ما گفتن بود!

" این نیز بگذرد " ... جمله ی امیدوارکننده ایه!

+ جواب نظرات رو بعدا میدم با پوزش!



طبقه بندی: دل نوشت،
[ دوشنبه 3 تیر 1392 ] [ 03:13 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب