می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان

آدم خیلی با احساسی نیستم اما همیشه ته ته دلم اون قدری احساس هست که...

آدم مغروری هم نیستم اما همیشه ته ته وجودم اون اندازه ای غرور هست که....

....که کسی رو با چنگ و دندون نگه ندارم!

وقتی واسه بودن کنار کسی مجبور شدی دنبالش بدوی.... وقتی طرفت به همچین انتظار مضحکی ازت رسید.... وقتی برای شونه به شونه اش ایستادن به نفس نفس افتادی... یعنی داری واسه "نگه داشتنش" نفستو میدی!

اما عشق این نیست... عشق اون اندازه قوی هست که تنها دلیل کنار هم ایستادن باشه بدون توقع های بیجا بدون قربانی شدن ، بدون قربانی کردن...

وقتی پای قربانی شدن رسید باید به بعضی چیزا شک کرد!



طبقه بندی: دل نوشت،
[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 12:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

و اون قدری که من با پیاز داغ خر شدم سلطان سلیمان به وسیله ی خرم خر نشد!!!!!!!!





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
!

من سیگارم رو کبریت می زدم و پک می زدم... اما خیلی ها منو!

شما بگین! ریه های کدوممون کثیف تره؟!

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 02:35 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
نه از روزایی که بغض خفه ام می کنه می ترسم....

نه از اون موقع که سر هندزفری تو گوشم و حریم شخصی اتاقم که هیچ وقت نفهمیدم مشکلشون باهاش چیه ، باهاشون دعوام میشه

نه از اون موقع که اس میدن و سر اس هر کدومشون ممکنه به اندازه ی یه سیلی تو گوششون حرص بخورم ولی چیزی بهشون نگم و هی من لعنتیم رو بذارم جای شخص گوه و گاوشون

نه از شبایی که تا صبح اهنگ ها رو نصفه نیمه رد می کنم ببینم کدومشون جون می کنن و حرف دلم رو می زنن

نه حتی از وقتی که یادشون میره منم هم دل دارم هم غرور!

و نه حتی از اون موقعی که منو از اتاق بیرون کرد و گفت همه ی این بدبختی ها تقصیر منه و من تا صبح روی مبل به این فکر می کردم که... چی تقصیر منه؟!


نه! از اینا نمی ترسم! اما ...

خیلی می ترسم از اون روزی که نه بغض کنم نه بخندم

دیگه صدای غر غرهاشون... یا شایدم قربون صدقه هاشون و خنده هاشون رو نشنوم

اون موقعی که دیگه سر هیچ کدوم از اس هاشون حرص نخورم و بذارم هر چی می خوان بگن ، بذارم هر چی می خواد بشه و یا حتی بذارم هر کی می خواد بره...

اون شبایی که بذارم هر خری هر کوفتی می خواد بخونه فقط دلم بخواد یه صدایی اتاقمو پر کنه

می ترسم از اون موقعی که دیگه برام دلشون مهم نباشه

می ترسم از اون روزایی که تلخی حرفا رو می چشه دلم اما حتی بر نمی گردم یه نگاه پر از کینه بندازم!

من خیلی می ترسم از اون روزایی که نباشم و نباشن و ککم هم نگزه!






[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
سلام کردن به بعضی آدما مثل سلام کردن به گذشته هاست و من متنفرم که به گذشته ها برگردم!

به اندازه ی ثانیه به ثانیه ی فاصله ها حرف های نگفته توی آدم جمع میشه... فاصله از یه حد که بیشتر شه این قدر این حرفای نگفته زیاد میشه که نمی دونم از کجا شروع کنم

به اندازه ی کلمه به کلمه ی حرفایی که زده نمیشه روح ادم ، حس آدم ، حتی خود آدم تغییر می کنه و وقتی حرفام زیاد باشه این قدر تغییر می کنم که نمی دونم خودمو از کدوم فصل از کدوم ماه از کدوم روز برات توصیف کنم!

من از پسش بر نمیام... از پس اون همه فاصله ... اون همه حرف.... من از پس برداشتن گذشته ها بر نمیام!

هنوزم عزیزی رفیق ولی... تو مال گذشته هایی! و من به گذشته ها برنمیگردم!




طبقه بندی: دل نوشت،
[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 09:49 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic