می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
جونم برات بگه خواااهر که یکی از موانع درس خوندن من ننه امه! نمیذاره من پله های ترقی رو طی کنم! 

بعضی روزا هست که ایشون حس مادرانه اش به اوج میرسه و هی میاد به من میرسه و شیرینی و شیر و چایی و میوه و ... هی میاره تو اتاقم میذاره جلوم و میره

دوباره نیم ساعت دیگه برمیگرده و می بینه ته ظرف لیسیده شده میره پرش می کنه برمیگرده!

و همپنان این روند تکرار میشه!

شما بگین! این ظلم نیست؟ جفای مادرانه نیست؟ دوستی خاله خرسه نیست؟ 

خب ننه ی من فکر کرده من تو اون نیم ساعت چه جوری اون همه خوراکی را بلعیدم؟! غیر از اینه که من کل پتانسل فکری و جسمی رو معطوف کردم به خوردن اون همه خومزه خومزه ها!!


لابد تصور مهربان مادر از لحظاتی که من در اتاقم در کنار خوراکی ها سپری می کنم این هست ---->   


در صورتی که حوادث پشت پرده ایناست :

در لحظه ی ورود ننه به اتاقم : 


وقتی با مهربانی و افتخار در من می نگرد : 


وقتی از اتاق میره بیرون :       



قسمت دوست داشتنی "حمله کنان" : 



پس از به پایان رساندن فرآیند "بخور نوش جونت گوشت رونت" :  



و هنگام ورود بعدی ننه : 


و قص علی هذا!


بعله! تو این خونه به من ظلم میشه! من تا اینجام به هیچ جایی نمی رسم! خودم می دونم!





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

اگنس به گرو : کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟

گرو : نه

اگنس : کاری هست که خودت بتونی برای خودت انجام بدی؟!

سکوت.....


------------

"بزرگترین کمک های زندگیمون رو خودمون به خودمون می کنیم! "











طبقه بندی: روز نوشت،
[ یکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
.

don't you ever say , i just walked away

.... i will always want you


for you... aMLr



پ.ن : این دو خط از آهنگ wrecking ball  مایلی هست!






طبقه بندی: عاشقانه هایم برای تو...،
[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
اگر یه روزی یه هم خونه ای پیدا کردین که :

لباساش رو هیچ وقت مرتب نمی ذاشت و اتاقش مثل بازار شام بود ولی کشوی سی دی هاشو هر روز مرتب کرد و ترتیب گذاشتنشون رو هم از حفظ بود!

دمای اتاقش چه در تابستان و چه در زمستان با دمای قطب! برابری می کرد

اگر بی اجازه دست به وسایلش زدید عین جن فهمید و شده انگشت نگاری کنه و اثر انگشتتون رو با اثر انگشت روی وسیله اش تطبیق بده تهش ثابت می کنه بی اجازه رفتین سر وسایلش

اگر حرفی که به نظرتون چندان هم بد نیست رو به شوخی بهش گفتین و اون مثل موشک از جا در رفت و توپید بهتون

اگر همون موقعی که اصلا انتظارش رو ندارین یهویی مهربون شد و اصلا یکی باید کمکتون می کرد که آبشار احساساتش رو تبدیل به چشمه کنه!!!

اگر موقع حرف زدن با ننه اش از الفاظی مثل عشقم ، عزیزم ، قربونت برم و... دوست داشتید سرشو بگیرین بین دو تا دستاتون و ته مونده ی موهاشو از ته بکنین!

اگر فیلم های خارجی ای رو که تازه دو سه روزه اکران شده رو توی لب تاب کوفتیش داشت

اگر چپ رفت و راست اومد یکی خوابوند پس گردنتون و گفت : عوضی!


بدونین و آگاه باشین که با داداش من هم خونه شدین:|






طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
انتظار یه بعد قدرتمند و پیچیده از تمام احساسات ادماست!

وقتی منتظر یه خبر خوبی... شاید تولد ، شاید قبول شدن توی امتحان ، برنده شدن تو مسابقه ای که برات مهمه ، شاید یه جمله از طرف اونی که دوسش داری حتی شاید انتظار برای زدن اولین اهنگی که دوس داری با سازت اونو بزنی و خودت رو با تک تک نت هاش فریاد بزنی...

وقتی منتظر یه خبر ناخوشایندی ، از اون خبرایی که دوس داری همیشه توی انتظارشون بمونی و هیچ وقت بهت نگنش... مثل مرگ ، مثل رفتنش... مثل...

وقتی انتظارت با ترس آمیخته شده و ثانیه ها مثل یه نگهبان روحت رو به غل و زنجیر می کشن و شکنجه میدن

وقتی انتظار بوی بی حوصلگی و بی تفاوتی غریبی رو بده و انگار داری با چشمای خسته ات به تمام دنیا پوزخند تلخی می زنی.. مثل زندانی محکوم به حبس ابدی که به آخرین بازی های روزگار ، به آخرین زخم ها ، به آخرین ضربه ها فقط نگاه می کنه... بدون اینکه صدای شکسته شدنش رو بشنوه چون اون خود شکسته!


وقتی که انتظارت پر از امید باشه و با چاشنی غم و ترس و یه کم بی حسی ای که هدیه ی شکست های سنگینته! مثل اون روزایی از زندگیت که دفتر خاطراتت تنها یک جمله داخلش نقش می بنده : امروز هم گذشت... فقط می گذرونیشون به امید اینکه فردا روز بهتری خواهد بود!


وقتی که پر از عشق و احساس باشی و منتظر اون باشی... شاید واسه دیدنش ، شاید دعواتون شده و منتظر یه تماس و یا حتی یه اس از طرفشی تا کل عشقی رو که پشت سردی و ابروهای در هم رفته ات قایم کردی یک جا تقدیمش کنی و بعدش بترسی که شاید با اون همه احساس کادو شده ات ترسونده باشیش یا شاید اون نتونه هم پای این همه احساست شه و جا بزنه... مثل وقتی که روز خوبی داشته و منتظر یه فرصتی تا کل خنده هات رو باهاش شریک شی.. مثل وقتی که پر از غمی و جملاتت سانسور شده میشه دقیقا مثل وقت هایی که میگم : الان نمی خوام کسی پیشم باشه.... "جز اون "  و این "جز اون" در نطفه خفه میشه و توی انتظار بودنش می مونی... مثل وقتی که ازت بپرسن حالا چیکار می خوای بکنی و جواب بدی : هیچی! منتظرش می مونم تا برگرده!

وقتی به هر یک از این "وقتی" های من دچار شی ، می بینی که انتظار فقط یه جس نیست!

انتظار شاید بچه ی نامشروع و گه شیرین و گه تلخ، احساساتی ان که، همبستر شدنشون تو رو ثانیه به ثانیه از ریشه خشک می کنه و زنده می کنه!

اره ... انتظار یه حس نیست! یه حصاره.. حصاری از تو ، آینده و تقدیر... و تو تسلیم این حصاری... تا آزادی!







طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 09:50 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
وقتی بوی قهوه بپیچه توی خونه ...

صدای آواز خوندن بیاد و آرامش و صداقت توی صداش حالتو خوب کنه و دیگه واست مهم نباشه چقدر روزت مزخرف بوده

حرف نزنه و همیشه اروم باشه اما وقتی ناراحت باشی با یه جمله اش تا نیم ساعت پهنت کنه رو زمین

همه اش صدای بی بی سی توی خونه باشه یا شبکه هایی که اهنگ های و ویدیو کلیپ های قدیمی رو بازپخش کنن

و وقتی دمپایی در مرکز دست شویی باشه و واسه پوشیدنش باید چون کانگرویی بپرم!

یعنی اینکه...

احسان اومده :)


پ.ن : پسرخالمه . الان رفته و خونه نیست



طبقه بندی: دل نوشت،
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic