می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان

1- دوشنبه امتحان زیست داشتیم و خوب ندادم که مهم هم نیست تقصیر خودمه از ترم دوم به بعد لاشو باز نکرده بودم و این فصل های اخرم پر اسم باکتری و ویروس و جک و جوونور!!! اونم همچین اسم هایی : استرپتوکوکوس نومونیا  ، استرپتومایسز ، استافیلوکوکوس...
یعنی اگه من بدونم کدوم از خدا بی خبر سادیسمی ای ، همچین اسم های زاقارت و فسیلی رو گذاشته شرف واسه عمه اش نمیذارم




2- آخ آخ .... فاجعه ی دیشب هم که ضربه ی روحی بدی بود! دیدین رئال حذف شد؟؟؟؟ ای خدااااااااااا ... شرط رو هم باختم ، باید بابکو ببرم پیتزا متری! تا اخر شب کشت منو رسما... هعی...

خدواندا ، تو کریمی ، تو رحیمی ، تو نماینده ی فضلی ، تو سزاوار سنایی...

تو از دل بیچارگاه آگه! تو که دانی گر بایر برد بازی امشب را .... آلمان به فاک برد اسپانیا را...

قربونت برم یه کاری کن بارسا ببره! از خجالتت در میام! قول میدم یه ماه به نیلوفر فوش ندم
( آخه بدبخت میگه ارزو به دل موندم تو یه بار به من اس بدی توش بم فوش ندی خخخخ)


3- طبق معمول همیشه خیلی چیزا توی زندگیم سر جاش نیست . شایدم فقط من نیستم که این طوریم دنیای همه این طوریه که با اونی که باید باشه فرق داره ... اما بر خلاف همیشه عالیم! که دلیلش رو هم بعدا بهتون میگم

4- توی پست بعدی می خوام یه کم از رویاهام بنویسم و شما هم بنویسین توی قسمت نظرات تا بعد همه ی رویاهامون رو توی یه پست جداگانه بنویسم یادگاری بمونه!


5- روز زن و مادر مبارک


6- جغرافیای کوچک من بازوان توست.... ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من







طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت، من و مدرسه،
[ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
حدودا یه هفته پیش یه مشاور واسه مون اورده بودن که مثلا ما رو آروم کنه چون میگن که قبل از عید فکر بچه های کنکوری خیلی بهم ریخته میشه .

ایشون دکترای مشاوره داشتن و توی سه تا از بهترین دانشگاه های تهران با نمره های عالی فارغ التحصیل شدن از جمله : دانشگاه تهران و تربیت معلم و یه قبرستون دیگه!

که من همه اش داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب می شد توی این دانشگاه ها یه سری کلاس های اجباری خود ارایی هم می ذاشتن و بهشون یاد می دادن که خوب نیست یه خانوم دکتر مشاور با این کبکبه و دبدبه که ما رو جر دادن با مدرکاشون ، سیبیلشون تو دهنشون باشه و بچه ها هوس کنن گیسش کنن!

اولا که وقتی وارد شدن پشت چشمی نازک کردن و فرمودن : من وقتی وارد کلاستون شدم احساس کردم وارد مهد کودک شدم! این چه وضعشه هی تو سر و کله ی هم می زنین؟ ( حالا کلاس ما به آرومی معروفه ، درسته شیطنت های خودمونو داریم اما وحشی بازی و غربت بازی در نمیاریم )

بعد شروع کرد دونه دونه بچه ها رو نگاه کرد . ما ردیف اول بودیم و اول از ما ها شروع کرد . مهناز یه برگه در اورده بود داشت خط خطی می کرد . بهش گفت جمعش کنه . مهنازم برش داشت . بعد حوصله اش سر رفت رو میز با خودکار می کشید . در اومد گفت که : این حرکت نشونه ی اینه که شما شعور و فرهنگ اجتماعی ندارین . این چیزا از خانواده نشئت می گیره و من الان دارم با زبون خوش (!) بهتون تذکر میدم که اگه پس فردا رفتین دانشگاه استاد جلو یه جماعت کنفتون نکنه!

زسید به من . زل زده بودم تو چشماش و بر حسب عادت پاهامو تکون می دادم . خیلی شیک با همون حالت خیره افاضه کردن که : این حرکت پای شما یک نوع بیماری روانی تلقی میشه!!!

خلاصه اینکه چشمتون روز بد نبینه ایشون به هر کی یه وصله می چسبوندو فقط از خودش تعریف می کرد . سرشو انداخته بود پایین و هی عرض کلاسو طی می کرد و واسه خودش شر و ور می گفت . مثه دانش آموزی که داره درسشو از حفظ میگه . منم خسته ام شده بود و اعصاب هم نداشتم وسط حرفاش آروم تیکه می انداختم و دو ردیف جلو رو میز پهن می شدن! تهش از دستم عاصی شد و گفت : من به اصرار و خواهش مدیرتون اینجا هستم . اگه وقت شما بی ارزشه وقت من با ارزشه . من شاگرد فلان دانشگاه بودم . استاد این دانشگاه و اون دانشگاهم . به هر کسی وقت نمیدم . من این طور .. من اون طور .... من اجازه نمیدم کسی کلاس منو به مسخره بگیره . من خیلی با جنبه ام اما نمی ذارم کسی سوارم بشه . هر کس مشکل داره بره بیرون .....

منم مثه یه مرد پا شدم رفتم بیرون! رفتم سر کلاس آقای دارابی نشستم! وقتی گفتم خانوم دکتر فلانی اوردن برامون ، خندید گفت اوه اوه این زن روانیه :|

ساعت بعدش هم آقای خلیلی اومد سر کلاس . از مشاوره ازمون پرسید که مفید بود یا نه ؟ وقتی بهش گفتیم جریانو آمپر چسبوند و گفت چرا نیومدین بم بگین؟ بهش می گفتم خانوم شما که فک می کنی کلاس ما بچه هاش مشکل روانی دارن بیا برو بیرون ماها با این روانی ها می سازیم . شما لازم نکرده تز بدی!

بعدشم رفت به خانوم پردال گفت این مشاور رو دیگه واسه کلاس من نمیارین! وگرنه این این دفعه خودم میرم سر کلاس دونه دونه شاگردامو از سر کلاسش میارم بیرون . افسرده کرد بچه های مردمو! (واسه همین چیزاشه که میگم نظیر نداره این استاد )


شبیه آدمای عقده ای بود . این مشاور ها آدمای نرمالی نیستن به مرگ خودم .... یه چیزی کم دارن و اشتباها توهم باهوش بودن و درک بالا می زنن!



طبقه بندی: من و مدرسه، روز نوشت،
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
1- پسر همسایه مون که اتفاقا نسبت فامیلی دور هم با هم داریم هر موقع منو می دید این طور سلام می کرد که :

سلام حال شما؟ مرسی .. سلام برسونین ... لطف دارین.... با اجازه

از وقتی ایشون مزدوج شدن تشریف بردن خونه ی بالایی پدرشون اینا و هر موقع بنده ی حقیر رو زیارت می کنن این طوری سلام می کنن که :

سلام عمو جووون چطوری؟ خوبی؟ مامان اینا خوبن؟ خیلی سلام برسون!

ترسم از آن است که بچه دار شن بیاد لپمو بکشه یا مثلا آبنبات چوبی بده دستم!!!!

حالا این عزیز 8 سال با من اختلاف سنی دارن!!!!



2- مهناز سر کلاس دین و زندگی داشت با کمرم و موهام بازی می کرد خسته ام شد بش گفتم : دستت درد نکنه دیگه

گفت : نه خسته ام نیست

نه مرسی نمی خواد

دارم بت میگم دوس دارم ، من راحتم

خب من ناراحتم!

احساس کردم ناراحت شد ، زنگ تفریح هم دو قطره اشک بریخت!

از بعد از دعوامون خیلی دل نازک شده خودشم میگه من خیلی لوس شدم . خیلی رو حرفام حساس شده!

خدایاااااااا یه کم تستسترونش رو زیاد می کردی خب!



3- آقای .... من از زیست پیش خوشم نمیاد

اشکال نداره ، زیست پیش هم از تو خوشش نمیاد :|



4- بعد عمری رفتم فیس بوک
از یه نوتی خیلی خوشم اومد واسه اش کامنت گذاشتم : liiiiiikeee

فرداش رفتم می بینم کامنتم سه تا لایک خورده!!

خواااهر جونم واست بگه که والا ما که در جریان نیستیم،، از پروژه عقب موندیم ولی زمان ما وقتی یه کامنت خیلی شاخ بود چن تا لایک می خورد حالا هر شر و وری که از کیبورد مبارک بر روی صفحه می نشیند بدون شک یک یا دو لایک را به همراه دارد!

لوس بازیاشون تو فیس بوکم ولمون نمی کنه!

تازه همین نیست اینم کشف کردم که : فیس(چهره) بوک واسه ایرانی ها به معنای فییییس(فیس کردن رو که می دونین چیه؟) بوک تغییر کرده!

ای نباشه!!!!



طبقه بندی: من و مدرسه، روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ دوشنبه 2 بهمن 1391 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
یه دبیر زبان داریم خداییش خیلی کلاساش خسته کننده است خیلی! در حدی که جلسه های اول دلم می خواست سرمو بکوبم به میز!

داشت کلمه ها رو درس می داد که بعدش بره سراغ بخش ریدینگ خیلی خسته مون شده بود گفتیم خانوم یه کم استراحت بدین زیر بار نمی رفت بچه ها شلوغ بازی در اوردن اونم گفت باشه هر کی خسته است سرشو بذاره روی میز فقط آروم باشه و گوش کنه . نمی خواد به کتاب نگاه کنه و کار خاصی انجام بده

ما(من و مهناز و مهدیه ) هم خو از خدا خواسته همین که ابنو گفت همه پهن شدیم رو دسته ی صندلی هامون . اومد با گوشه ی کتاب زد رو شونه هامون که پاشین برین خونه تون بخوابین!!! می خواستم بشناسموتون ،،، پاشین برین بیرون!



Smilehaa


کلا موجود باحالیه! تنها دبیریه که میگه تقلبی کردن بد نیست وقتی یه دانش آموز تقلبی می کنه یعنی نسبت به نمره اش حساسه و براش مهمه!!!

اون بارم وسط حیاط یکی از بچه ها رو گرفته بود می گفت باید قسمت انگلیسی پشت چیس رو برام ترجمه کنی!



طبقه بندی: روز نوشت، من و مدرسه،
[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 12:36 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
نشستم دارم شیمی می خونم مامانم  میاد تو اتاقم میگه مامان بیا برات سیب پوست گرفتم بخور!!!

- نمی خورم ممنون 

- بیا مامان برات پوست گرفتم با کلی عشق 

- من سیب قرمز دوس ندارم 

- قرمز نیست زرد بوده پوستشو گرفتم باور کن 


شما اول یه نیگا به سیب بندازین بعد برین بقیه رو بخونین


اون وقت اگه معتاد شدم نگین چرا 


در این حد اوشگول فرض می کنن ما رو بعله.... 





آقا جان یکی تون پاشین برین به این بهرام بگین بیاد خواستگاریم ... منتظرشم    یا حداقل یکی تون مردونگی کنه جرات به خرج بده پاشه بیاد گوشی منو ازم بگیره خودمو خفه کردم با اهنگاش!!



یه بی دقتی های کردم سر امتحان شیمی که دلم می خواد خودمو دار بزنم! ولی در کل خوب بود خدا رو شکر 



می خواستم شیوه هایی از درس خواندن بر و بچه ها رو واستون بذارم که ما چه جوری نکته های کنکوری رو حفظ می نماییم اما به دلیل بی جنبه بازیتون توی دو پست قبل واستون نمی ذارم برین بسوزین 



طبقه بندی: دل نوشت، من و مدرسه، روز نوشت،
[ یکشنبه 17 دی 1391 ] [ 10:28 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
دیدین بعضی دبیرای دین و زندگی یا مثلا ادبیات وقتی می خوان دانش آموزا رو ارشاد کنن روشون نمیشه بعضی حرفا یا کلمات رو رک بگن وسط صد تا حرف دیگه می پیچوننشون؟!

خداییش لذتی که توی کرم رختن وسط حرفای این دبیرا هست توی تیکه های ناب بچه ها وسط تدریس فصل آخر زیست سوم* نیست!



فیزیک را گاییدم

شایدم فیزیک مرا

در هر صورت نه حال من خوب است

نه حال امتحان فیزیکمان....


-----------------------------
* دستگاه های تولید مثلی



طبقه بندی: روز نوشت، من و مدرسه،
برچسب ها: طنز،
[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
عاشق دبیر ادبیاتمونم 

یادتونه از معلم پارسالم بدم میومد؟؟؟ 

ولی این یکی مااااهه خیلی دوسش دارم! از لحظه لحظه ی کلاسش لذت می برد اصن دوس ندارم زنگ بخوره

گاهی وقتا این قدر میرم تو بهر خودش و حرفاش که یادم میره باید اینایی رو که میگه یادداشت کنم و از خنده اش یادم میفته که چند خطی عقب افتادم!

خود ادبیات هم شیرین تره و بخش غناییش که منو دیوانه ی خودش کرد . مناظره ی خسرو و فرهاد ، مجنون و عیب جو ، حافظ و سعدی و ... عالین! مخصوصا اگر زهره معلمت باشه و با اون صدای گرمش شعر ها رو برات بخونه!

موقع تدریس برای مثال زدن و بیان کردن منظورش از شعر استفاده می کنه . واسه هر حرفی که توی نظرشه یه بیت شعر تو چنته داره 

چقدر کلاسشو دوس دارم

جای همه تون خالی :)





طبقه بندی: روز نوشت، من و مدرسه،
برچسب ها: من و معلمم،
[ جمعه 17 آذر 1391 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
بعضی موقع ها یه حس های عجیب و غریبی میاد سراغ آدم ! غم هست اما آرامشم هست! تنهایی هست اما بودن یه نفر رو هم حس می کنی! تلخی هست اما می خندی و شادم هستی . دقیقا به این جور احساسات چی می گن؟ پارادوکس های دوس داشتنی؟؟؟؟

+ دوستان لطف کنین وقتی از ربطه ی دو تا نظر دهنده اطلاعی ندارین وارد بحثاشون نشین و قضاوت نکنین! چون دو مورد سوء تفاهم پیش اومده بود تو ی نظردهی پست قبل که البته حل شد اما ممنون میشم دیگه تکرار نشه!

+ امیررروووو و ساااایههه !!! من اون نظراتی رو که مربوط میشه به کل کل هاتون بعد از تموم شدن جنگتون(!) پاک می کنم :)

+ فرهاد هم سرما خورده! از بس هی گفت سرما نمی خورم که یه روزم نیام سر کلاستون بالاخره امروز که اومد دیدیم ای دل غافل .... اوستاد سرما رو خورد، غیبتم نکرد! خیلی هم دپ بود . مادرش حالش بده بیمارستانه! این قذه ناراحت بوشودم! هعی...



طبقه بندی: روز نوشت، من و مدرسه، دل نوشت،
[ دوشنبه 13 آذر 1391 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ نگار بانو ]

به مرگ خودم مدیون اگه تو دلتون ، اندر کامنت دونی یا در خفا در بیاین بگین :

اووووف ..... ایییییییشششششششششش ...... بازم....... آخه چقدر .....

اصن چرا شماها عمیق به مسائل نگاه نمی کنین هان؟ خوب باشه بر فرض هم که من سه تا پست واسه شیمی و دبیرش نوشته باشم دلیل نمیشه که عزیز من


عبدالله( همون دبیر شیمی معروفه که تابستون می رفتم پیشش) زندگیت رو با شیمی پیوند میده و دیدت رو نسبت به علم باز می کنه . اگه بخواد ازت حمایت کنه اصلا به روت نمیاره ... 

هیجانش موقع تدریس و تیکه هایی که می پرونه ، نوع برخوردش و شخصیت خاص به ظاهر نفوذناپذیرش اونو جذاب می کنه و دوست داشتنی و به یاد موندنی!  

آمااااااا

فرهااااااااد (دبیر شیمی دبیرستانم ) اون یه جنتلمن ه . اونم شوخی می کنه تیکه می پرونه ضایع می کنه و گه گداری هم اشک بچه ها رو در میاره اما جنسش با عبدالله فرق می کنه . وقتی باهات شوخی می کنه بهت بر نمی خوره اونم جسوره اما نمی ذاره جسارتش از حد بگذره و گستاخی بشه . خیلی حواسش به روحیه ی دانش آموزاش هست مخصوصا دخترا چون به قول خودش حساس تریم!

خیلی درکت می کنه خیلی هم مهربونه و البته مقتدر 

عبدالله مردی است قد بلند و جذاب که همیشه به عنوان یه عنصر واکنش ناپذیر و مرموز و آزار دهنده تو ذهنت حک میشه اما فرهاد قدش از من بیشتر نیست با اخم راه نمیره واکنش پذیر ترین و دوست داشتنی ترین عنصری ه که بهش برخوردی و همیشه وقتی یادش میفتی لبخند رو لبت میشینه


در یه کلام : 

عبدالله : مرد مرموز و دوست داشتنی

فرهاد : یه مـــــــــــــــــــــــــــــــــرد دوست داشتنی



نمی خوام قضاوت کرده باشم اما من برخلاف خیلی از بچه ها فرهاد رو متمایز می دونم . به نظرم مــــــــــرد بودن هنر بیشتری می خواد تا مرموز بودن!





طبقه بندی: من و مدرسه،
برچسب ها: من و معلمم،
[ سه شنبه 25 مهر 1391 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
نوشتن دو صفحه تفسیر المیزان سوره ی توحید چه کمکی به درک صحیح من از جملات کتاب درسی می کنه الله اعلم 


خدا خیرتون نده دلم براتون تنگ شده


طبقه بندی: من و مدرسه، روز نوشت،
[ یکشنبه 16 مهر 1391 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
همین الان از سر امتحان ریاضی برگشتم
خدا رو شکر خوب بود
چی می شد همه ی درس ها مثل ریاضی باشه
زمین حذف بشه
دینی و عربی کات بشه
آمار پرت می شد بیرون از درسا
وای که چقدر زندگی شیرین می شد

                                       


                                                            




طبقه بندی: من و مدرسه،
برچسب ها: نهایی واااای،
[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
خشت می زنه!
به معنای واقعی خشت می زنه لعنتی....
حرفی که رو می تونه توی یه خط بزنه توی ده خط می گنجونه و تهش نمی فهمه چه... الان گفته بودمااااا
اصلا" این دین و زندگی رو می دادن به من واسشون بازنویسی می کردم توی بیست صفحه!!!!
چرت و پرت گفته .... نیم صفحه حفظ کردم که چرا به رضایت پدر نیاز هست واسه ازدواج دختر ! نیم صفحه... فکرشون کن! اونم با همچین جمله بندی هایی:
لطافت های روحی و ظرافت های عاطفی دختر هنگامی که در فضای محبت و علاقه به جنس مخالف قرار می گیرد
.
.
.
.
9 خط پایین تر:
پدر که بر احساس خود تسلط دارد و دارای تجارب فراوان و شناخت کافی از جنس مرد است می تواند همچون باغبانی دلسوز و مهربان از گل ظریف خویش مراقبت و او را راهنمایی کند! (حالمو به هم می زنه با این توصیفاتش احساس می کنم دارم رمان عاشقانه می خونم)

بازنویسی من: دختران عزیز به این دلیل که شما در مقابل جنس مخالف و هنگامی که در دام عشق می افتید احمق ترین موجودات روی زمین می شوید لذا پدر شما بر خود واجب می داند که قبل از اینکه سرتون به سنگ بخوره و با گردن کج برگردین خونه یه چند تا بزنه تو سرتون تا درست فکر کنین! از طرف دیگه هم قانونه و شما بیجا می کنین روش حرف بزنین! والله!

اصلا" ظرافت روحی من در متن بالا هویداست نیست؟! رضایت پدر هم واسه امثال منه!!
 
اون طولانی بود به این صورت هم میشه: چون دختران عاشق، کور و کرند شایسته است که پدران در این امر مهم آنها را راهنمایی کنند. والسلام!






طبقه بندی: من و مدرسه، روز نوشت،
[ جمعه 29 اردیبهشت 1391 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
آقای ایکس ،دبیر ریاضی، در حال درس دادن حد :

خب صورت رو به صورت اتحاد چاق و لاغر می نویسیم بعد مخرج رو به ای ن قسمت صو ر رت ...... آهان حل شد!
(ایشون ولوم صداشون از ماکس به تدریج به مین یه سیر نزولی رو طی می کنه و از نیمه های راه حل فقط می بینی یه چیزایی دارن پای تخته نوشته میشن و لب آقا داره برای خودش می جنبه یعنی تصویر هست ولی صدا نداریم!)
ما : آقا خب اون قسمت آخرو چه جور ساده کردین؟! ما هیچی نفهمیدیم!


دبیر در حالی سعی داشت از راه های دیگه و ساده تر مسئله رو حل کنه:

- شماها قاعده ی هوپیتال رو بلدین دیگه؟

ما :
  نه!

دبیر : خودتون نگران نکنین اون برای کنکور تون خوبه بعدا بهتون می گم خب فلان اتحاد رو بلدین دیگه توی سال اول معمولا دبیرا می گن؟!

ما : نه!

دبیر : اصلا نباید اینو اینجا می گفتم باید اول مشتق رو درس می دادم حالا ولش کنین نظرتون چیه اینو ول کنیم بریم مسئله ی بعد ؟

ما :  نه!

دبیر :  
   آقا جواب مثبت دادن هم یاد بگیرید برای آینده تون خوبه!!!!





طبقه بندی: من و مدرسه،
برچسب ها: من و معلمم،
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
معلم عزیز ادبیاتمون برای جبران نمره ها گفت که هر کی بخواد می تونه امروز امتحان بده . منم از اون جایی که امتحان قبلی رو نرسیده بودم بخونم و نمره ام حسابی مستمرمو می اورد پایین خواستم امتحان بدم . حالا حجم امتحان چقدره؟ کل کتاب!!!!! چشمتون روز بد نبینه شبو نخوابیدم و تا صبح خوندم ولی تموم نشد
گفتم اکشال نداره دو زنگ اول رو نمیرم تمومش می کنم ، زنگ آخر میرم امتحان میدم ساعت نه و ربع دیدم یکی زنگ زد روی گوشیم . دوستم بود گفت که امتحان همین زنگه منم با سرعت نور آماده شدم و رفتم . ساعت 9:45 رسیدم سریع رفتم پیش دبیرمون ولی ایشون گفت که :
نه خاااااانوم من هفت هشت بار اعلام کردم امتحان زنگ دومه و .....
منم اومدم از کلاس بیرون و برگشتم به کلاس خودم . (چون امتحان با اون یکی کلاس یکی بود و سر زنگ اونا امتحان گرفته بود)
یکی از بچه ها رفت باهاش صحبت کرد  اونم بهم گفت که ازم شفاهی امتحان می گیره ولی من امتحان ندادم . غرورم بهم این اجازه رو نداد که واسه چند نمره بالاتر منت یه دبیر..... بکشم که حاضر به درک شاگردش نیست . من اشتباهی نکرده بودم که ایشون با من بد حرف بزنه فقط متوجه نشده بودم که زمان امتحان کی هستش!
والقصه حکایت به اینجا رسید که مستمر ادبیات پر



طبقه بندی: من و مدرسه،
برچسب ها: من و معلمم،
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ نگار بانو ]

دبیر گرام دین و زندگی ما میز دبیری رو با منبر اشتباه گرفته گویا! هر مبحثی از درس که مطرح میشه ایشون ربطش می دن به ما دخترای بدبخت . 

وقتی بحث از هدایت مستمر بود ایشون می گفتن که اگه قرار باشه حجاب در جامعه تبیین بشه باید از همون بچگی جزء آموزه های ما به دخترامون باشه حالا نه تنها دخترامون ولی بیشتر دخترامون! 

درس دوم : معجزه ای از نوع کتاب : توی قرآن خداوند درباره ی همه نیاز های انسان توضیح داده ولی این آدما هستن که به خیلی چیزا بی توجهی می کنن مثلا خداوند در قرآن این همه درباره ی ارزش زن حرف زده اون وقت زنا می خوان حودشونو در نقش مردا نشون بدن انگار که خودشونو گم کردن

درس سوم : تداوم رسالت : پیامبر احادیث زیادی درباره ی امامان بعد از خودش داره که یکی از این احادیث درباره ی آیه ی تطهیره . که از زبان ام سلمه گفته میشه . اصلا اون موقع ها که ازدواج مثل الان نبود . الان ازدواج واسه بعضی ها که یه روش کلاه برداریه . دل پسر مردمو با هزار و یک عشوه به دست میارن و مهریه رو تا می تونن بالا می زنن بعدشم ... خانم اصلا چرا باید مهریه رو بالا بزنین .... خوب مهریه رو پایین بزنین

.

.

.

خلاصه امروز بعد از امتحانی که گرفت اومد درس بده اومدیم کتابو باز کردیم دیدیم تا نوشته : زمینه های پیوند ( همون ازدواج خودمون) و ما این شکلی شدیم:

                                    

                               




طبقه بندی: من و مدرسه،
برچسب ها: من و معلمم،
[ دوشنبه 21 فروردین 1391 ] [ 09:40 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic