تبلیغات
می خانه ی درون
می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان


- میای با هم توافق کنیم که با هم مخالفیم؟!


اهل بحث نیستم هم صحبت آرومی ام . این نظر کساییه که برام مهم نیستن . به یه ورمم نیستن .

مرغم یه پا داره و تا ثابت نکنم دارم درست میگم ول نمی کنم . بعضی موقع ها رو اعصاب طرف میرم. اینم نظر اوناییه که برام مهمن! مهم تر اون چیزی که خودشون تصور می کنن.

اما خب دوران مسالمت آمیزم دارم . مثلا وقتی جمله ی اول رو صدر مکالماتم قرار میدم و همه چی رو با لبخند ژکوندم خاتمه میدم . تمام مخالفت ها و تمام موافقت ها . 

دایورت چیز بدی ام نیست . برای اعصاب همگان لازمه حتی واسه اونایی که از چیزی که تصور می کنن براتون مهم ترن!


27 روز دیگه تولدم بابامه . فک کنم یلدای خوبی نداشت به خاطر من. 


فک کنم بهتره برم بخوابم


اما قبلش 

اگر برااتون مهمه بدونید .. من خوبم . روز هام هم خوب دارن هم بد . بازم پشت کنکورم و گاهی زیادی دل نگران بعضی هاتون مخصوصا وقتی پست هاتونو می خونم . مخصوصا تو . خانومی که نظراتت بسته است همیشه . که فک نکنم منو یادت باشه . اگز برات مهمه من هنوز تو رو یاذمه 



طبقه بندی: دل نوشت،
[ دوشنبه 1 دی 1393 ] [ 02:43 ق.ظ ] [ نگار بانو ]


ممکنه حافظ و یا خورشید یادش نیاد . ولی من یادمه و یادم می مونه پای فال حافظ یلدای پارسال چه روزایی رو قربانی کردم و چه حس های نابی نصیبم شد . فالی که 3 بار پشت سر هم با اختلاف زمان طولانی برام باز شد و فالی که امشب گم شده انگار. فالی که عینا اتفاق افتاد . 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند /  چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

من ارچه در نظر یار خاکسار شدم   /   رقیب نیز چنین محترم نخواهد مانذ

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را / کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است / چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود /  که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند


این فال امشبم بود :)


خوبی این شبا اینه که دلم نه کسی رو می خواد نه چیزی رو . از این سکوت لذت می برم. از این خلا ... برای اولین بار از این خلا دارم لذت می برم . 


از اینکه از خودم حساب نمی برم بدم میاد . از اینکه از سیلی هایی که به خودم می زنم هراسی ندارم . باید یه خودی (!) به خودم نشون بدم . ولی کی؟ چه جوری؟

راستی....


به فصل زمستان خوش آمدید :) فصل طبع و مطبوع من :) فصل تولدم :) فصل روحم :) فصل بارون های تند و فصل برف :) فصل من :) 





طبقه بندی: دل نوشت،
[ دوشنبه 1 دی 1393 ] [ 02:08 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

خنده دار ترین قسمتش هم این بود که من به پای نفهمیدنت تاوان دادم در حالی که خودتم خودتو اون قدر که من فهمیدمت نفهمیدی!

این روز ها هم اثباتشه... می بینی رفیق؟! می بینی بانو؟!

هیچ آدمی نمی تونه اون قدری که خودت می تونی به خودت دروغ بگی، بهت دروغ بگه 



طبقه بندی: دل نوشت،
[ جمعه 14 آذر 1393 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 05:18 ب.ظ ] [ نگار بانو ]

رمان پرنده ی خارزارو گرفتم که بخونم با 3 تا کتاب شعر... ولی هنوز شروع نکردم

لامصب نمی گذره....



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ جمعه 17 مرداد 1393 ] [ 08:26 ب.ظ ] [ نگار بانو ]


اگر می تونستم برش می گردوندم به شکل قبلش... اینو صادقانه میگم ولی نمی تونم چرا هر چی سعی می کنم نمیشه

دلم نمی خواد  توضیحش بدم. به غرورم بر میخوره



طبقه بندی: دل نوشت،
[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ نگار بانو ]

 

اصطلاح انقلاب هنری توی دایره المعارف من این شده : خودنمایی یه مشت عقده ای




طبقه بندی: دل نوشت،
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
انتظار یه بعد قدرتمند و پیچیده از تمام احساسات ادماست!

وقتی منتظر یه خبر خوبی... شاید تولد ، شاید قبول شدن توی امتحان ، برنده شدن تو مسابقه ای که برات مهمه ، شاید یه جمله از طرف اونی که دوسش داری حتی شاید انتظار برای زدن اولین اهنگی که دوس داری با سازت اونو بزنی و خودت رو با تک تک نت هاش فریاد بزنی...

وقتی منتظر یه خبر ناخوشایندی ، از اون خبرایی که دوس داری همیشه توی انتظارشون بمونی و هیچ وقت بهت نگنش... مثل مرگ ، مثل رفتنش... مثل...

وقتی انتظارت با ترس آمیخته شده و ثانیه ها مثل یه نگهبان روحت رو به غل و زنجیر می کشن و شکنجه میدن

وقتی انتظار بوی بی حوصلگی و بی تفاوتی غریبی رو بده و انگار داری با چشمای خسته ات به تمام دنیا پوزخند تلخی می زنی.. مثل زندانی محکوم به حبس ابدی که به آخرین بازی های روزگار ، به آخرین زخم ها ، به آخرین ضربه ها فقط نگاه می کنه... بدون اینکه صدای شکسته شدنش رو بشنوه چون اون خود شکسته!


وقتی که انتظارت پر از امید باشه و با چاشنی غم و ترس و یه کم بی حسی ای که هدیه ی شکست های سنگینته! مثل اون روزایی از زندگیت که دفتر خاطراتت تنها یک جمله داخلش نقش می بنده : امروز هم گذشت... فقط می گذرونیشون به امید اینکه فردا روز بهتری خواهد بود!


وقتی که پر از عشق و احساس باشی و منتظر اون باشی... شاید واسه دیدنش ، شاید دعواتون شده و منتظر یه تماس و یا حتی یه اس از طرفشی تا کل عشقی رو که پشت سردی و ابروهای در هم رفته ات قایم کردی یک جا تقدیمش کنی و بعدش بترسی که شاید با اون همه احساس کادو شده ات ترسونده باشیش یا شاید اون نتونه هم پای این همه احساست شه و جا بزنه... مثل وقتی که روز خوبی داشته و منتظر یه فرصتی تا کل خنده هات رو باهاش شریک شی.. مثل وقتی که پر از غمی و جملاتت سانسور شده میشه دقیقا مثل وقت هایی که میگم : الان نمی خوام کسی پیشم باشه.... "جز اون "  و این "جز اون" در نطفه خفه میشه و توی انتظار بودنش می مونی... مثل وقتی که ازت بپرسن حالا چیکار می خوای بکنی و جواب بدی : هیچی! منتظرش می مونم تا برگرده!

وقتی به هر یک از این "وقتی" های من دچار شی ، می بینی که انتظار فقط یه جس نیست!

انتظار شاید بچه ی نامشروع و گه شیرین و گه تلخ، احساساتی ان که، همبستر شدنشون تو رو ثانیه به ثانیه از ریشه خشک می کنه و زنده می کنه!

اره ... انتظار یه حس نیست! یه حصاره.. حصاری از تو ، آینده و تقدیر... و تو تسلیم این حصاری... تا آزادی!







طبقه بندی: دل نوشت، روز نوشت،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 09:50 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
وقتی بوی قهوه بپیچه توی خونه ...

صدای آواز خوندن بیاد و آرامش و صداقت توی صداش حالتو خوب کنه و دیگه واست مهم نباشه چقدر روزت مزخرف بوده

حرف نزنه و همیشه اروم باشه اما وقتی ناراحت باشی با یه جمله اش تا نیم ساعت پهنت کنه رو زمین

همه اش صدای بی بی سی توی خونه باشه یا شبکه هایی که اهنگ های و ویدیو کلیپ های قدیمی رو بازپخش کنن

و وقتی دمپایی در مرکز دست شویی باشه و واسه پوشیدنش باید چون کانگرویی بپرم!

یعنی اینکه...

احسان اومده :)


پ.ن : پسرخالمه . الان رفته و خونه نیست



طبقه بندی: دل نوشت،
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 12:14 ق.ظ ] [ نگار بانو ]

آدم خیلی با احساسی نیستم اما همیشه ته ته دلم اون قدری احساس هست که...

آدم مغروری هم نیستم اما همیشه ته ته وجودم اون اندازه ای غرور هست که....

....که کسی رو با چنگ و دندون نگه ندارم!

وقتی واسه بودن کنار کسی مجبور شدی دنبالش بدوی.... وقتی طرفت به همچین انتظار مضحکی ازت رسید.... وقتی برای شونه به شونه اش ایستادن به نفس نفس افتادی... یعنی داری واسه "نگه داشتنش" نفستو میدی!

اما عشق این نیست... عشق اون اندازه قوی هست که تنها دلیل کنار هم ایستادن باشه بدون توقع های بیجا بدون قربانی شدن ، بدون قربانی کردن...

وقتی پای قربانی شدن رسید باید به بعضی چیزا شک کرد!



طبقه بندی: دل نوشت،
[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 12:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
سلام کردن به بعضی آدما مثل سلام کردن به گذشته هاست و من متنفرم که به گذشته ها برگردم!

به اندازه ی ثانیه به ثانیه ی فاصله ها حرف های نگفته توی آدم جمع میشه... فاصله از یه حد که بیشتر شه این قدر این حرفای نگفته زیاد میشه که نمی دونم از کجا شروع کنم

به اندازه ی کلمه به کلمه ی حرفایی که زده نمیشه روح ادم ، حس آدم ، حتی خود آدم تغییر می کنه و وقتی حرفام زیاد باشه این قدر تغییر می کنم که نمی دونم خودمو از کدوم فصل از کدوم ماه از کدوم روز برات توصیف کنم!

من از پسش بر نمیام... از پس اون همه فاصله ... اون همه حرف.... من از پس برداشتن گذشته ها بر نمیام!

هنوزم عزیزی رفیق ولی... تو مال گذشته هایی! و من به گذشته ها برنمیگردم!




طبقه بندی: دل نوشت،
[ سه شنبه 14 آبان 1392 ] [ 09:49 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
جونم بگه برات ننه! دارم میرم شمال! خوش بگذرانیم ، دریا را زیارت بنماییم! جای همه تون هم خالی...

فک کنم چند ساعت دیگه راهی بشیم...

فقط اومدم خبر داده باشم

برگشتم از خجالتتون در میام!

فعلا:))



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ شنبه 23 شهریور 1392 ] [ 07:26 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
واسه گفتن بعضی حرفا حنجره ات پاره میشه! بس که عظیمه حرفه به عظمت کل وجودت!

میگی چون فک می کنی محارمت می تونن بشنونش می تونن بفهمنش!

بعضی حرفا تا هنوز رو لبت نیومدن پر از صدان... پر از معنان...

اما وقتی میگیشون فقط یک مشت وازه ی لالند!

و وقتی یک بار حنجره ات پاره شد... وقتی یک بار لال شدی می فهمی واسه بعضی حرفا هیچ محرم رازی نیست... بعضی حرفا فقط به گوش خودت نوا داره!

یه سری حرفا یعنی تو! یعنی وجودت یعنی روحت! و تو نمی تونی وجودت رو فریاد بزنی... 



طبقه بندی: دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 03:24 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
لازم بود باشی تا بفهمم اوضاع اون جوری که من فکر می کنم نیست

لازم بود این طوری بیای ، این طوری باشی ، این طوری بشکنی تا ...

تا نتونم این "تا" رو کامل کنم و با یه لبخند تمسخر آمیز به خودت اینجا بشینم و تایپ کنم و دلم فقط یه نخ بخواد!

نه از سر ناراحتی...واسه درد این تمسخر میگم ، واسه هجوم حرفایی میگم که نمیشه بگمشون!

می فهمی؟ باید می بودی... تو لازم بودی!



طبقه بندی: دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 03:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
همیشه خوب نمیگرده ، قبول دارم! روزگارو می گم! اما خیلی وقتا دوس دارم فک کنم داره خوب میگرذه اون جوری که باید زندگی رو پیش می بره!

به قضا بلا اعتقاد دارم؟! نمی دونم! ولی دوس دارم فک کنم اتفاقات خیلی بدتری ممکن بوده بیفته ولی الان نیفتاده!

چهار اس توضیح میده! درباره ی یه جمله! یه تیکه ی سرد ، تلخ! و فک می کنه هنوز نفهمیدم جریان چیه وگرنه رفتارم تغییر می کرد ، ناراحت میشدم یا حداقل واکنش نشون می دادم ولی دوس دارم نشنوم بعضی حرفا رو ، دوس دارم نفهمم بعضی جملات رو!  خوبیش این بود که تهش خوش حال بود که من تیکه شو نگرفتم که از دستش ناراحت نشم! بازم به نفهم فرض شدنش می ارزه! روزای بدی رو میگذرونه دلم نمی خواد نگران نوع لحنش با من باشه!


دروغن! سه تا پاراگراف بالا نمونه هایی از دروغ هایی ان که گاهی خودآگاه به خودم تحویل میدم! اما یه بار به دنیا میام و اگر قرار باشه با چشم بستن روی بعضی واقعیت ها زندگی آسون تر باشه خیلی راحت چشمامو می بندم و تلخی واقعیت را کمتر می کنم...

+ واسه همه ی واقعیت های زندگیم این کارو نمی کنم اما بعضی موقع ها دوس دارم خودمو گول بزنم! دلم میخواد :)



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب