می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
دیشب همین حدودا بود داشتم با امیر راجع به زندگی رویاییم حرف می زدم و دوس دارم یه قسمت هاییش رو هم با شما در میون بذارم
البته به شرطی که شما هم در مورد رویاها و فانتزی هاتون برام بنویسین ( قول میدم زیاد بهتون نخندم
)

-------------------------------------------


هیچ وقت یه زندگی بی نقص و عالی و بدون درد نخواستم و نمی خوام! یه زندگی معمولی می خوام چون به نظرم معنای واقعی زندگی بین طلوع خورشید و دردسر های روزمره ، شوخی های همیشگی و معنی دارت با دوستات ، معنای زندگی بین تمام خستگی ها و سردرگمی ها و اشک ها و خنده ها پنهان شده....

دوس دارم حتی بی اهمیت ترین بخش های زندگی رو با تمام وجودم نفس بکشم ... دوس دارم داوطلب قفل کردن در حیاط باشم و یه قفل کردن ساده که 2 دقیقه هم نمیشه رو ربع ساعت طولش بدم و وقتی چراغای حیاطو خاموش کردم بی هوا قدم بردارم و سرمو بالا بگیرم و آسمون و ستاره هاشو یه جا هورت بکشم!


دوس دارم وقتی بارون میاد هندزفریمو کیپ کنم تو گوشم و توی کوچه های سبز که گل و درخت دارم قدم بزنم و غرق بشم توی پاکی بارون... که حس کنم در ورای همه ی بدی ها در انتهای این کثافت بازاری که ادما راه انداختن بازم خدا حواسش هست که بدون این قطره های ریز ملوسش من یکی که می میرم! روحمو تازه می کنن این "هاش دو اٌ " های کوشولو موچولو! اوممم... تازه شم خعلی دوس دارم وقتی نصفه شبا بارون تند میشه و با صداش از خواب بیدار میشم ... توی رخت خوابم قلت (غلت) می خورم و به نوای عاشقانه شون گوش میدم و آخخخ خر کیف میشم!



فسنجون رو هم دوس دارم! زهر مار به خودت بخند! بعله خب.. اعتراف می کنم من از غذا خوردن لذت می برم کلا چیزای خوش مزه رو دوس  دارم فسنجون هم که.... به قول اون : واااااااای پـســـر!



منجم بودن رو هم دوس دارم اینکه بردارم برم وسط کویر.... کویرم بد خفنه نه؟!


به نظرم حس "امید " و " زندگی" رو خدا دم سحر و قبل طلوع آفتاب آفریده.... چون تو این موقع من پر از حس امید و آرامش میشم!


فانتزیام زیادن ولی فک کنم همین قدر کافی باشه فعلا! خب حالا شوما بوگویین!






طبقه بندی: یه همیچین چیزی دلم می خواد...، دل نوشت،
[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 01:47 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
دو شب پیش رفتیم روستای کلگه ، زادگاه و محل زندگی عمو حشمت تا سن 7 سالگی . روستای زیبایی بود و هواشم سرد بود . ساعت نه و نیم رسیدیم . ویلایی رو که به ما دادن تقریبا روی دامنه ی کوه بود . اولین کاری که کردیم این بود که شام خوردیم . پلو باقلا با مرغ و سیر ماست! خیلی چسبید جاتون خالی....

بعدشم که رفتیم تو حیاطش و قمست اواز خوانی ها شروع شد . اکاردئون و تار و سه تار و ضرب . فک کنم حدودا تا ساعت دو و خورده ای داشتن می زدن داییم اینا و می خوندن! تقریا ساعت نزدیک به سه بود اگه اشتباه نکنم که بزرگترا و پسرخاله هام رفتن خوابیدن . من و بابک و شایان و امیر و سام و حجبر و محمد و حمید تا 6 صبح دور اتیش بیدار موندیم . وقتی اونا رفتن بخوابن گیتار امیرو از داخل ویلا اوردیم بیرون و امیر هم تا ساعت 5 داشت برامون می زد

عمو حشمت ساعت چهار و نیم از ویلای پایین اومد پیش ما . منم که شیکمووووو همین که چشمم بش افتاد گفتم عمو گشنمه!
اونم نامردی نکرد رفت تخم و مرغ و گوجه اورد روی اتیش حیاط املت درست کرد برامون . ای چسبیییییید .... بعدشم کلی ما رو خندوند

حجبر هم هر ساعت می رفت یکی رو بیدار می کرد . این قدر صحنه های مسخره ای بود .

ساعت 6 رفتم خوابیدم ساعت هفت و نیم از شدت سرما بیدار شدم و رفتم با مامان توی روستا قدم زدم وقتی برگشتیم دیدم بابا اینا تخم مرغ محلی گرفتن درست کردن دوباره نشستم یه سری هم پیش اونا خوردم


+ نزدیک بود بی نگار شید . در همان اثنا که اینجانب کپه ی مرگ خویش را نهاده بودم یک فقره انسان مست و از دنیا بی خبر در قسمت بیت رهبری ( دست شویی ) سیگار کشیده و ته سیگار خود را در سطل زباله رهانیده بود و با دلی خوش و مغزی پوک رفته بود دوباره تمرگیده بود . ما که از ان همه سر و صدا ککمان هم نگزید و اصلن نفهمید چه شد و چه نشد و فقط حکایاتش به گوشمان رسید اما گویند که همان هنگام که اینجانب ، عزیز دلتان ، هم چنان خواب بودم سطل زباله اتش بگرفته و دودش تمام خانه را برداشته بود به گونه ای که چشم ، چشم را نمی دید! پدران گرام همه را از خانه بیرون کرده بودندی ولی اینجانب تو اتاق اخری خسبیده بودم!!! هیش کی مونو بیدار نکرد و نرهانید! البته چیزیم نشد چون در و پنجره ها رو باز کرده بودن و هوای خونه سریع عوض شد ولی خدا رحم کرد!

+ گفتم که خیلی سرد بود . خاله سوفیا قبل خوابشون بچه ها رو فرستاد ویلای پایین که هیتر برقی بیارن . بعد خب بچه ها وقتی برگشتن شروع کردن گیتار و .... خاله سوفیا در اومد به امیر گفت : می بینم رفتین پایین دختر خوشگلا رو دیدین سر حال شدین

- نه عمه به جان خودم فقط از عمو حشمت پرسیدیم که هیتر هست یا نه

- اره جون خودتون از قیافه های سر حالتون مشخصه

- از خوشگلی که دختراشون بد خوشگل بودن ولی متاسفانه نشد که بشه!

- ههههه حالا می خوای دوباره برو شاید شد...

- نه حالا گفتن ویلای پایین جا کمه شاید بیان اینجا بخوابن من اتیش رو روشن نگه می دارم تا بیان!

- تا کجا هم پیش رفتی! امار جای خوابشونم در اوردی؟

- پ عمه امار چیزای دیگه شون به چه دردم می خوره همون امار جای خوابشون مهمه! به هر حال من منتظر می مونم چراغ خونه رو روشن نگه می دارم تا بیان! ببین دارم به عشقشون چه می کنم(اشاره به گیتار زدن)

اینم از خاله و پسردایی ما :|


اینم یه عکس از
اتیشمون

اینم یه عکس دیگه باز از اتیش منتهاش اینجا اون زغال های زیرش مورد نظره که بدجور به زن داییم فاز داده بود و زن داییم هی قلیون چاق می کرد و هی از این زغال ها روش می ذاشت

اینم از املت روی هیزما و در حال درست شدن

اینجا هم که
املتمون اماده شده بود


خیلی اتفاقای جالب و خنده داری افتاد و شب خوبی بود منتهاش این جور خاطره ها تعریف کردنشون مزه ی تجربه کردنشون رو نداره . اون لذت و با نمکی ماجراها توی تعریف کردنشون مشخص نیست . همینایی هم که نوشتم فقط نوشتم که خاطره ای از لحظات خوبی رو که داشتم براتون گفته باشم. امیدوارم شما هم لحظه های خوبی داشته باشین :)





طبقه بندی: یه همیچین چیزی دلم می خواد...، دل نوشت، روز نوشت،
[ چهارشنبه 7 فروردین 1392 ] [ 01:46 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
یه نفر باید تو زندگیت باشه که بدون ترس بری سراغشو اعتراف کنی به تمام اشتباهتی که مرتکب شدی بدون اینکه بترسی نگاهش نسبت بهت عوض بشه بدون اینکه نگران باشی الان توبیخت می کنه و تو رو به صلابه می کشه

یه نفر باید باشه که بفهمه بین اون همه نقشی که بازی می کنی کدومش خودتی! گول بقیه ی نقش هاتو نخوره ، بازی تو رو از بر باشه تو رو از بین هزاران نقش تشخصی بده

یه نفر باید باشه که وقتی دلت از همه جا گرفته و در مقابل سوال همیشگی و غیر موثر چی شده بیاد بغلت کنه و شریک غم و تنهاییت شه

یه نفری که دروغای مزخرفت راجع به سر درد و زیاد خوابیدن خرش نکنه بفهمه که پف چشمت از خواب زیاد نیست و سرخیش مال سردرد نیست!

یه نفری باید باشه که وقتی داری فرار می کنی به جای اینکه دست و پاتو ببنده دستتو بگیره محکم تو رو دنبال خودش بکشه و از هر جا و هر چیزی که آزارت داده فراریت بده

یه نفر که برنامه های روزانه ات رو از بر باشه و هر جا کم اوردی بیاد کنارت و بگه : خب کجای برنامه بودیم؟؟؟؟ و این شناسه ی "یم" که به بود می چسبونه به تو پشت گرمی بده به تو آرامش بده

یه نفر باید باشه که هی نخوای خودتو واسه اش شرح بدی ، یه نفر که هی نخواد تو رو قضاوت کنه هی حکم صادر کنه

یه نفر باید باشه که تغییرات شخصیتیت رو ببینه و این قدر تو رو اون جور که هستی قبول داشته باشه که تو نترسی خود واقعیت رو نشون بدی اون قدر بهت احساس مهم بودن بده که بخوای بلند توی گوش دنیا فریاد بزنی : این منم!!!!

یه نفری باید باشه که وقتی رسیدی به آخر خط و دیدی به همه چی گند زدی و گم شدی وسط همه ی مشکلات و تنهایی ها بیاد پیدات کنه . نذاره واسه همیشه گم شی . بیاد و حمایتت کنه و این قدر پشتت بهش گرم باشه که بتونی از پس تموم اون مشکلات بر بیای که وقتی سر بر می گردونی ببینی هستش، ببینی شیش دنگ نگاهش به توئه!

یه نفری که مهم نیست پسر باشه یا دختر ، مارد باشه یا پدر یه نفری که تو رو ببینه خووووب ببینه! درکت کنه! و تنهات نذاره....

چرا این یه نفر ها هیچ وقت نیستن؟؟!!!



طبقه بندی: روز نوشت، دل نوشت، یه همیچین چیزی دلم می خواد...،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ نگار بانو ]

دلم می خواد بارون بباره نه نم نم نه خیلی هم تند... بعد من زیر بارون قدم بزنم توی خیابونایی که بافت قدیم دارن ، هندزفریمو بذارم توی گوشم و بی خیال نگاه های متعجب مردم شروع کنم به رقصیدن زیر بارون.... 

سر خوردن قطرات بارون رو روی پوستم حس کنم و به نوازش کودکانه شون لبخند بزنم . بارون آروم آروم بین موهام رسوخ کنه و شر شر ازش بچیکه

بعد من با دو از خیابون عبور کنم و برم به کافه ی رو به روم . سریع درو باز می کنم و با خنده می گم سلام . پشت پیشخون یه مرد چاق با لپ های قرمز ایستاده که شرط می بندم قهوه شو با شکر اضافه می خوره بهم لبخند می زنه و لپ های قرمزش دور چشمشو می گیرن . 

میز جلوی پنجره رو انتخاب می کنم دلم نمی خواد بارونو از دست بدم . میاد پیشم و ازم سفارش می گیره . من بهش میگم به انتخاب خودش یه نوشیدنی گرم واسم بیاره 

میره و با یه هات چاکلت داغ بر می گرده و لیوان رو می ذاره جلوم . من در حالی که دارم دستمو بین موهام تکون میده تا مثلا آبکشش کرده باشم از مرد جا افتاده ی لپ قرمزیم تشکر می کنم 

یه نفس عمیق می کشم و کم کم لیوان رو سر می کشم....

من یه همچین چیزی می خوام... زیاده؟!





ادامه مطلب

طبقه بندی: دل نوشت، یه همیچین چیزی دلم می خواد...،
[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 08:31 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic