تبلیغات
می خانه ی درون
می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان

مامان من همیشه نگرانه که من مشغول چیزی شم.

از موسیقی گرفته تا گوشی و دوستامو و حتی جدیدا کتاب!!

می خوام برم کتاب بخرم میگه یکی دو تا بخر زیاد نخریا! با تعجب نگاش می کنم میگه : مشغولش میشی به زندگیت نمی رسی

از دید مامانم اساسا زندگی چیزیه که من هیچ وقت بهش نمی رسم:)))



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
جونم برات بگه خواااهر که یکی از موانع درس خوندن من ننه امه! نمیذاره من پله های ترقی رو طی کنم! 

بعضی روزا هست که ایشون حس مادرانه اش به اوج میرسه و هی میاد به من میرسه و شیرینی و شیر و چایی و میوه و ... هی میاره تو اتاقم میذاره جلوم و میره

دوباره نیم ساعت دیگه برمیگرده و می بینه ته ظرف لیسیده شده میره پرش می کنه برمیگرده!

و همپنان این روند تکرار میشه!

شما بگین! این ظلم نیست؟ جفای مادرانه نیست؟ دوستی خاله خرسه نیست؟ 

خب ننه ی من فکر کرده من تو اون نیم ساعت چه جوری اون همه خوراکی را بلعیدم؟! غیر از اینه که من کل پتانسل فکری و جسمی رو معطوف کردم به خوردن اون همه خومزه خومزه ها!!


لابد تصور مهربان مادر از لحظاتی که من در اتاقم در کنار خوراکی ها سپری می کنم این هست ---->   


در صورتی که حوادث پشت پرده ایناست :

در لحظه ی ورود ننه به اتاقم : 


وقتی با مهربانی و افتخار در من می نگرد : 


وقتی از اتاق میره بیرون :       



قسمت دوست داشتنی "حمله کنان" : 



پس از به پایان رساندن فرآیند "بخور نوش جونت گوشت رونت" :  



و هنگام ورود بعدی ننه : 


و قص علی هذا!


بعله! تو این خونه به من ظلم میشه! من تا اینجام به هیچ جایی نمی رسم! خودم می دونم!





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
اگر یه روزی یه هم خونه ای پیدا کردین که :

لباساش رو هیچ وقت مرتب نمی ذاشت و اتاقش مثل بازار شام بود ولی کشوی سی دی هاشو هر روز مرتب کرد و ترتیب گذاشتنشون رو هم از حفظ بود!

دمای اتاقش چه در تابستان و چه در زمستان با دمای قطب! برابری می کرد

اگر بی اجازه دست به وسایلش زدید عین جن فهمید و شده انگشت نگاری کنه و اثر انگشتتون رو با اثر انگشت روی وسیله اش تطبیق بده تهش ثابت می کنه بی اجازه رفتین سر وسایلش

اگر حرفی که به نظرتون چندان هم بد نیست رو به شوخی بهش گفتین و اون مثل موشک از جا در رفت و توپید بهتون

اگر همون موقعی که اصلا انتظارش رو ندارین یهویی مهربون شد و اصلا یکی باید کمکتون می کرد که آبشار احساساتش رو تبدیل به چشمه کنه!!!

اگر موقع حرف زدن با ننه اش از الفاظی مثل عشقم ، عزیزم ، قربونت برم و... دوست داشتید سرشو بگیرین بین دو تا دستاتون و ته مونده ی موهاشو از ته بکنین!

اگر فیلم های خارجی ای رو که تازه دو سه روزه اکران شده رو توی لب تاب کوفتیش داشت

اگر چپ رفت و راست اومد یکی خوابوند پس گردنتون و گفت : عوضی!


بدونین و آگاه باشین که با داداش من هم خونه شدین:|






طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ نگار بانو ]

و اون قدری که من با پیاز داغ خر شدم سلطان سلیمان به وسیله ی خرم خر نشد!!!!!!!!





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
من : مامان آینه افتاد رو دستم!

مامان : چییی؟؟؟!!!! آینه شکست؟!

الهه :
نه خاله آینه سالمه فقط استخوان دستش ورم کرده!

مامان : نچ آخی! آینهه جاش بد بود! حالا آینه هیچیش نشد؟ چه جور افتاد؟!

من :|

یعنی استخوان مچم ورم کرده ، آرنجمو نمی تونم درست تکون بدم ، کل دستم درد موکونه بعد باز گیر میده به آینه!

و در این شرایط بود که جایز دیدیم یادی بکنیم از این اس ام اس حکیمانه و نغز که می گوید :

گفتم مادر ، گفت جانم ، گفتم درد دارم ، گفت بجانم! گفتم گرسنه ام ، گفت بخور از سهم نانم! گفتم کجا بخوابم؟! گفت روی چشمانم! گفتم : لیوان چای برگشت رو فرش ، گفت : ای خدا ذلیلت کنه بیشعور بمیری راحت شم!

بعععله! این مامان ها روی تنها چیزایی که کوتاه نمیان و به شدت حساسن وسایل خونه شونه!

ما یه مورد داشتیم مامانه پسرشو تهدید کرده بود که اگه باز تو خونه فوتبال بازی کرد و دکوری های مورد علاقه شو شکست عاقش می کنه


دوستان توجه کنند قضیه در این جدیه!


البته پسر مذبور از این عامل بعدها به عنوان تهدید استفاده می کرد که اگه مجبورم کنی درس بخونم دکور خونه رو میارم پایین :|

جاتون خالی! ما امشب کلی به این صفت مادران عزیز خندیدیم و خوش گذشت :))



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 01:19 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
آراد امروز اومده دست گذاشته رو عکس مندلیف روی کتاب شیمی مبتکرانم و میگه : گوه دگ! (گوه سگ) *

اشک تو چشام جمع شد... با تمام وجودم به این سطح درک و شعورش افتخار کردم! مرگ من انسان شناسی بچه رو دارین؟!

یعنی یادم نمیره که چقدر من شبا بیدار نشستم تا جدول این بی ناموس رو حفظ کنم!!! نچ نچ....

البته نور به قبرش بباره ها ولی خب از قدیمم گفتن حرف راست رو از بچه بشنو! بد گفتن؟!


* دوستان باور بفرمایید بنده و سایر خانواده در نوع ادبیات این کودک کاملا بی تقصیر بوده ایم و تا وقتی این وروجک پیش ما بود مودب بود به شیر مادرش اما از وقتی پدر بزرگوارشان شیفت های کاریشان کم شده و در خانه حضور موثرتری دارند... حضور موثرشان ریده به ادبیات بچه! :|



طبقه بندی: روز نوشت، آراد،
برچسب ها: طنز،
[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 02:32 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
ترافیک شدید بود و هوا هم که گرم ، ماشین ها سعی می کردن سبقت های بیجا بگیرن

بین صدای بوق و آهنگ و ... یه عزیز دل خواهری با صدای دلنشینش داد زد : گووووووساااااااله! :)
نمی دونم کدوم گوساله ی گورخری دقت نکرده بود که لیدیز فرست و سبقت بدی از بانوی مذبور گرفته بود که خشمش را برانگیخته بود!

ای جانم ..... ای جانم.....
اگه پسر بودم همونجا ازش خواستگاری می کردم!

ارادتم به این فوش در این حد بیده


طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 01:24 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
می گویند فلان شخص به فلان کاندید نظر دارد! من به هیچ کسی نظر ندارم!

ببینین شما هم از سید یاد بگیرین و به کسی نظر نداشته باشین هم از این نظر(انتخابات) هم از اون نظر :)))



طبقه بندی: روز نوشت، جرم نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ چهارشنبه 15 خرداد 1392 ] [ 07:10 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
سگولک! مشتق شده از واژه ی " سگ "

اسمی که مامانم روی من گذاشته
( فک کنم من درآوردی باشه )

حالا چرا؟ چون من همه چی رو بو می کشم! خیلیا میگن هندونه بو نداره ولی به نظر من که بو داره بوشم قویه و من از تو اتاقم حسش می کنم و نمیذارم کسی توی خونه تک خوری کنه

البته الان این تمایل شدیدم به بو کشیدن رو کنترل کردم و قضیه دو سال پیش خیلی جدی بود که حتی آب رو هم بو می کردم و از اون موقع بود که ملقب به این لقب شریف! شدم!

حالا چیزی که جالبه ننه امه! سرگرمی جدیدش شده اینکه توی چایی زعفرون و گلاب و دارچین و ... می ریزه و میاد با کلی ذوق و هیجان می گیره جلوی بینیم میگه بو کن بگو چی ریختم داخلش؟!



یا مثلا ادویه مرغ رو عوض می کنه بعد با شوهر محترمشون شرط بندی هم می کنن که من متوجهش میشم یا نه!


اینم از خانواده ی ما...

من رفتم معتاد شم خدافس!



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 02:17 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
داشتم نوشته هایی رو که روی لب تابم سیو کرده بودم می خوندم که مربوط میشد به وبلاگ قبلیم که به سرم زد این یکیش رو بذارم اینجا . اون وبم با این یکی زمین تا آسمون فرق داشت ، دنیای دیگه ای داشتم ... هه...



آموخته ایم که :

عقیده مهم است

پایبندی به عقیده مهم تر است

داشتن عقیده ی اسلامی الزامی است

حفظ عقیده اوجب واجبات است

هم عقیده کردن دیگران با خود به هر شکلی مستحب است

سوء استفاده از عقیده مباح است

احترام گذاشتن به عقیده ی دیگران مکروه است

ترک کردن عقیده ی از پیش تعیین شده حرام است


.
.
.
.


و با این همه نمی دانم که چرا ما را متحجر می خوانند!!!



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ جمعه 23 فروردین 1392 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
فک کنم سه سال پیش بود دور هم نشسته بودیم داشتیم فیلم دایره ی زنگی رو نگاه می کردیم و بساط چیپس و پفک و دلستر و هله هوله به راه بود . اون روز کلی مهمون داشتیم ، همه لیوان ها کثیف شده بودن ما هم خو گشاد هیچ کدوممون غیرت شستنشون رو نداشتیم . دیگه من رفتم لیوان های تازه ای رو که مامان خریده بود و تو جعبه بود در اوردم .

لیوان های شفاف و خوشگل و خیلی ظریفی بودن! برای بابک داخل یکی شون دلستر ریختم و دادم دستش . صبا همین که لیوان رو دید گفت : اییییه وااای چه خوشگله!

به ثانیه نکشید که لیوانی که نه سرد و گرم شده بود نه ضربه خورده نه چیزی همین جوری تو دست بابک ترک برداشت و شکست!!!!

ما تا چند روز تو شوکش بودیم اصن .....

چشم نیست ، دریاچه ی ارومیه است


طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ یکشنبه 18 فروردین 1392 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
من نمی دانم که چرا می گویند، چشمان اهو زیباست

و چرا بر روی هیچ تابلویی عکس خر نیست

چشم خر چه کم از چشمان اهو دارد؟!

حالا تو هر چه می خواهد دل تنگت بگو

مهم نیست....








طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 03:08 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
1- پسر همسایه مون که اتفاقا نسبت فامیلی دور هم با هم داریم هر موقع منو می دید این طور سلام می کرد که :

سلام حال شما؟ مرسی .. سلام برسونین ... لطف دارین.... با اجازه

از وقتی ایشون مزدوج شدن تشریف بردن خونه ی بالایی پدرشون اینا و هر موقع بنده ی حقیر رو زیارت می کنن این طوری سلام می کنن که :

سلام عمو جووون چطوری؟ خوبی؟ مامان اینا خوبن؟ خیلی سلام برسون!

ترسم از آن است که بچه دار شن بیاد لپمو بکشه یا مثلا آبنبات چوبی بده دستم!!!!

حالا این عزیز 8 سال با من اختلاف سنی دارن!!!!



2- مهناز سر کلاس دین و زندگی داشت با کمرم و موهام بازی می کرد خسته ام شد بش گفتم : دستت درد نکنه دیگه

گفت : نه خسته ام نیست

نه مرسی نمی خواد

دارم بت میگم دوس دارم ، من راحتم

خب من ناراحتم!

احساس کردم ناراحت شد ، زنگ تفریح هم دو قطره اشک بریخت!

از بعد از دعوامون خیلی دل نازک شده خودشم میگه من خیلی لوس شدم . خیلی رو حرفام حساس شده!

خدایاااااااا یه کم تستسترونش رو زیاد می کردی خب!



3- آقای .... من از زیست پیش خوشم نمیاد

اشکال نداره ، زیست پیش هم از تو خوشش نمیاد :|



4- بعد عمری رفتم فیس بوک
از یه نوتی خیلی خوشم اومد واسه اش کامنت گذاشتم : liiiiiikeee

فرداش رفتم می بینم کامنتم سه تا لایک خورده!!

خواااهر جونم واست بگه که والا ما که در جریان نیستیم،، از پروژه عقب موندیم ولی زمان ما وقتی یه کامنت خیلی شاخ بود چن تا لایک می خورد حالا هر شر و وری که از کیبورد مبارک بر روی صفحه می نشیند بدون شک یک یا دو لایک را به همراه دارد!

لوس بازیاشون تو فیس بوکم ولمون نمی کنه!

تازه همین نیست اینم کشف کردم که : فیس(چهره) بوک واسه ایرانی ها به معنای فییییس(فیس کردن رو که می دونین چیه؟) بوک تغییر کرده!

ای نباشه!!!!



طبقه بندی: من و مدرسه، روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ دوشنبه 2 بهمن 1391 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ نگار بانو ]


آقایونی هستن که یه خبر دو بار از تلویزیون ایران گوش میدن ، یه بار از bbc یه بار از voa بعد اگه خانومی بخواد تکرار یه سریال رو نگاه کنه نق نقشون از اول سریال تا آخرش جیگر ادمو خون می کنه

خانوم گل، عزیز دلم! رحم نکن .... با اردنگی بنداز بیرون :))





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: طنز،
[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 01:08 ق.ظ ] [ نگار بانو ]
دیدین بعضی دبیرای دین و زندگی یا مثلا ادبیات وقتی می خوان دانش آموزا رو ارشاد کنن روشون نمیشه بعضی حرفا یا کلمات رو رک بگن وسط صد تا حرف دیگه می پیچوننشون؟!

خداییش لذتی که توی کرم رختن وسط حرفای این دبیرا هست توی تیکه های ناب بچه ها وسط تدریس فصل آخر زیست سوم* نیست!



فیزیک را گاییدم

شایدم فیزیک مرا

در هر صورت نه حال من خوب است

نه حال امتحان فیزیکمان....


-----------------------------
* دستگاه های تولید مثلی



طبقه بندی: روز نوشت، من و مدرسه،
برچسب ها: طنز،
[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب