تبلیغات
می خانه ی درون
می خانه ی درون
لبخند بزن 
نویسندگان
سلام بابایی منو می شناسی؟من همون دختر کوچولوی لپ لپو ام که وقتی می خواستی بری سر کار پشت سرت گریه می کرد .

بابایی یادته همه بچه های کوچه از من بزرگتر بودن و من دوست داشتم با تو همبازی بشم؟

بابایی یادته وقتی رفته بودیم قم ، حرم حضرت معصومه ، اون خانومه به من گفت : دختر کوچولو برو روسری سرت کن بعد مامان موهای لخت منو زیر چادرش قایم کرد ولی من با اخم گفتم : به تو چه؟! من خودم بابا دارم! وقتی از حرم اومدیم بیرون پریدم تو بغلت و با شکایت ماجرا رو برات تعریف کردم و تو گفتی : کسی حق نداره به دختر من چیزی بگه . چه حس خوبی بود وقتی تو بغلت بودمو مطمئن بودم اون خانومه ی بداخلاق دیگه چیزی بهم نمیگه چون بابام پیشم ایستاده بود


بابایی یادته : پسرای تو کوچه بهمون می گفتن برین تو خونه بازی کنین ما می خوایم فوتبال بازی کنیم بعد توپ بهتون می خوره می زنین زیر گریه و مسخره مون می کردن؟ بعد منم عروسکمو می کوبوندم تو سرشون و می اومدم پیش تو عرض کشی؟؟!!


بابایی حواست هست وقتی هنوزم میری بیرون و برمی گردی من مثل بچه ها می پرم جلوت و می گم : چی واسم خریدی؟ تو می گی:  هیچی اخه من که جایی نرفتم! بعد من سگرمو هام رو تو هم می کنم و می گم : ولی باید یه چیزی می خریدی! تو منو می شونی جفتت و می گی : چی می خوای بابا؟ بعد من کلی اسم شکلات و شیرینی واست ردیف می کنم و تو بارهای بعدی واسم می خری و میاری و من باااااااال درمیارم   بابا واسه اون چند تا شکلات نیست که میشه از همین سوپری سر کوچه هم خرید واسه احساسیه که تو با اون شکلاتا بهم میدی و باید دختر باشی تا بفهمی...

بابایی جونم! تو خواب و بیداری اصلا نمی دونی ولی وقتی پیشت می خوابم و تو اون قدر خسته ای که همین که سرت به بالشت میرسه خر و پف می کنی و من چونم رو می ذارم روی سینه ات و آروم با انگشتم لپ های نرمت رو فشار میدم و میگم : بابا پاشو رو دستت بخواب(برای اینکه خر پف نکنه ) تو با صدام می پری و می گی : جووووون بابا باشه و منو محکم بغل می کنی . وای که قند تو دلم آب میشه و باید دختر باشی تا اینو بفهمی....

بابا اصلا تا حالا توجه کردی که این دختر نسبتا قد که موقع عصبانیت کسی جرات نداره وارد اتاقش بشه و نمی ذاره  زیاد کسی بغلش کنه و بوسش کنه ، خودشو تو بغل تو پرتاب می کنه و تو مجازی هر موقع بخوای وارد اتاقش بشی. حتی موقع عصبانیت! واسه اینه که تو قهرمان منی... تو "بابای" منی... ارزش واقعی این لفظ رو وقتی می فهمی که دختر باشی

بابا می دونی وقتی عصبانی هستی حتی اگه تموم دنیا هم آروم باشه من بهم میریزم ولی اگه تموم دنیا آشفته باشه و تو بخندی من همه چیز یادم میره ، چون تو بابامی!

بابااااایی.... خنده ات نمی گیره که من حتی اگر هم حالم خوب نباشه با لحن مخصوصمون صدات می کنم؟! می دونی آخه وقتی برمی گردی و با استیصال می گی : چیه بابایی؟ چیه قربونت برم؟!! احساس می کنم دنیا رو بهم دادن و اینو هر چند مدت یه بار می گم تا ذوق مرگ بشم


می بینی با این هیکلی که گنده کردم و این همه ادعا چقدر جلوت بچه ام؟؟؟  می بینی که اصلا نمی خوام واسه تو بزرگ شم؟! واسه این احساسات زیبایی ه که تو هر روز به این دختر کوچولوی لوست میدی...

بابا کاش دختر بودی و یه کم می فهمیدی چه لذتی داره دختر تو بودن....

روزت مبارک عزیییییییییییییییییز دلم


 




طبقه بندی: دل نوشت،
برچسب ها: من و بابام،
[ دوشنبه 15 خرداد 1391 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ نگار بانو ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ




زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید از پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب